مترسک من !!!

آهای کلاغ همسایه

با تو هستم

نگاه کن به دستانم که به فراسو باز مانده

هیچ میدانی ؟

آدمها !!! مرا بسته اند که دستانم همیشه خالی بماند ؟

که هیچ وقت پر پروازت را لمس نکنم ؟

کلاهی بر سرم نهاده اند

تا هیچوقت نگاهمان تلاقی نکند ؟

به چوبی بسته اند مرا

که هیچوقت قلبم با هر تپش عیان نشود

تو باور مکن

باور مکن که دلی نباشد درون این تن پوشالی

باور مکن که رازی نباشد در چشمانم

باور مکن دستان همیشه خالی ام را

باور مکن اینهمه سکوت سردم را

باور مکن

دستانم را که بگیری

آفتاب خود به سراغت می آید

فقط یکبار

بدون واهمه در برم بنشین

فقط یکبار .....

/ 3 نظر / 11 بازدید
سایه

سلام . س مثل سایه حس می کنم که مثل مترسک درون من از کاه و یونجه پرشده ، از باد پر شده تنها صداست توی تنم ، توی کله ام ششهایم از تنفس فریاد پر شده در آسمان مزرعه بازی گرفته اند من را دوباره طیف سیاه کلاغها از طعنه ها لباس تنم تکه پاره است دل خونم از ترحم نسل کلاغها چشم و چراغ مزرعه عشق مرده است حرفی نمانده جز غم و اندوه در زمین مانند اولین شب قبر است لعنتی تاریک و سرد و نم زده و وحشت آفرین تنها دلم به چشم تو خوش بود این میان اما مرا به حال خودم وا گذاشتی من را باد خالی از احساس کرده بود در قیل و قال حادثه ها جا گذاشتی حالا تو رفته ای. . . منم و این کلاغها تنهایی از تو با دل من آشناتر است اما بدان. . . بدانکه همین چارتکه چوب پایش بیافتد از همه دنیا رهاتر است . . . معصومه بابکی

سایه

سلام . ممنون . قابل شما رو نداشت . سای هکه آدرس نداره . یعنی گاهی اصلا" وجود نداره . سایه وجودش به آفتابه . من آفتابی نمیبینم این روزا . همه جا ابریه . حتی دلها .

آتوسا پارسیان

باور مکن سکوت سردم را . عالی بود مریم . خدا خفت کنه که نوشته هاتو جمع نمیکنی