قربانی کن ...

یکی به حسرت باران سر به آسمان میبرد

یکی به خواهشی

دیگری به انگار  یافتن ستاره ای

و شاید هوایی بیشتر

من بی هیچ چشمداشتی سر به آسمان بردم

داشتم خفه میشدم

نخواستم راه گلویم کمی باز شود

تا شاید نفس بکشم....

فقط برای ذبح تو آماده شدم

و شاید

تلاشی برای سرازیر نشدن غرورم ...

/ 6 نظر / 9 بازدید
علی تنها

مانده ام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید... سال هایی را نیز که با تو بودم فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافه های غروب را باران را اسب ها و جاده ها را باید دنیا را زندگي را و خودم را نیز فراموش کنم تو با همه چيز در آميخته اي

به من نامه بنویس

سلام شعرتو خوندم شاید دو یا سه بار . از سفر که برگشتم یه نقد خوب برات می نویسم! ممنون که دعوتم کردی! آرزوی من پیشرفت شماست.

محمد جواد

من بی هیچ چشمداشتی سر به آسمان بردم ... عالی بود ... آپم [گل]

V@hiD

ولی من: داشتم خفه میشدم خواستم راه گلویم کمی باز شود تا شاید نفس بکشم.... ولی یه عالمه خاک رفت تو حلقم گفتم نفس نکشم تو هوای اینجا بهتره[گریه]

فریده

در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز را بیاموز