همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
این روزها که میگذرد غمیست بر دلم که به هیبت هزاران کوه و به سنگینی دنیا دنیا مرا همراهی میکند تا خلوت صبح و عید و رفتن تو وقتی رفتی دلم یکریز بارید ... ستاره هایم سرنگون شد ، و اندوه نبودنهای تو تمام ثانیه هایم را رنگ زد آنقدر هاشور زد بر این چشمان منتظر که دیگر هیچ میهمانی جز شورابه های گرم و نگران نیست در سرایش وقتی رفتی مهتاب بیگانه شد با شبهایم و خورشید قهر کرد با روزهایم عکست را بر خورشید کشیدم تا هر صبح به یاد صبحی که مرا در خودم و این همه بهت جای گذاشتی بجای خورشید بر آن بنگرم تا شاید گرمای نگاه نبوده ات گرمم کند هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان صبوری کرد حتی لمس سرمای لحظه لحظه سفر همیشگی ات در صبحی که از بهار فقط یاد پاییزی اش را به رخ میکشد و در عیدی که با عزیمت تو عزا شد راستی گفته بودم ؟ هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان تحمل کرد اما نه یک چیز هست گفتن بابا وقتی که بابا نیست ..... این روزهای درد سالهاست که همراهیم میکند و من 13 سال است که هی با خود میگویم ... آیا میشود که من هم بگویم ؟ لحظه دیدار نزدیک است باز میلرزد دلم دستم باز من دیوانه ام مستم باز گویی در جهان دیگری هستم اما نمیشود که نمیشود که نمیشود تقصیر تو نیست تقصیر من نیست نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد .... کجایی مرد ؟ هوای شهر بی تو دلگیر است .... این روزها غم نبودن مردی بر دلم سنگینی میکند که نامش را همیشه یدک میکشم با خود مردی که بهترین پدر دنیا بود ... رفت ساعت 7:30 صبح در میان تمام بهت من در آغوشم و بوسه ای که در اخرین نفسهایش آتش همیشگی زندگیم شد . دیگر صبح چهارم نوروز برای همیشه سیاه است .
آمد و زود گذشت... چون نسیمی که وزید، آنچنان نرم و سبک... و چنان مست و غریب ! که دگر هیچ گلی... قاصدکی، یا برگی... نبرد نامش را ! که ندارد حتی، تک نشانی هم از او ... چیزی نمیآید بر زبان الکنم جز اینکه : ساناز بهشتی هم رفت میدونم که خبر جدیدی نیست اما نمیدونم چرا وقتی رفت نتونستم و نشد که بنویسم رفت با آنکه عجیب نبود این سفر .... فقط زود بود مگه خیلی عجیبه که بار سفر ببندیم از دیاری که جای ما نیست ؟ مگه خیلی عجیبه کوچ کنیم به سرایی که آخرین منزلگاهه ؟ نمیدونم چرا !!!!!!!!!! اما انگار ساناز مال این دنیا نبود ... انگار زیاد بود برای این دنیا .. انگار این قفس بیشتر خفه اش میکرد گاهی تمام هستی و میدی که به نیستی برسی ... نیستی در این وادی گاهی حس میکنی اگر تمام دنیا خفه شن و اکسیژن دنیا مال تو باشه اما باز هم کمه گاهی حس میکنی که هر چقدر میری نمیرسی پس بهتره بشینی یا بخوابی طوری که هیپچوقت بیدار نشی و مجبور به رفتنهای عبث نباشی ساناز ؛ نمیدونم این دنیا چقدر برات تنگ شده بود که زود کوچیدی نمیدونم چقدر برات تلخ شده بود که شربت سفر و نوشیدی نمیدونم چقدر از این ادما سیر شده بودی که گرسنه آدمای اونور شدی نمیدونم حتی ندیدمت نمیشناختمت نمیشناسمت ... اما میدونم جات خالیه ... جای شعرات .. دلتنگیهات دیگه به گوش نمیرسه اخه از روزگار دلتنگیها و نامردیها و ظلم و خفقان ها رفتی ساناز ؛ بانوی نوپای شعرهای ناب ، بخواب آرام بخواب .......... من بر خلاف دیگرون نمیگم تسلیت میگم تبریک که رفتی ... تبریک که از دوروییها جدا شدی تبریک که به حجله دومادی چون مرگ رفتی حجله عروسی بهترین خوابهای شیرین تبریک .... اما باور کن بعد از تو تمام ابرها هم که باران شوند باز به گرد ردپای شورابه های گرم و نگران نگاههای منتظر شعرهای تو نمیرسند باور کن مسیر سفرت را هر روز یکی از هزاران نگاه مشتاق درد نوشته هایت هاشور میزند باور کن دلتنگیهای نبودنت را هم چاه تاب نمی آورد باور کن خواهرت حتی دیگر سر به آسمان اجابت هم نمیبرد باور کن من ... او ... ما ساناز میشویم برای تنها یادگار تو اگر هنوز در جرگهء نامردان نیامده باشیم باور کن ..... جایت خالی تر از آنست که با هر کلامی وصف شود باور هم نکردی ملالی نیست همینکه خوشی کافیست خوشم به خوشی تو حتی با چشمان به خون نشسته از دیدن جای همیشه خالی ات دیگر بس است ... میدانم وقت چرتهای مرا نداری ... بس است هر چه از این نامردمان دیدی بس است خواهرم سفر سلامت سلامی اگر رساندی مرسان به شکوفه و باران که من خود ابر همیشه بارانم و دشت همیشه شقایق سلامم را به حوالی دلتنگیهای دختری همیشه بارانی برسان منتظرم باش ........... گفتی : چرا وبلاگتو به روز نمیکنی ؟ گفتم : وبلاگ؟ دلی نمونده که حرفی داشته باشه با چی به روزش کنم گفتی : دل هم هست ... حرف هم داره ... فقط باید بخوای گفتم : شک کن به یکباره اویی که برای هر دومون آشنای غریبی بود و شاید غریبه ای آشنا گفت : این خودش حرف دله ... دیدی به روز شد .. نوشتم ولی بدون هنوز هم دلم دل نیست ... از نگاهت، بت نمی سازم ؛ پ.ن.1 : شعر از من نیست اما حرف دل منه مهم مهم مهم مهم : این شعر سیاسی و شاید حماسی بود نمیدونم شاعرش هم کیه ... لازم دونستم اینجا هم ازشون معذرتخواهی کنم که بعضی از جاهای شعر و به احساسی تغییر دادم هم از دوستان دیگه عذرخواهی کنم بخاطر اینکه نمیدونم شعر از کی هست ... اما در اولین فرصت که بتونم نام این شاعر خوش ذوق رو پیدا کنم معرفیشون میکنم .... باتشکر از دوستی که این مهم رو یادآوری کردن ... مرمری ؟ - ها بریم سینما ؟ - نه بیخیالش شدم کافه ؟ - نه بیخیالش شدم کتاب ؟ - نه بیخیالش شدم سیگار ؟ - نه بابا ترک کردم مشروب ؟ - نه دیگه نمیچسبه بهم بیخیالش راستی اون .... - بسه ادامه نده ... نمچسبیدم بهش ... بیخیالم شد ... ترکم کرد !!! ما با هم دست دادیم!! تو فقط دست دادی..! ومن..!؟ همه چیز از دست دادم..!؟
که از بت سازی و اسطوره سازی سخت بیزارم
که از آئینه ی تاریخ ، صدها قصه ی پرغصه از این عادت بدعاقبت دارم
من از تو بت نمی سازم ، ولی انصاف هم شرط است ؛
من از تو شاه و از این رقعه ، "شه" نامه نمی سازم
ولی نادیدن مهراوه ی مردانه ات، رسم مروت نیست
نشاید از کنار عطر گلگونت ، بدون هیچ احساسی ،
بسان اشتر ولگرد صحراها گذر کردن
من از آرامش مژگان رسامت در آن شب های طوفانی
چه شیرین نکته ها دارم ؛
چه آن چشمان زیبایت به من درس محبت داد
و سرمشق شکیل پاکی و شرم و حیا و حجب و عفت داد؛
به من آموخت، تا در کوره ی دنیا
همان که بسترش آوردگاه مرد و نامرد است،
همان شهری که فرزندان قداره بدست بلعم باعور و
سجاده بدوشان سپاه زور ،
به قصد قربت آینده ای از نور
بروی صورتم با کینه و نفرت، هزاران تیر زهرآلوده از دشنام و لعن و تهمت ناراست اندازند
همانجا که غریو طعنه هاشان، سینه ام سوزد
چگونه صبر ، نابازم
چگونه دست بر تکرار این رفتار بی مقدار نایازم
خرامان ، سر به زیر و دل به درگاه خدا آرم ، دست بردارم
براشان آیه ی امن یجیب و ربنا خوانم
آری، عزیز بی مثالم
من اندر سرسرای نرگس مستت چنین دیدم ، چنین خواندم
و پایان سخن اما ، فقط یک نکته می ماند
حلالم کن ، ببخشایم، اگر گاهی خلاف سیرهء مهرت خطا رفتم
ببخشایم اگراز کوره در رفتم ، فراموشم بشد میثاق و میعادت،
زبان بگشودم و فریاد بی اندازه سردادم بر این نابخردان و زشت گویان زبان نافهم.
ببخشای و حلالم کن؛ شرمسارم من

| Design By : Pichak |

