پایان شکوه ...

.

دیگر از شکوه عشق و غربت پروانه نمیگویم

دیگر از خودخواهی شمع و خون به دلی گل نمیگویم

دیگر از دلتنگی غروب و زمزمه های آب نمیگویم

دیگر از حزن صدای گنجشکهای پارک پشت خانه مان نمیگویم

دیگر برایت از اینهمه انتظار تلخ نمیگویم

دیگر خاطرات را مرور نمیکنم مبادا یکی از این خاطرات به گوشه عبایش بربخورد

دیگر از این پنجره انتظار نیامدنت را نمیکشم

دیگر به بوق بوق دلمشغولیهای دیگرت نمیگریم

دیگر برایت فکر نمیکنم که چقدر خوبی

آخر خودت گفتی که هیچ نگو دیگر ...

گفتی که خسته شده ای ...

فقط برایت ترانه مینویسم

میدانم یک روز در هجوم نبودنهایم دنبال بودنم هستی

به جستجوی نگاهم ، صدایم ، فکرم ، حضورم و ... میباشی

نمیخواهم نامردی کرده باشم و رهایت کرده باشم

نوشته ای میگذارم که لحظه لحظه های نبودنت را با تمام احساس تعریف کند

و بگوید :

رهایم کردی .... ماندم

رفتم .... آمدی

چقدر زود دیر شد

نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

/ 2 نظر / 8 بازدید
عمو محسن

حتما بیا پیش من خیلی مهمه[اضطراب] یه پایان شکوه دیگه هم اینجاست

شیلا

مرسی عزیزم . خیلی زیبا بود .