روزای لعنتی ...

یه روزایی آدم دلش با خودش نیست

هواییه

دست خودش هم نیست نمیدونه چه مرگشه نمیدونه چی میخواد

یه روزایی دلت میخواد حتی خودت هم  کنارش نباشی

این دل و رها کنی

فکر و آزاد کنی برن هر کجا که میخوان برن

یه روزایی از تمام بودنهای بی دلیل

از همه نبودنهای بی حکمت خسته میشی

یه روزایی خودت هم حوصله خودت و نداری

یه نوشیدنی تلخ میطلبی

تلختر از وجود خودت

و یه فراموشی مطلق مطلق مطلق

لعنت به این روزا ....

/ 13 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دانیال

عالیه وبلاگت عزیزم...... میپسندم

دانیال

عالیه وبلاگت عزیزم...... میپسندم

بهرام خزائی

صبح روز تعطیل تون بارانی دعوتی به دوفنجان باران وشعر من لینکتو میزنم خوشحال میشم لینکم کنی [گل][گل]

محمّد

جالب بود تبریک می گم[گل]

محمّد

جالب بود تبریک می گم[گل]

اسحق فتحی

درود... من هم چنین روزهایی را تجربه کرده ام وشاید بسیاری دیگر نیز این تجربه را دارند در همین خال و هوا مدتها پیش شعر داره ای نوشتم شاید بد نباشد بخوانید: بیدار که میشوی حالت گرفته است انگار آه کسی دامن جانت گرفته است هی آب میزنی به روت هی چای میخوری نخیر،حال خراب است زبانت گرفته است میزنی بیرون شاید کمی بهتر شوی! ولی دم غروب است کجا بروی؟ کارت گرفته است؟ از انحنای کوچه بن بست که بگذری چیزی مثل خوره بجانت گرفته است هر چه می نگری هم زبانی نیست هر نگاه تیری به کمانت گرفته است برگرد فایده ندارد برو بمیر شهر را غبار تیره خیانت گرفته است

تنها

سلام دوست عزیز یه سر بهم بزنید خوشحال میشم منتظرتونم

yas

سلام دوسته خووووووووب خیلی ویت قشنگه اگه دوست داشتی بگو تبادل لینک کنیم [قلب][قلب][قلب][قلب]

saeed

این کس شعرها چیه تو سایت مینویسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

محمد

"آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور" حسین پناهی