حوصله داری برایت بی پیرایه بنویسم ؟

 

راستشو بخوای خسته شدم از این کلمات و جملات قصار

از این رنگ و لعابی که به هر جمله میدیم تا قشنگ بشه تا قشنگی های تورو نشون بده

باور کن تقصیر ما نبود

ما اینطور نمی خواستیم

اونطوری اومدیم که تو خواستی و من خواستم و او خواست اما ...

اما اونطور ساختنمون که خواستن

از 17 رکعتهای شبانه روز بی دلیل تا 30 روزه های نخوردن بی بدیل

خواستن 17 باره های پیاپی در رکوع ها و سجود ها از تو بترسیم و زار بزنیم مبادا تورو گم کنیم

و گفتن : 30 روزه های گرسنگی رو تحمل کنیم مبادا آتش قهری برامون روشن بشه که تا ابدیت سرد نشه

و من ... بیچاره من که از نفهمیدن های بچگی تا بچگی های نفهمیدنم از تو ترسیدم

دست روی چشمم گذاشتن و اون بالاها رو نشون دادن که حتی خودشونم نمیدونستن کجاست

بعد نشونی تورو دادن و منو از خونه دلم غافل کردن

باور کن التماس کردم ... زار زدم ... اما فایده نداشت

اونا گفتن تو اون بالاهایی

هرچه گفتم و گفتم و گفتم هیچ بود ... قسم میخورم گفتم که اون بالاها هر کی که رفت دیگه برنگشت

هر کس  که رفت دیگه یادش رفت این پایین کی هست و کی نیست

کی زنده و کی مرده و کی سیر و کی گرسنه اس

اما اونا دوست داشتن من باور کنم که تو اون بالایی

بعضی شبا دلم تنگ میشد دست میذاشتم روی خونه ات ... روی دلم آروم صدات میکردم

اما ....

راستی خودت صادقانه بگو

نکنه تو هم اون بالانشینی رو دوست داشتی و یواشکی از دلم رفتی ؟

من توی این هبوط بی دلیل و بی معنی گم شدم

اونقدر سرم و به آسمون گرفتم که آرتروز گردن گرفتم

و اونقدر این هفده رکعتها رو زمین زدم که زانوهام مثل لولای در صدا میکنه

کاش میشد یه کم مثل اونا باور کنم که تو هم لابلای سنگ و آهن و چوب و کلوخ ها هستی

من از بالانشینی تو میترسم

برای خودت میترسم چون بعضی از ما باور داریم :

" لاجرم هر کس که بالاتر نشست ... استخوانش سخت تر خواهد شکست "

می ترسم این موجودات خود گم کرده تو رو بشکنن

من از خودم نمیترسم

از تو هم نمیترسم

از عادت بالانشینی تو میترسم و راه به جایی نبردن خودم

 

دیگه هیچی توی مخم نمیاد بعدا با هم حرف میزنیم شاید در خلوتی که هیچکس زیبایی حرفامونو نشنوه .... شاید

/ 27 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرید

با عرض سلام و خسته نباشید از ظاهر وبلاگتان این طور به نظر می رسد که برای آن زحمت کشیده اید ما هم می خواهیم شما را در این زمینه یاری برسانیم شما یقینا محدودیت هایی که یک وبلاگ دارد را به خوبی می دانید با این حال بد نیست مجددا آنها را با هم مرور کنیم: وجود یک تبلیغ ناخواسته و نامربوط با محتوای وبلاگ محدودیت در قالب های وبلاگ نداشتن فضای مناسب برای قرار دادن فیلم و عکس و فایل و ... سخت بودن افزودن یک امکان ساده، مانند نظرسنجی،آمارگیر جدید و ... عدم پشتیبانی از امکانات پیشرفته تر با این حال راهی ساده برای حل تمامی این مشکلات وجود دارد تبدیل وبلاگ به سایت به آدرس سایت مراجعه کنید و مراحل را دنبال نمایید و ظرف 24 ساعت از تمامی این مشکلات برای همیشه خلاصی پیدا کنید موفق باشید 2085994978

شعر زلال

قابل توجّه زلالسرایان، علاقمندان، محققین، اساتید ، دانش آموزان و دانشجویان عزیز ادبیّات *** فروش استثنائی مقداری از کتاب « اولین های شعر زلال » به میمنت ظهور این ژانر جهانی و فرا رسیدن دوم بهمن ماه ( روز تولد شعر زلال ) با سلام و احترام فراوان، بروزیم با توضیحات دقیق و نمونه ای از زلالها http://www.sherezolal101.blogfa.com/

رويا

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها , همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

بهاره

سلام وبلاگت خوبه عزیزم اما تو این نوشتت ب خدا توهین کردی از طرز نوشتت این برداشتو کردم!اگه تو تغییر دین دادی و اینا رو نوشتی ولی یکی مثل من ب خدای بالاها و اسمونا اعتقـــــــــــاد داریم موفق باشی

بهاره

سلام وبلاگت خوبه عزیزم اما تو این نوشتت ب خدا توهین کردی از طرز نوشتت این برداشتو کردم!اگه تو تغییر دین دادی و اینا رو نوشتی ولی یکی مثل من ب خدای بالاها و اسمونا اعتقـــــــــــاد داریم موفق باشی[شوخی]

بهاره

ناراحت نشیا ابجی[قلب]

همسفر

خدایا راز دل با تو چه گویم که خود راز دلی دانه و لانه و بال و پرواز دلی

همسفر

راه که می روم مدام بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم دیوانه نیستم خنجر از پشت خورده ام

محمد

خانم راد نوشته هاتون خیلی زیباست،هر چند که بوی نامردی و غم از برخی نوشته هاتون میاد ولی بی پروا و رو راست می نویسید،عمق نوشته هاتو دوست دارم،مدت هاست با افکار عمیقی روبرو نشدم امکانش هست با افکار شما بیشتر آشنا بشم؟با تشکر