قسمتی از زندگینامه کارو از دستنوشته های خودش

حیف از دوران کودکی که  سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه  فانیست ....

میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....

زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :

« همدان »

شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .

همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند »  به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد

مرد بود

این را مرد بزرگی گفته است

مرد بزرگی به نام مادر ما

 وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....

خزان باغ « گاسپاران » یعنی بهار به خزان تبدیل شده .

«گاسپاران » - پوزش صامت پیر مرد را – از اینکه قدرت طپیدن قلبها خبر نداشته – پذیرا میشود ....

وگل ها پر میگیرند .... گلها پر می گیرند و پر می کشند به سوی آسمان...  تا آنجا ، به هشت بچه ی یتیم آینده ، خبر دهند که عقد تولد شما – بدون اجازه شما – بی خبر از شما در زمین بسته شد .....بین دختری 15 ساله که در آنزمان حتی تصور یک بوسه اشتباهی برایش امکان نداشت ....

 و مردی که با کوله پشتی یک سرگذشت به خاک سپرده بر دوش ، به سوی سرنوشتی بیگانه با سرگذشت او – قدم بر میداشت ....

و عروسی مفصلی بر گزار می شود ....

عروسی ساده و مفصل ، آنچنانکه شایسته سالهای از یا د رفته نمک شناسی ها و مردانگی ها بوده است

آخ اگر فرزندان آینده ی انسان در شب عروسی انسان ، شرکت داشته باشند .... اگر می توانستند ! ...

.... درختها نفهمیدند ... هیچ نفهمیدند که بناست در آینده – در شمار میلیونها برگ بی صاحب ، از هشت برگ بی صاحب « جدید » نیز پذیرایی کنند ....

این درختها نفهمیدند....

بادهای خانه بر دوش نفهمیدند

و  آفتاب -  مثل همیشه – وقت نداشت ...

آفتاب مثل همیشه بزرگتر از آن بود که در وقت  خلاصه شود

آفتاب متوجه نشد که با آن عروسی که در باغ شورین برگزار شد ، هشت نفر دیگر ، بر جیره خواران خوان بی دریغ انوار مجانی او، افزوده شدند ...

آفتاب اصلا متوجه نشد

بهار هم متوجه نشد ...

بهار  آقاست ...

اما این آقا را عشق ها وهوسهای ولگرد – چون نسیم ولگرد شبانه – دچار مکافاتی شبانه کرده اند ..... بیچاره بهار

اگر وقت داشت .... اگر می گذاشتند آقایی خودش را خرج دهد ، هرگز  پاییز ، جسارت اظهار وجود نمیکرد ...

 آخ اگر بهار میفهمید که ما هرگز – چون میلیونها فرزند این قرن بی صاحب – افتخار دیدنش را نخواهیم داشت....اگر می فهمید ....هرگز این عروسی ، در آن با غ شورین انجام نمی گرفت

اما بهار نفهمید

آفتاب هم نفهمید

زمان هم حوصله فهمیدن نداشت ! ...

و بنا بر این .... آن عروسی ، در باغ شورین ، انجام گرفت ...

و کارخانه آدم سازی به راه افتاد

پدر ما یک ارمنی متعصب بود – ارمنی متعصب ، که همه چیز- جز تعصب و مردانگی او را -  جنگ اول جهانی  از او گرفته بود ...

شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلا وقفه بچه پس انداخت ....

هر یک سال و نیم یک بار یک بچه ! ...

از لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمی توانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی ، با فجیع ترین روشهای ضد انسانی ، به خواب جاودانی پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد .

پدرم سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود ، اگر میماند....ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سی و شش برادر و خواهر بودیم !

بیچاره مادرمان چکار میکرد ! ؟

 

جزئیات دوران کودکی را چه کسی بیاد دارد ، که من داشته باشم ؟! ...

اما میدانم تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد .

هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم.... رفتیم  « اراک » ...

(پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) ...

...و دراراک بود که « ویگن »  - برای نخستین بار – با یکی از تراژدی های بزرگ زندگی خود ، روبرو شد

بعد از ظهر یکی از روزها ، همه خواب بودیم که ویگن را ، آب برد ...

که میداند ؟...شاید حنجره ی « ویگن » - زیروبم های عاشق آفرینش را – مدیون زمزمه ی امواج رودخانه ایست که در شش سالگی او را برد ...

شاید ویگن زندگی خودش را  - زندگی شهرتش را – مدیون آن چند دقیقه ایست که موقتا در بستر رود خانه ، مرد ...رودخانه ای که ویگن را برده بود ، به دو قسمت تقسیم میشد .... قسمتی از آن ، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به زندگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک ، صفای بیشتری می بخشید : از باغ مفصل یک ملاک مفصل رد میشد ....

اگر « ویگن » با گرسنگی آشنا نبود ... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم ، لطف کرده بود و اورا به آشنایانش رسانده بود ... به درختها ....

و ، انجا در آن باغ – باغبان پیر ، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت زمزمه ی  امواج رودخانه ، نسبت به حنجره ی فردای ویگن ، حرام شود ...

« ویگن » از مرگ نجات پیدا کرد ...اما گمان میکنم – تا شش سال پس از آن هر روز – تقریبا یک بار – غش می کرد ... دندانهایش چنانکه گویی خیال جدا شدن از تنش را دارند ، به تنجی سرسام آور دچار می شدند ....

بیچاره ویگن – چه روزهای مرارت باری را در دوران کودکی از سرگذراند ...

و بیچاره تر از ویگن مادرم .

خدا میداند که تا « ویگن » را – دوباره  ویگن کرد – چند بار بی سر و صدا مرد .

نمیدانم – چه شد که روی همرفته یک سال بیشتر در « اراک » نماندیم...

ویگن بقیه دوران مرگ مکررش را در « بروجرد » گذراند ...

در بروجرد : همانجا که پدرم سی و نه سالگی ، علی رغم هیکل ورزیده و سلامت و بیچون وچرایش – با یک " سینه پهلوی " ساده ، پیوندش را برای همیشه با زندگی گسست ...

در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست ...

.... به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در راه بروجرد – ملایر ، زیر خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از آرزوهایمان ، غروب کرد .

وبعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی ....

بعد از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری ... و دریغ که من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی »  برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم ....

به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که یو به سفری دور و دراز رفته .

ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز »  یعنی چه؟ ...

افسوس ....هزار افسوس

و افتخار پیدا کرد ...

منظورم از سفره ماست .... افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا کرد ...

اینکه می گویم « افتخار »  تصور نکنید با کنایه میگویم ..... نه ! .... به خاک از یاد رفته ی پدرم نه ! ....سفره ای که با گررسنگی حداقل برای یک مدت محدود آشنا نبوده ، به درد مهمانخانه میخورد ، نه به درد خانه !

...وکشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه ...

و سر کشیدیم شرنگ می شهدآفرینش را، پیمانه به پیمانه

دیگر دستمان به الوند نمیرسید ، تا از او – از عظمت او – برای نجات استعداد گرسنه ای که داشتیم ،کمک بگیریم ...دیگر دستمان به دامن الوند نمیرسید ، تا فرداهای سیاه را ندیده به خاطر خوش دیروزهای سپید ، سر بر دامن برف پرورش بگذاریم ...و بمیریم ...

نه تنها الوند....اصلا دستمان به هیچ جا نمیرسید ...

/ 8 نظر / 79 بازدید
مرتضی

سلام خدمت شما بزرگوار این کار زیبای شما منو یاد اخرین کلام سیدالشهدا انداخت که اگر دین ندارید لا اقل ازاد مرد باشید ازادگی شما خیلی زیبا وتحسین بر انگیز است امیدوارم باز هم بتونم ازمحظرتون استفاده کنم

علی تنها

چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ مپندارید بوم نا امیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟ مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد مگر دنبال آرامش نمی گردید چرا از مرگ می ترسید ؟ کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند اگر درمان اندوهند خماری جانگزا دارند نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

مجاهد

سلام دوست عزیز مرسی از نظرت شما منو با نام بزرگترین و بروزترین سایت دانلود اهنگ لینک کنین بهم خبر بدین تا شما رو با نام دلخواهتون لینک کنم

مجاهد

سلام دوست عزیز من ممنونم از کامنتهای زیباتون من شما رو لینک کردم اینم بگم که شما میتونین از مطالب وب من استفاده کنین اگه امکانش هست من ای دی شما رو ادد کنم چون یه سری سوال ازتون در دارم در مورد مطالب وبتون خبرشو بهم بدین ممنون مرسی بای

بنفشه

دوست عزیز وبلاگ بسیار زیبا و پرمغزی دارید بسیار لذت بردم واستفاده کردم شادو پیروز باشید اگه دوست داشتید در گروه ریکی پارس عضو شوید http://health.groups.yahoo.com/group/reikipars

علی تنها

منو با این همه درد تنها نزار منو بیرون زیر بارون تنها نزار برگرد و لبخند رو به من برگردون برگرد و این اندوه رو فراری بده من نیازم اینه که دست های تو منو در آخوش بگیرند.الان شب خیلی بی عاطفس به من برگردون اون شبهایی که تو کنارم بودی قلب منو نشکون دوباره بگو که عاشقمی دردی که تو باعثش بودی رو بی اثر کن وقتی رفتی که از در خارج بشی و رفتی که از زندگی من خارج بشی برای اینها گریه نکردم من خیلی از شبها گریه کردم قلب منو نشکون....... آپم منتظرتم[گل]

ستاره مسرور

سلام دوست عزيز يه پست جديد گذاشتم . منتظر نگاه پر مهرتم ...[رویا][قلب][رویا]