همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
رضا براهنی در سال 1314 در تبریز به دنیا آمد خانواده اش زندگی فقیرانه ای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار می کرد در سال 1351 به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد یک سال بعد که به ایران آمد دستگیر و زندانی شد در سال 1353 بار دیگر به آمریکا رفت در سال 1356 جایزه بهترین روزنامه نگار حققوق انسانی را گرفت . اما همزمان با نوشتن قصه نویسی «براهنی» به خلق یکی از بهترین رمان های خود یعنی «روزگار دوزخی آقای ایاز » نیز مشغول بودکه در واقع این رمان و کتاب «قصه نویسی» را می توان دو اثر در هم تنیده و تفکیک ناپذیر از یکدیگر دانست.چرا که در پس و پشت سطرهای اندیشمندانه ی کتاب «قصه نویسی» حضور پنهان نویسنده ای که رمان دغدغه ی اصلی اوست قابل تشخیص است همچنان که از دل سطر سطر رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» تئو ریسینی سر برون آورده که در حین حرکت خلا قانه در متن رمان به روند این حرکت و نحوه ی شکل گیری آن می اندیشد. در «روزگار دوزخی آقای ایاز» نویسنده توانسته از راوی فاصله بگیرد و زبانی خلق کند که خواننده را هم گام با راوی به تب و تاب و شیون بیندازد و بیهوده نیست که راوی در جایی از رمان می گوید:«مرا که ورق می زنید خودتان ورق می خورید»(نقل به مضمون). اسماعیل(۱۳۶۶) فیودور میخاییلوویچ داستایوفسکی (زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ - درگذشتهٔ ۹ فوریه ۱۸۸۱). نویسندهٔ روس است. ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهای داستان است. سوررئالیستها مانیفست خود را بر اساس نوشتههای داستایوسکی ارائه کردند. اکثر داستانهای وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی است، عصیان زده، بیمار و روان پریش. نام مترجمان متفاوت نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشتهاند : «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که به نظر میرسد آخری نزدیک به تلفظ نام او در زبان انگلیسی است و به همان شکل در فارسی ثبت شده است. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایوسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایفسکی» آورده است. نام کوچک او نیز در متون ترجمه شده به اشکال «فیودور» و «فئودور» آمده است. زندگی فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانهروزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید. در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغالتحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدریش به موجب ولخرجیهای مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد. در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستانهای همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت. در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت. در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت. در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپالاتینسک اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد.در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان خواب عموجان و دهکدهٔ اشپیانچیکوو را نوشت و به چاپ رسانید. عرضحالی برای الکساندر دوّم فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به پترزبورگ برود. در نشریهای که برادرش منتشر میکرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامهنگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بیشرمانه را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایوسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سال های ۶۴-۱۸۶۲ کتابهای خاطرات خانه مردگان و آزردگان را به چاپ رسانید. در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراند. در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن ابله را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد. در ژوئبه ۱۸۷۱ نوشتن جنزدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. یادداشتهای روزانهٔ نویسنده را طی سالهای ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد. برادران کارامازوف در طول سالهای ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد . در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانیش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام در اواخر ژانویه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت. ---------------------- * مردم فقیر توماس مان (1875-1955،آلمانی) به خاطر رمانهایش
در سال ۱۸۹۷ همراه برادرش به رم رفت و در همان سال کتاب بودنبروکها را آغازکرد که در سال ۱۹۰۱ توانست آن را چاپ برساند و شهرت زیادی کسب کند. در سال ۱۹۰۵ با خانمکاتیا پرنیگشایم دختر یکی از استادان دانشگاه مونیخ ازدواج کرد. در این مدت چند اثر دیگر از او انتشار یافت: تریستان, گرسنگان, تونیو کروگر, ساعت دشوار ,در آینه, اعلیحضرت, فونتان پیر, شامیسو و مرگ در ونیز. در سال ۱۹۲۴ کتاب کوه جاده را منتشر کرد که باعث شد شهرت او دو چندان شود. در فاصله سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتابهای گوته و تولستوی, گفتار و پاسخ, تلاشها, یادداشتهای پاریس را نوشت. در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. او نخستین آلمانی بود که این جایزه را به دست آورد. در سال ۱۹۳۳ دولت هیتلر او را مورد تعقیب قرار داد و ناچار از آلمان به سوئیس رفت. درفاصله سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در رادیو امریکا برنامه اجرا کرد و در سال ۱۹۴۹ در جشن ۲۰۰ سالگی گوته بعد از ۱۵ سال تبعید به آلمان بازگشت. در همان سال دولت آلمان شرقی جایزه ادبی گوته را به او اهدا کرد و دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را کسب نمود. در ۱۹۵۳ دولت فرانسه نشان افتخار صلیب لژیون دونور را به او هدیه داد و دانشگاه کمبریج نیز دکترای افتخاری به او اعطا کرد. در سال ۱۹۵۲ در روستای کوچک ارلباخ در نزدیکی شهر زوریخ ساکن شد و تا آخر را عمر همانجا گذرانیداما این تنها زندگی ظاهری توماس مان است بعبارت دیگر گزارش گونه ای از زندگی یک نویسنده که تنها به داده های تاریخی بسنده می کند و از کنار توفان درون هنرمند می گذرد. زندگی واقعی توماس مان اما مثل زندگی هر هنرمند حساس در ژرفا جریان داشت، مثل آتشی در زیر خاکستر بود که اگر راهی به بیرون پیدا کرد، راه هنر بود. توماس مان مراحل مختلفی را طی کرده است، از طرفداری از فلسفه نیچه تا شوپنهاور، از پوچگرایی تا بی تفاوتی سیاسی تا انقلابیگری و امید به آینده انسان و جامعه تا فعالیت ضد فاشیسم. در همه این مراحل اما یک خصوصیت او ثابت و بلاتغییر ماند : علاقه او به همجنس. و این خصوصیت گویا آن آتش پنهان زیر خاکستر بود که کم و بیش در همه آثار او و هر بار به شیوه ای آشکار شد. تناقض زندگی توماس مان گویا که قبل از او نیز وجود داشت و بهمراه وی زاده شد : پدرش بازرگانی بود که به مقام سناتوری شهر لوبک نیز رسید و مثل تمام نجیب زادگان اصیل آلمانی هوادار نظو و انظباط بود. بر عکس، مادرش خون گرم پرتقالی را داشت و در آمریکای جنوبی بدنیا آمده بود، بسیار حساس، بسیار زیبا و در کنار همه اینها اهل موسیقی نیز بود. توماس مان از هر کدام نیمه ای را به ارث برد؛ نظم و انظباط را از پدر، و حساسیت و هنر را از مادر. حاصل همه اینها تناقضی مدام بود که از او یک بورژوای سرگردان ساخت. همجنسگرایی وی از همان کودکی بر وی آشکار و مسلم بود. تفاوت او با همبازیهایش نیز ناشی از همین بود. او پیوسته از خودش می پرسید: " چرا اینهمه عجیبم؟.... و بیت بچه های دیگر مانند بیگانه ای هستم؟ به آنها نگاه کن، شاگردان خوب، و آنها که در جایگاه متوسط اشان محکم و استوار ایستاده اند، آنها....شعر نمی گویند، و به چیزهایی فکر می کنند که همه فکر می کنند و می توان به صدای بلند گفت.... اما من، من چه هستم؟ و آخرش به کجا خواهد کشید؟ (1) سرنوشت توماس مان این بود که به گونه ای دیگر فکر کند، شعر بگوید و کارش به نویسندگی بکشد. در دوران مدرسه عاشق همکلاسی اش می شود. آرمین اولین عشق اوست و در عین حال سایه ای که می رود تا مان را تا آخرین لحظه های زندگی اش تعقیب کند. در یکی از آخرین نامه هایش نوشت: " آرمین مارتنس ، این نام را باید برجسته نوشت، من عاشق او بودم." (2) (Armin Martens) ولی این نوجوان بیشتر در هوای اسب سواری است و بعد از آن هم به دنبال دختران می افتد. توماس مان او را بنام هانس مانزن وارد یکی از اولین اثرهای خود " تونیو کروگر" می سازد. ویلری تیمپه دومین عشق اوست. گفته می شود که توماس مان چند بار رابطه جنسی ( Wilri Timpe) با این همسال خود داشته و شاید بی دلیل نیست که با وجودی که این فرد بهرحال به صورتی وارد " کوه جادو" می شود ولی تأثیر دیرپای آنچنانی بر روح و روان نویسنده نمی گذارد و نیز او کسی است که توماس مان در دفتر خاطراتش کمتر اسمی از او می برد. در 18 سالگی، بعد از عزیمت به مونیخ با نقاشی به نام پاول آشنا می شود. این آشنایی همراه با احساسات بسیار تند عاشقانه است ولی طرف مقابل جز یک دوستی بسیار معمولی چیزی نمی خواهد. او نیز به نوبه خود وارد " دکتر فاوستوس" می شود. شکستهای پی در پی، توماس مان را واداشت که با خودش بیش از پیش مبارزه کند. در این سالها با زنش کاتیا آشنا می شود. ازدواج با کاتیا هیچ دلیل عاشقانه ای ندارد. مان جواب این معما را خود در یکی از دفترهای خاطراتش برای خودش داده است که 20 سال بعد از مرگ وی بهوسیله دخترش برای خوانندگانش نیز منتشر شد. " ازدواج بهترین راه است برای نشان دادن اینکه انسان یک مرد حسابی است." و توماس مان ازدواج کرد و علاوه بر آن، و البته باز هم مانند یک مرد حسابی، صاحب 6 فرزند شد. آیا توماس مان همجنسگرایی خودش را به زنش اقرار کرد؟ کاتیا این را هیچگاه بروز نداد. چیزی که مشخص است اینکه کاتیا بعد از ازدواج گاه و بیگاه به هر حال شاهد ماجراست. در سال 1913 وقتی به ولادیلاو موس یعنی همان نوجوان زیبای 13 ساله لهستانی، که در " مرگ در ونیز" به تاچیو ( Wladyslaw Moes) تغییر نام می دهد، برمی خورد، کاتیا نیز شاهد هر روزه توفان درون توماس مان است. " به او علاقه بی حصر و اندازه پیدا کرد، و او را در ساحل با همبازیهایش نظاره می کرد." (1) این را زن توماس مان در خاطراتش می نویسد و توماس مان البته پا را از این فراتر می گذارد و تاچیر را شب و روزریال، در کوچه و خیابان، در هتل محل اقامت و در ساحل، پوشیده و یا نیمه لخت می جوید، یعنی آن کاری که آشنباخ ، قهرمان داستان (مرگ در ونیز) انجام می دهد. و البته چون قسمت عمده این تعقیب ها و نظربازی ها یا در خفا و یا در ذهن توماس مان انجام می گیرد، کاتیا فقط به قسمتی از ماجرا راه پیدا می کند. ناگفته پیداست که اینجا نیز احساسات به ارث برده از مادر است که وی را به این شهر چنوبی، شهر عشق و موسیقی، می کشاند. زمانی نیچه نوشته بود : " اگر بخواهم دنبال واژه دیگری برای ونیز بگردم، کلمه موسیقی را پیدا می کنم." و برای توماس مان، این شهر " زیبا و مشکوک" بود؛ شهری میان بیداری و رؤیا، میان خشکی و آب، زندگی و مرگ. از طرف دیگر رابطه جنسی بین دو مرد در این شهر ازادتر بود و خودفروشی مردان نیز سنت دیرینه ای داشت. ایتالیا به این دلایل، بویژه در نیمه دوم قرن 19 میلادی، به اقامتگاهی برای همجنسگرایان کشورهای مختلف اروپایی فرا روئید. (2). توماس مان در این شهر بدون تابو باز درگیر بین دو دنیای ضد و نقیض شد. شهر ونیز برای توماس مان جاذبه ای جنسی داشت ولی با این حال مثل تاچیو به گونه ای بیمار بود و مرگ را تداعی می کرد و هر دو، هم ونیز و هم تاچیو، مثل احساسات جنسی توماس مان، از یک طرف جاذبه و کشش و از طرف دیگر ترس را بدنبال داشتند. عشق به فرزندش کلاوس (3) نیز یکی از عشقهای زجرآور او بوده است. زمانی پیش از آن وقتی مادر بزرگش از او پرسیده بود که آیا دلش پسر می خواهد یا دختر، جواب داده بود: " معلوم است که پسر.... دختر را که نمی شود جدی گرفت." و جدی بودن پسران اما در واقعیت برای توماس مان بالاتر از آن بود که بتواند با آنها طرح دوستی بریزد. بهترین دوستانش زنان بودند و حتی در خانواده خودش نیز با دخترش اریکا رابطه صمیمانه تری داشت و از این رابطه صمیمی بخصوص کلاوس برکنار بود، که نویسنده پدر به او تمایل شدید جنسی داشت.. رویارو شدن با مردان جوان، دنیای او را به هم می زد و فرزندش کلاوس یکی از این مردان بود. توماس مان که زمانی پسر می خواست حالا با احساسی گناه آلود در دفترچه خاطراتش می نویسد: " آه.... کسی مثل من نباید صاحب پسر شود.!" نتایج احساس گناه، گریز و دوری از دوستانش بود که این خود بر حساسیت های او می افزود و همین نیز به نویه خود باعث اجتناب از صمیمیت می گردید. جهان دو جنگ را پشت سر گذاشته و دستخوش تحولات تازه ای است. از شروع جنگ سرد مدت زیادی نگذشته است و علاوه بر آن و در نتیجه آن گاه و بیگاه، اینجا و آنجا تنور چنگهای دیگری، هر چند کوچکتر می سوزد. نویسندگان آلمان بر اثر همه این حوادث گریبانگیر، سیاسی شده اند و سیاسی می نویسند. توماس مان نیز به نوعی از این مسئله مبرا نیست و ظاهرآ آدم دیگری می نمود که حتی در هنر، مشغولیات دیگری دارد. در سال 1950، توماس مان که حالا دیگر پیر مرد هفتاد و پنج ساله ای است در هتلی ( Grand Hotel Dolder) در تپه های جنگلی نزدیک زوریخ به استراحت می پرداخت و مثل همیشه وقایع روزانه خود و جهان را یادداشت می کرد. جنگ بین دو کره شمالی و جنوبی از سر گرفته شده بود، و ظاهرآ چنین به نظر می رسید که تنها دلمشغولی او همین معضل سیاسی و نظامی بود. و براستی که یادداشتهای این نویسنده انساندوست نشان می دهند که او هر چیزی را که به سرنوشت انسان و انسانیت پیوند می خورد به گونه ای تعقیب می کرد. ولی مثل همیشه، در ژرفای ذهن نویسنده جنگ دیگری نیز جریان داشت. این جنگ رفته رفته جنگ دو کره را زیر شعاع خود می گرفت و به مهمترین مسئله روز توماس مان تبدیل می شدک توماس مان عاشق گارسن جوان هتل محل اقامت خود شده بود و وقتی این مرد جوان، سیگار نویسنده را روشن می کرد و در حین کار دستانش به دستان وی می خورد، نویسنده به اوج التذاذ و خوشبختی خود می رسید. نویسنده از همین ها نیز یادداشت بر می داشت و حالا دیگر به امیال جنسی خویش، لااقل در پیش خود و در دفتر یادداشتش، شاید در نتیجه رشد شخصیتی، اعتراف می کرد: " چه چهره دوست داشتنی و چه صدای مطبوعی....همبستر شدن با او چه زیبا خواهد بود. (1) دفتر یادداشت توماس مان رفته رفته آکنده از نام فرانس می شد ولی لحظه خداحافظی باز مانند همیشه رسید و نویسنده بدنبال وقت مناسبی می گشت تا با این گارسن جوان به تنهایی و دور از چشم دیگران وداع گوید و در دفترش نوشت : " مدت درازی دست همدیگر را فشردیم. او گفت: اگر ما همدیگر را نبینیم چی و من دیگر هیچ نمی توانستم بگویم جز اینکه: خوش باشید فرانس عزیز. شما راه خود را بهرحال پیدا خواهید کرد." (2) توماس مان بعد از بازگشت بسرعت برای او نامه ای نوشت و در آن باز هم مسئله کمک مالی را یادآوری کرد. مدتی گذشت و از جواب خبری نشد. نویسنده ای که از چهار گوشه جهان نامه دریافت می کرد اینک بی صبرانه در انتظار چند خط از یک گارسن جوان سویسی است: " آه! اگر آن جوان بداند که من چه بی صبرانه منتظر چند کلمه از اویم، ذره ای بیشتر عجله می کرد." و چند سطر بعد : " چرا نمی نویسی که از نامه ام خوشحال و خوشنود شده ای، احمق عزیز." این آخرین عشق بزرگ توماس مان بود ولی نه آخرین عشق. و با این وجود او در سوگ جدایی از فرانس عزادار ماند و نوشت : " دلم می خواهد که بمیرم، چرا که دوری آن جوان را دیگر نمی توانم تاب بیاورم." شوربختی سنین پیری توماس مان البته تنها از این آخری نبود. نامهای آرمین، ویلری، پاول، ولادیسلاو، کلاوس و فرانس تغییر پیدا کرده و در قالب داستانهای ادبی، به چهار گوشه جهان پراکنده شده بود. ولی نامهای اصلی هنوز در ذهن نویسنده بود و جایی در ژرفای ذهن او رسوب کرده و مدام آزارش می داد. نویسنده شاید در آخرین لحظات عمرش نیز همین نامها را زمزمه می کرد و شاید هم برای آنها داستانهای تازه ای می ساخت. اعتقاد و پافشاری بر خود و احساسات خود، در وهله اول اعتراف به وجود خویشتن یگانه و نیز قبول واقعیت وجودی خود است. (5) با در نظر گرفتن این مطلب در می یابیم که توماس مان تقریبآ هیچگاه وجود خود و احساسات خویش را جدی نگرفت. احساسات در همه حال به همراه انسان زاده می شوند و سپس تغییراتی می یابند، سرکوب می شوند و چهره عوض می کنند ولی هیچگاه از بین نمی روند. به همین دلیل نیز هست که ما انسانها در پیری نیز احساسات کودکی خود را باز بصورتی تکرار می کنیم و یا حتی بعبارتی به کودکی خویش باز می گردیم. بیگمان چیزی که احساسات ما را سرکوب کرده و در مواردی تغییر مسیر می دهدف اعتقادات ماست. و این بخصوص در مورد توماس مان آشکاری می یابد. به نظر می رسد که در درون این نویسنده، احساسات و اعتقادات متضاد هم، از کودکی تا زمان پیری، مثل دو همسایه متخاصم، در کنار یکدیگر به یک حیات پر تشنج ادامه می دهند که برد البته همیشه از آن همسایه دوم است. با این وجود همسایه اولی آرامی ندارد و گاه و بیگاه، اینجا و آنجا، بدنبال موقعیتی می گردد که اضهار وجود کند. " تونیو کروگر" و کتاب " مرگ در ونیز" و دیگر آثار توماس مان نتیجه همین اضهار وجود امیال سرکوفته است. شاید لازم بود که توماس مان نیز زندگی اش را مثل اسکار وایلد و پاول ورلن و ارتو رمبو، چون یک اثر هنری، خود از نو می ساخت. ولی توماس مان بهمین دلیل، پیوسته بحرانی است. برای چیره شدن بر این بحران، او سعی می کند از نیمه ای از وجود خود بگذرد و آن را نادیده بگیرد، ولی واقعیت لجوج خود را بر ذهن او تحمیل می کند. توماس مان در مبارزه بر علیه طبیعت خویش هیچگاه پیروزمند نیست، توانایی هنرمندانه توماس مان در حقیقت از همین ناتوانیها و شکستهای او مایه می گیرد. حاصل این عشقها و شکستها برای مان این بود که او را هنرمند ساخت. توماس مان می خواهد این احساسات نسبتآ پنهان را شکل هنری بدهد تا از دستشان خلاص شود. ولی تناقض همزاد او گویا در ادبیات نیز گریبان نویسنده را رها نمی کند. احساسات او احساساتی اصیل و انسانی هستند و این همان چیزی است که محتوای داستانهای او را تشکیل می دهد ولی توماس مان آنجایی که به شکل و فرم داستان می رسد سنت گرا می شود. محتوای داستانهای توماس مان ژرفای روح آدمی و هزارتوی انسن قرن بستم است. ولی در شکل از حد رمانهای ناتورالیستی قرن 19 فراتر نمی رود. نظم و انظباط و ظاهر پدر، خود را به فرم داستانهای وی منتقل کرد و احساسات سرکش مادر، محتویات را ساخت. این فرم همان چیزی بود که بر احساسات او به گونه ای مهار می زد و آنها را به حالت اعتدال نگاه می داشت. برای اینکه این احساسات زنجیر بگسلند، نویسنده می بایست آنها را از بند فرم سنتی می رهانید و به آنها فرم و همسنگ آنان را می داد ولی تأثیر پدر قویتر از این بود. توماس مان در داستانهایش نیز بورژوای سرگردان ماند. به این ترتیب پاسخ اینکه چرا نویسنده حتی در داستانهایش مرد عاشق را به کام نمی رساند واضح است: یکی از دو طرف رابطه اگر همان توماس مان واقعی نیست، لااقل مهمترین خصوصیات او را داراست. بعبارت دیگر تونیو کروگر و آشنباخ، شخصیتهای واقعی ولی ادبی شده ی نویسنده اند. به کام خوشبختی رساندن آنها و درگیر کردنشان با رابطه جنسی با همجنس، بدان معنی است که نویسنده علنآ بر این گونه رابطه جنسی صحه می گذاشت و جرآت توماس مان البته از این کمتر بود. او می خواست این رابطه انسانی و طبیعی را تا حد ممکن تلطیف و افلاطونی کند و اعتلا بخشد تا سرانجام از حالت زمینی خارج و به اوج خدایی برسد. اگر تاچیو در کتاب " مرگ در ونیز" چون خدایی کوچک گویا از دنیاهای آنسو می آید و در آخر، لحظاتی قبل از مرگ آشنباخ، او را به اشاره دستی به نامتناهی های دریا و به ابدیت فرا می خواند، تنها بر همین زمینه قابل توضیح است: " او بر ترس خود از عشق جسمی نمی توانست پیروز شود، ریاضت، طبیعت دوم او شده بود." (1) و گاهی حتی از اینکه هنرش را بر زمینه عشق به همجنس خلق می کرد شرمگین می نمود: " مردمان پاکدلی که تحت تأثیر هنرمند قرار گرفته اند متاسفانه می گویند " موهبتی است" چون فکر می کنند که نتایج روشن و عالی طبعآ باید علل روشن و عالی نیز داشته باشند. هیچکس تصور نمی کند که این "موهبت" ممکن است موهبتی مشکوک باشد و صورت اسف انگیزی در باطن داشته باشد." (2) این شکها و تردیدها برای توجیه ریاضت توماس مان کافی است. نویسنده گاهی پا را از این هم فراتر می گذارد و احساس پرصلابتش به همجنس، احساسی شیطانی و تاریک می شود، و نیز راهی بسوی جهنم، که شاید همان ادبیات است: " ادبیات حرفه نیست، بلکه لعنت است" ، این را نویسنده از زبان تونیو کروگر می گوید، شخصی که مانند اکثر انسانهای شکست خورده داستانهایش، خود اوست. ۱۹۳۰: خلاصه زندگی, احتیاجات روز, ماریو و جادوگر - ۱۹۳۲: گوته نماینده بورژوازی قدیم - ۱۹۳۳: تاریخ یعقوب, رنجها و عظمت ریچارد واگنر - ۱۹۳۴: یوسف جوان - ۱۹۳۶: یوسف در مصر, فروید و آینده - ۱۹۳۸: شوپنهاور, اروپا هوشیار باش, درباره پیروزیهای آینده دموکراسی ۱۹۳۹: شارلوت در وایمار, مسئله آزادی - ۱۹۴۵: آلمان وآلمانیها, قانون, اصالت فکر - ۱۹۴۷: دکتر فوستوس صادق هدایت صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند.[نیازمند منبع] حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کردهاست. صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- صادق هدایت در ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران در خانوادهای اصلونسبدار و متشخّص متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضاد الملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبر السلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضاد الملک بود. جدّ اعلای صادق رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت. صادق هدایت تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال ۱۹۱۴ به دارالفنون رفت ولی در سال ۱۹۱۶ به خاطر بیماری چشمدرد مدرسه را ترک کرد و در ۱۹۱۷ در مدرسهٔ سنلویی که مدرسهٔ فرانسویها بود، به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشناییاش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی میداد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا میکرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین دوران صادق گیاهخوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش وقعی نمینهاد. در سال ۱۹۲۴، در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانها و فواید گیاهخواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمهای مفصّل. ----------------------------------------------------------------------------------- گیاهخواری صادق هدایت در جوانی گیاهخوار شد و کتابی در فواید گیاهخواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاهخوار باقیماند. بزرگ علوی در این باره مینویسد: «یک بار دیدم که در کافه لالهزار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی میگفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشمهایش سرخ شد، عرق به پیشانیاش نشست و داشت قی میکرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.» ------------------------------------------------------------------------------------- عزیمت به اروپا هدایت در ۱۹۲۵ تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و با اوّلین گروه دانشآموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ مهندسی به تحصیل پرداخت. در همین سال مقالهٔ «مرگ در گان» را در روزنامهٔ ایرانشهر که در آلمان منتشر میشد به چاپ رساند و مقالهای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ لهویل دلیس نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشتهاش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و در آنجا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در ۱۹۲۷ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کاملتری از کتاب «انسان و حیوان» با نام فواید گیاهخواری با مقدمهٔ حسین کاظمزادهٔ ایرانشهر به چاپ میرسد. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- بازگشت به تهران هدایت در سال ۱۹۳۰، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامهای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشتهاست، از حال و روز خود شکایت میکند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان زندهبهگور و نمایشنامهٔ پروین دختر ساسان در تهران منتشر شد و هدایت با مسعود فرزاد، بزرگ علوی ---------------------------------------------------------------------------------------------- خودکشی اول و نخستین داستانها صادق هدایت در سال ۱۹۲۸ اقدام به خودکشی در رود مارن کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشیاش به برادرش محمود مینویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شدهاست که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچکس ندادهاست. اما م. فرزانه سالها بعد از زبان هدایت (سالها بعد از خودکشی اولش) نقل میکند که علت خودکشی مسائل عاطفی بودهاست. نخستین نمونههای داستانهای کوتاه هدایت در همان سال خودکشیاش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشتهاست. پس از خودکشی نیز داستان معروف «زنده به گور» و «اسیر فرانسوی» و رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گروه ربعه در آن دوران گروهی از ادیبان کهنهکار بودند که با آنها ادبای سبعه میگفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد از آثار قلم آنها خالی نبود.» این هفت تن که درواقع بیشتر از هفت تن بودند شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیعالزمان فروزانفر و محمد قزوینی میشدند. گروه ربعه این نام را برای دهنکجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنهپرست بودند) انتخاب کردند. گفتگو و دیدارهای گروه ربعه در رستورانها و کافههای تهران بود. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مینباشیان و نیما یوشیج به این گروه اضافه شدند. این گروه به فعالیتهای ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران میگوید: «ما با تعصب جنگ میکردیم و برای تحصیل آزادی میکوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»[۷] سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب میشود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. انیران را با همکاری علوی و شین پرتو نوشت. مجموعهٔ داستانهای کوتاه سایهروشن نمایشنامهٔ مازیار با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب وغوغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد و مجموعه داستانهای کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهندوستی و بیگانهستیزی در بسیاری از آثار وی موج میزند. همچنین هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمعآوری متلها و داستانهای عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب نیرنگستان را در این موضوع به چاپ رساند. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد. هدایت در خلال این سالها به ترجمهٔ آثاری از چخوف و نویسندگان دیگر نیز پرداخت و همچنین در کتاب رباعیات خیام خود تجدید نظر کرد و آن را مفصلتر با عنوان ترانههای خیام انتشار داد. سفرنامهای هم راجع به سفرش به اصفهان به نام اصفهان نصف جهان نوشت. سفر به هندوستان هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد. در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور را با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلیکپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخهای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخهای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عدهای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند میدانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر میآید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود . در نسخهٔ پلیکپیای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: Lunatique" و "Sampingue ------------------------------------------------------------------------------------------ بازگشت از هندوستان صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیتهای ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود. ------------------------------------------------------------------------------------------------ اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران بهصورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمههایی از شهرستانهای ایران گزارش گمانشکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت میگیرد. داستان بلند حاجیآقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیتها هدایت به نوشتن مقالههای نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریههای مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد. در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با تودهایها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علیرغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- پایان جنگ و یأس و نومیدی پس از پایان جنگ و پیشآمدن مسائل آذربایجان هدایت از تودهایها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد. بدبینی او به شرایط در نامههایی که به جمالزاده و شهیدنورایی نوشتهاست، دیده میشود. در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروفترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمهای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجارهایاش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب میشود که خودکشی کرده است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستانهای چاپنشدهاش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاریاش با حضور عدهای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت. ---------------------------------------------------------------------------------- شرح حال صادق هدایت به قلم خودش من همان قدر از شرح حال خودم رم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کردهام اما پیش بینی آنها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آنها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آنها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر میداند و پینه دوز سر گذر هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان میاندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل میکنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجستهای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و روسایم از من دل خونی داشتهاند به طوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیان آوری پذیرفته شدهاست روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. کتابشناسی ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- نوشتههای هدایت * رباعیات خیام (۱۳۰۲) ------------------------------------ ترجمهها ترجمه از زبان فرانسه * کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر ------------------------------- ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی * گجسته ابالیش (۱۳۱۹) --------------------------------------- مقالات * مقدمهای بر رباعیات خیام سیمون دوبووار (۹ ژانویه، ۱۹۰۸-۱۴ آوریل، ۱۹۸۶) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف ، نویسنده ، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانوادهای بورژوا به دنیا آمد. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ زندگی دوبوار پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه ، به تحصیل ریاضیات در انستیتو کاتولیک و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنتمارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبوار دانشجوی این مدرسه نبود . سارتر همچنین دوست نزدیک او بود. بووار و سارتر در تمام عمر شریک و همدم جداناپذیر یکدیگر باقی ماندند . اما ارتباط آنها ، برخلاف روابط مرسوم در جامعه ، شامل وفاداری و تکهمسری نبود دوبوار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته میشود. معروفترین اثر وی جنس دوم نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شدهاست. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شدهاست میپردازد . پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد. سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶ به خاطر ذاتالریه از دنیا رفت . وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شدهاست. -------------------------------------------------------------------------------------------------- جنس دوم در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلالهای خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان میکند. بووار بهعنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی بههمین منوال استنباط میکند که یک انسان زن زاده نمیشود ، بلکه تبدیل به زن میشود. بووار دلیل میآورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شدهاند . حتی مری ولستونکرفت مردها را بهعنوان ایدهآلی که زنها آرزوی رسیدن به آن را دارند بهحساب میآورد . در کتاب جنس دوم بووار میگوید که این طرز فکر با ادعای اینکه زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیشروی زنان را گرفتهاست. بهعقیدهٔ وی برای آنکه فمینیسم بتواند بهجلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در اینصورت زنان درست بهاندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- برخی از آثار * ۱۹۴۳ مهمان ژان پل سارتر (ژوئن ۱۹۰۵ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رماننویس، نمایشنامهنویس و منتقد فرانسوی بود. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛ از پدری که افسر نیروی دریایی بود و مادری که دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندهٔ جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. مادر و پدربزرگ اش، او را بزرگ کردند که اولی کاتولیک بارش میآورد و دومی سرش را به ریاضیات و ادبیات کلاسیک گرم میکرد. در جوانی برای گرفتن مهارت در تدریس فلسفه امتحان داد و رد شد. یک سال گذشت و نتیجهٔ امتحان بعدی در ۱۹۲۹، جایگاه نخست را نصیب او کرد. همین سال است که با سیمون دوبووار آشنا میشود؛ دختری که در همان امتحان، نفر دوم شده و فرزند نازک نارنجی یک خانوادهٔ کاتولیک است. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادامالعمر او بود. آشنایی سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹ در مدرسهٔ ممتاز اکول نرمال سوپریور صورت گرفت. بطور کلی دو دوره در زندگی حرفهای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفهای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروفاش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.» در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگیاش، سارتر بهعنوان روشنفکری فعال از نظر سیاسی شناخته میشد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز بهطور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایدههای اگزیستانسیالیستیاش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشتاش را تعیین کند. وی همچنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند. در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت. سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت. --------------------------------------------------------------------------------------------------- فلسفه سارتر گرچــه ســارتر در حـــوزههای گوناگون از نمایشنامه نویسی تا روزنامه نگاری و نقد ادبی فعالیت کرده و گرچه اگزیستانسیالیسم شعبهها و شاخههای گوناگونی را شامل میشود و کم نبودهاند متفکرانی که هرکدام به یکی از این شاخهها گرایش داشتهاند، ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آثار * تهوع آلبر کامو http://www.4shared.com/file/42341617/a75f6fd/404-Alber_Kamo-Jalal_al_Ahmad-Bieganeh.html (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسویتبار و خالق کتاب مشهور بیگانه و برنده جایزه نوبل ادبیات میباشد. ------------------------------------------------------------------------------- تولد و کودکی آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند. کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. فقر، احترام به رنج و همدردی با بی چارگان را به او یاد داد. پسندخاطر غریزی کامو قناعت و بی پیرایگی بود. در جزیرهٔ فقر، خود را در خانهٔ خویش احساس میکرد.[۱] خود او گفتهاست که آفتاب الجزیره و فقر محله بلکور چه مفهومی برایش داشت: «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب و در تاریخ، همه چیز خوب است. آفتاب به من آموخت که تاریخ، همه چیز نیست.» [۲] او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد. ---------------------------------------------------------------------------- جوانی و خبرنگاری کامو در طی سالهای ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد. در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶). لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد. او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود. در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد. ------------------------------------------------------------------------------------------- ازدواج در ۱۹۳۴ با «سیمونهای» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد. ------------------------------------------------------------------------------- میانسالی و ترک الجزایر با نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت. او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد. در ۱۹42 کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد. نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید. ----------------------------------------------------------------------- فعالیت علیه نازیسم و پایان جنگ در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد. در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی کند. رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروشترین کتاب فرانسه شد. در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد. نمایشنامهٔ عادلها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند. در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد. در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد. ----------------------------------------------------------------------------------- فعالیتهایی برای الجزایر در اوایل سال ۱۹۵۴ بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت. در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت. در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت. کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد. از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند. سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد. در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند فرانتس کافکا (۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند. فرانتس کافکا، فرزند اول هرمان و جولی کافکا در سوم جولای۱۸۸۳ دیده به جهان گشود. والدین او از طبقه متوسط نسبتاً مرفه جامعه بودند. پدرش تاجر عمده لباس و مادرش از خانواده ای متمول بود. فصل دوم: تحصیلات، یا «ادبیات آلمان ـ که امیدوارم به درک واصل شود.» فصل سوم: هرمان و کارخانه پشم شیشه، ابتدای دوران بلوغ فصل چهارم: فلیس فصل پنجم: نویسنده پراگ در واقعه تکان دهنده تعیین هویت یک بچه. فصل ششم: کتاب «محاکمه» ـ سل تلفات فراوانی بر جای گذاشت. پس از تشخیص بیماری سل، او نزد عزیزترین خواهرش یعنی «اتلا» در زوریخ، شمال غرب پراگ، رفت جائی که احساس سلامت وخوشبختی فراوانی می کرد واز همه مهمتر مکانی آرام و بی سر و صدا برای روح بسیار حساس کافکا بود. در همین مکان او دستنوشته هایی که بعدها «بلواکتاو» نامیده شد را به رشته تحریر درآورد که مجموعه ای از ضرب المثلها، افکار، نمایشنامه ها و داستانهای کوتاه بود. پس از ۸ماه از آنچه که او بهترین دوران زندگیش می نامید، به پراگ بازگشت. ****************************************************** ویلیام فاکنر (۱۸۹۷ - ۱۹۶۲) رماننویس آمریکایی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بود زندگینامه او در سال ۱۸۹۷ میلادی در نیو آلبانی میسیسیپی به دنیا آمد و در ۶ ژوئیه ۱۹۶۲، سه هفته بعد از آنکه از اسب افتاد، بر اثر سکته قلبی در آکسفورد میسیسیپی در گذشت. در ۱۹۰۲ خانوادهاش به آکسفورد، مرکز دانشگاهی میسیسیپی، نقل مکان کرد. به دلیل وزن کم و قد کوتاه در ارتش ایالات متحده پذیرفته نشد ولی به عنوان دانشجوی دانشگاه افسری در یگان پرواز سلطنتی در تورنتوی کانادا نام نویسی کرد و در ۲ دسامبر ۱۹۱۸ به عنوان افتخاری ستوان دومی نایل شد. وارد دانشگاه می سیسی پی شد و در سال ۱۹۲۴ از دانشگاه انصراف داد و در ۱۹۲۵ همراه با دوستش با یک کشتی باربری به ایتالیا رفت و از آنجا پای پیاده رهسپار آلمان و فرانسه شد. در ژوئن ۱۹۲۹ با استل اولدم ازدواج کرد. سفرهایی به هالیوود و نیویورک داشت و درین فاصله چندین فیلمنامه و نمایشنامه نوشت. مطالعات در مورد فاکنر در ۱۹۴۶ به صورت جدی توسط ملکم کاوی آغاز شد. در ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات به او داده شد و خطابهٔ مشهور خود را در آنجا خواند. بعدآ نیز جایزه پولیتزر را برای کتاب شهر در سال ۱۹۵۷ دریافت نمود -رمان ها * مواجب بخور و نمیر (۱۹۲۶) -------------------------------------------------------- آثار ترجمه شده به زبان فارسی * گوربهگور. ترجمهٔ نجف دریابندری. نشر چشمه ارول، جورج Orwell, George (جورج اورول) نام مستعار، (نام واقعی اریک آرتوربلر Eric Arthur Blair رماننویس انگلیسی (1903-1950) ارول در هندوستان از خانوادهای «انگلیسی-هندی» زاده شد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود. جورج تحصیلات خود را در کالج اتون Eton در انگلستان آغاز کرد. در 1922 پس از خروج از کالج در دستگاه مستعمرانی بیرمانی در هندوچین به کار مشغول شد. در 1928، از شغل خود استعفا داد تا به کار ادبی بپردازد. در دوره کنارهگیری آثار نویسندگانی چون جیمز جویس، تی. اس. الیوت و دی. اچ. لارنس را مطالعه کرد که در او اثر بسیاری باقی گذاشت. در بازگشت به اروپا مدتی در فرانسه و لندن با فقر و دشواری زیست. خاطرات این سفر را در کتاب "تهیدستی در پاریس و لندن" Down and out in Paris and Landon (1933) وصف کرده است. در همین سال داستان "روزهای برمه" Burmese Days را منتشر کرد، داستانی خیالانگیز از کشمکشهای نژادی در آسیا. ارول در 1936 به روزنامهنگاری روی آورد، سپس در جنگهای داخلی اسپانیا، در ارتش انقلابی شرکت کرد و به سختی مجروح شد و هنگامی که قتل عام مردم را به دست کمونیستها؛ که با استبداد مطلق، قدرت را به دست گرفته بودند، مشاهده کرد، بسیار نگران گشت و ادراک خود از سوسیالیسم را در کتاب "به یاد کاتولونیا" Homage to Catalonia در 1938 وصف کرد. از آن پس ایمان و عقاید سیاسی وی تزلزل یافت و تحول روحیش در آثار این دوره منعکس گشت از آن جمله است: "قلعه حیوانات"Animal Farm (1945)، داستانی خیالانگیز و استعاری با هجوی بسیار تند و شدید درباره استبداد. "هزار و نهصد و هشتاد و چهار" Ninteen-Eighty Four (1949) که سرخوردگی نویسنده و رؤیای غمانگیز و پیشگویی وحشتناکی را از دموکراسی آینده پیش چشم میگذارد. ارول در 1939 کتاب "به دنبال هوا" Coming up for Air را انتشار داد که به زندگی واقعی و تحول روحی او و دورهای که در دستگاه شهربانی خدمت میکرد، بستگی نزدیک دارد. "شیر و اونیکورن" The Lion and the Unicorn (1941) مقالهای است درباره سوسیالیسم و توصیف کشور انگلستان در دوره کشمکشها. "دختر کشیش" The Clergyman’s Daughter (1934) و "جاده به سوی اسکله ویگان" The Road to Wigan Pier (1937) هم از کارهای همین دوره اوست. ارول در طی جنگ جهانی دوم با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا BBC و از 1943 با روزنامههای کارگری مانند تریبون Tribune و آبزرور Observer همکاری کرد. در 1949 به کلی از جامعه کناره گرفت و در انزوای کامل به سر برد و سرانجام به علت ابتلا به بیماری سل در لندن درگذشت. ارول چنانکه خود میگوید از شغل خویش در بیرمانی اگرچه مهم نبود، تجربه فراوان به دست آورد و برای محکوم ساختن شیوه حکومت استعماری از هرنکته کوچک سود برد. در نظر ارول رماننویس عالم علم اخلاق است و از اینروست که او خود راه سیاسی خویش را یافت، راه طغیان بر ضد بیرحمیها و سنگدلیهای طرفداران فرانکو و استالین را. اقدام ارول در میان نویسندگان نسل خود نظیر نداشت. وی نسل خود را وامیداشت که ابتدا درباره مسائل به طول عمیق بیندیشند، پس از آن به نقد ادبی و سیاسی بپردازند. زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی. . اوریانا فالاچی اوریانا فالاچی (به ایتالیایی: Oriana Fallaci) (۲۹ ژوئن ۱۹۲۹- ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶) روزنامهنگار، نویسنده و مصاحبه گر سیاسی برجسته ایتالیایی است که در شهر فلورانس متولد شد و در سن ۷۷ سالگی در همان شهر درگذشت. وی در دوران جنگ جهانی دوم به عنوان یک چریک ضد فاشیسم فعالیت میکرد. آنچه بیش ار هر چیز به معروفیت وی کمک نمود، مجموعه مصاحبههای مفصل و مشهور او با رهبران سرشناسی همچون محمدرضا شاه پهلوی، یاسر عرفات، ذوالفقار علی بوتو، آیتالله خمینی، ایندیرا گاندی، معمر قذافی، هنری کیسینجر و... بود. پیشینه اوریانا فالاچی در ژوئن سال ۱۹۳۰ در زمان زمامداری موسولینی در فلورانس به دنیا آمد. نه ساله بود که جنگ جهانی دوم شروع شد و پدر او که از موسولینی نفرت داشت، وارد جنبش مقاومت زیرزمینی گردید. اوریانا هم گرچه بعدها نوشت که دوطرف جنگ تفاوت چندانی نداشتند اما به پدر کمک میکرد و تا پایان جنگ تجربههای وحشتناکی را پشت سر گذاشت. هنوز بیست ساله نشده بود که نوشتن در روزنامهها را آغاز نمود و به قول خودش قدرت واژهها را کشف کرد. به خاطر قدرت بیان بالا، درک خاص سیاسی ، جسارت فوق العاده و زیبائی مثال زدنی اش به سرعت از نویسنده ستون کوچکی در یک روزنامه محلی، به خبرنگاری بین المللی که برای تعدادی از معتبرترین نشریات اروپا قلم میزد تبدیل شد. هر جای دنیا که در آن زمان کانون خبری و رسانهای جنگ قدرت بین زورمداران میبود او را به خود جذب می کرد. فالاچی در پی سالها فعالیت حرفهای خود، موفق به دریافت جوایز معتبر بسیاری (از جمله مدال طلای تلاش فرهنگی برلسکونی، جایزه آمبرگنو درو ؛ معتبرترین جایزه شهر میلان ، جایزه آنی تیلور مرکز مطالعات فرهنگ عامه نیویورک و ...) شد. او همچنین یک بار کاندیدای دریافت جایزه نوبل ادبیات گشت. در ایران نام اوریانا فالاچی در اواخر دهه چهل شمسی (دهه شصت میلادی) با ترجمه آثار وی علیه جنگ ویتنام و حکومتهای دیکتاتوری باقیمانده در اروپا (یونان، اسپانیا و پرتغال) مطرح گردید. وی یک بار در سال ۱۳۵۱ برای مصاحبه با شاه سابق و بار دیگر در سال ۱۳۵۸ برای مصاحبه با آیتالله خمینی و مهندس بازرگان به ایران سفر کرد. این مصاحبهها، آخرین بار در سال ۱۳۸۳ همراه با مصاحبه معمر قذافی، آریل شارون و لخ والسا در ایران منتشر شد. اوریانا فالاچی که به لحاظ عقاید سیاسی از چپ بریده و راستگرا محسوب میشد،از نظر مذهبی یک «ملحد مسیحی» به شمار میآمد؛ زیرا او ظاهراً به خدا ایمانی نداشت، اما گهگاهی تمایلاتی را به مسیحیت نشان میداد. به عنوان نمونه او در اگوست ۲۰۰۵ با پاپ بندیکت شانزدهم دیدار کرد. او هنگامی که فهمید به نوعی سرطان قابل کنترل دچار است تصمیم گرفت دیگر کتاب ننویسد و بقیه عمر را به استراحت بپردازد. او با نگاه ویژهای که به زندگی داشت (که نه خدا را قبول داشت و نه خلقت تصادفی جهان و نه هیچ تئوری دیگری از لائیکها و دیگر دانشمندان دین گریز) گوشه گیرانه در آپارتمانش در نیویورک و ویلایش در توسکانی ایتالیا به زندگی مشغول بود. زمانی که حادثه یازده سپتامبر روی داد، اوریانا نتوانست در برابر این وسوسه بزرگ مقاومت کند. کتابی در اکتبر ۲۰۰۲ از او به چاپ رسید به نام خشم و غرور که در آن خواهان نابودی آنچه امروزه به نام اسلام مطرح است شدهاست. انتشار این کتاب سبب شد که فالاچی در سن هفتاد و دو سالگی آرامش خود رااز دست بدهد و مجبور باشد همواره تحت محافظت نیروهای پلیس قرار بگیرد. همچنین این کتاب پیگردهایی را برای نویسندهاش به دنبال داشت. اما تمام این مسایل حاشیهای مانع از فروش بالای این کتاب در سال ۲۰۰۲ در ایتالیا نشد. مسلمانان در ایتالیا و فرانسه پس از انتشار این کتاب او را تهدید به مرگ کردند. اما پاسخ او این بود که: «من از نه سالگی با درد و مرگ دست و پنجه نرم کردهام. در ویتنام، در لبنان، مکزیک، بولیوی و یا هر جای دیگر. اما از سال ۱۹۹۲ که زیر تیغ جراحی برای بهبود سرطان سینه قرار گرفتهام هر روز میمیرم.» اوریانا فالاچی، در ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶، در سن هفتاد و شش سالگی در بیمارستانی در شهر فلورانس ایتالیا، بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. آثار در سالهای دهه شصت اوریانا یک سال در ویتنام و مکزیک زندگی کرد و کتابی با عنوان زندگی، جنگ و دیگر هیچ نوشت که نگاهی است آگاه بر پشت سنگر جنگ، بر اجتماعی که آتش و باروت، از انسان جزمشتی گوشت دریده ازهم و لاشهای خون آلود و کبود، چیزی بر جای نمیگذارد. او این کتاب را در پاسخ خواهر کوچکش که میپرسید "زندگی یعنی چه؟" نوشت. کتاب با نثر خاص اوریانا و بسیار خشن ، گاهی خوشبینانه و گاهی بسیار بدبینانهاست. این کتاب جوایز زیادی را برای او به ارمغان آورد. کتاب مهم دیگرش با نام مصاحبه با تاریخ در سال ۱۹۷۴ به چاپ رسید که مجموعه مصاحبههای او با شخصیتهای بزرگ سیاسی است. تنوع این اشخاص و سبک و جسارت مصاحبه گری او برایش شهرتی فوق العاده به بار آورد. در همین دوران سالهایی را با یک انقلابی یونانی به نام الکساندر پاناگولیس زندگی کرد و پس از کشته شدن وی در سال ۱۹۷۶، کتابی درباره او به نام «یک مرد» نوشت. از کتابهای دیگر او میتوان به پنه لوپه به جنگ میرود ، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد که فریادی است از خشم نسبت به آنچه بر سر بشر آمده در عین حال از عشق مادر شدن میگوید. کتاب کوچکی که از نخستین سطر تا انتها سرشار از احساس شادی، ترس، مهربانی، یاس، خشم، امید، افسردگی و اضطراب است. شاید بحث اصلی کتاب سقط جنین باشد اما به طور کلی تمام دیدگاههای موجود در باره زن را توجیه میکند. کتاب دیگر او اگر خورشید بمیرد نام دارد که به مشاهداتش از آمریکا بر میگردد.این کتاب سوگنامه ایست در رثای از دست رفتن خوبیها، یا بهتر بگویم مجموعه سوالاتی است که از خواننده سوال میکند اگر خوبیها بمیرد چه خواهد شد. «اگر خدا بخواهد...» که بیشتر شبیه یک رمان است در سال ۱۹۹۱ چاپ شد. داستان آن در بیروت میگذرد و راجع به جنگهای داخلی لبنان است و نیم نگاهی نیز به جنگ خلیج فارس دارد. در کتاب خشم و غرور که دراکتبر ۲۰۰۲ به چاپ رسید، فالاچی اسلام را هدف قرار میدهد و آن را به کوهستانی تشبیه میکند که ۱۴۰۰ سال است تکان نخورده، با غارهایی در ضلالت بی انتها که هیچ دری به سوی فتوحات تمدن جدید نگشودهاست. او همچنین پیشوایان اسلامی را به مخالفت با مظاهر تمدن متهم مینماید. کتابشناسی
منابع
در 22 سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد
براهنی» نظریه ی ادبی را با نقد شعر آغاز کرد.نقدهایی که در سال های 40 در مجله فردوسی چاپ می شدند و ، گر چه برخی از آنها با تند روی ها و داوری های افراطی در مورد شاعران معاصر همراه بودند وقتی از منظری کلی به آنها که بعد ها در کتاب «طلا در مس»منتشر شدند، نگاه می کنیم ، می بینیم این نوشته ها ، نوشته هایی هوشمندانه بودند که جریان های آن روز شعر معاصر را به چالش کشیدند و حتی پته ی برخی جریان های محافظه کار شعری که سر و شکل نو به خود گرفته بودند وهمچنان در هوای گذشته نفس می کشیدند را روی آب انداختند. که این گونه بی پروا به چهره های مطرح ادبی زمانه پرداختن، شهامت،شور،تیز بینی و پشتوانه ی تئوریک محکمی می خواست.چیزی که متأسفانه در نوشته های انتقادی نسل امروز کمتر به چشم می خورد و این را باید عقب گردی دانست نسبت به آن سال هایی که براهنی در هوای آن نفس می کشید و قلم می زد. در میان مقالات او در کتاب «طلا در مس » مقالاتی چون «نماز میت بر احتضار رمانتیسم » که در نقد شعر «فریدون توللی » نوشته شده و هم چنین «یک بچه بودایی اشرافی » در نقد سهراب سپهری سر و صداهای زیادی به پا کردند.نقدهایی که بیشتر از منظر نقد نئومارکسیستی به شیوه «لوسین گلدمن » و... بنا شده بود.براهنی در همان سالهایی که به قول خودش بیشتر،شعرهایش را منتشر می کرد به رمان و قصه نیز می اندیشید و حاصل تأملات او در این زمینه سلسله مقالات «قصه نویسی» بودند که بعدها در کتابی با همین عنوان منتشر شدند. قصه نویسی اثری بود که برای نخستین بار در ایران ،ادبیت متن و ادبیات به عنوان تداوم زبان را مطرح می کردو نگاه مدرن و ساختار گرایانه ی براهنی در این کتاب حاوی پیشنهادهای تازه ای در خوانش و آفرینش قصه در ایران بود.ضمن اینکه نویسنده در بخش دوم این کتاب به تحلیل ساختار گرایانه ی آثار «صادق چوبک» می پرداخت و براهنی را شاید بتوان از معدود منتقدینی دانست که در گرماگرم شیوع رئالیسم سوسیالیستی در میان منتقدین و نویسندگان ایران ،آثار «چوبک» را از منظری دیگر دید و بر توانایی «چوبک» مخصوصا" در رمان ارزشمند «سنگ صبور» صحه گذاشت.اشعار
رمان
نقد ادبی
آثار
* برادران کارامازوف
* جنایت و مکافات
* ابله
* قمارباز
* جن زدگان(تسخیر شدگان)
* خطابهٔ پوشکین
* خاطرات خانه مردگان
* شبهای سپید
* دفتر یادداشت روزانهٔ یک نویسنده
* همیشه شوهر
* یادداشت های زیر زمینی
* جوان خام
پدر توماس مان بازرگان غلات بود که بعدها به مقام سناتوری شهر لوبک هم رسید, او از جانب مادر یک رگه پرتغالی داشت. تحصیلاتش را تا ۱۹ سالگی در لوبک گذراند و پس از مرگ پدرش همراه خانوادهاش راهی مونیخ شد. در آنجا وارد یک شرکت بیمه شد و توانست نخستین اثر خود , افتادهها, را به پایان برساند. در همان زمان وارد دانشگاه مونیخ شد و رشتههای تاریخ و ادبیات و اقتصاد سیاسی را دنبال کرد.
و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستیای ایجاد میشود که نامش را گروه ربعه گذاشتند.
* فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶)
* زندهبگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه)
* پروین دختر ساسان ۱۳۰۹) (نمایشامه)
* سایه مغول (۱۳۱۰)
* اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه)
* سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه)
* نیرنگستان (۱۳۱۲)
* سایه روشن (۱۳۱۲)
* مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی
* وغوغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد
* ترانههای خیام (۱۳۱۳)
* بوف کور (۱۳۱۵)
* علویه خانم (۱۳۲۲)
* حاجی آقا (۱۳۲۴)
* افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمهشببازی در سه پرده)
* ولنگاری (۱۳۲۳)
* توپ مرواری (۱۳۲۷)
* سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه)
* کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة)
* مجموعه نوشتههای پراکنده (به کوشش حسن قائمیان)
* کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی
* تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف
* مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شرو نویسنده فرانسوی
* جلو قانون نوشته فرانتس کافکا
* مسخ نوشته فرانتس کافکا
* گراکوس شکارچی نوشته فرانتس کافکا
* گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا
* دیوار نوشته ژان پل سارتر
* گزارش گمانشکن (۱۳۲۲)
* یادگار جاماسب (۱۳۲۲)
* کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲)
* زند وهومن یسن (۱۳۲۳)
* آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴)
* انسان و حیوان (۱۳۰۳)
* پیام کافکا
* ۱۹۴۵ خون دیگران
* ۱۹۴۶ همه میمیرند
* ۱۹۴۹ جنس دوم
* ۱۹۵۴ ماندارینها
* ۱۹۵۸ خاطرات یک دختر مطیع
* ۱۹۶۴ مرگی بسیار آرام
* ۱۹۶۶ تصاویر زیبا
* ۱۹۶۷ زن وانهاده
* ۱۹۷۰ کهنسالی
* ۱۹۸۴ مراسم وداع
* دستهای آلوده
* مگسها
* هستی و نیستی
* دیوار
* کلمات
* کارازکارگذشت
* شیطان و خدا
* روسپی بزرگوار
* راههای آزادی
* سن عقل
* مرگ در جان
* مردههای بی کفن و دفن
* چرخدنده
* بازیگر و قربانی
* خانواده خوشبخت
* گوشه نشینان آلتونا
* زنان تروا
* در دفاع از روشنفکران
* جنگ شکر در کوبا
* بودلر
-------------------------------------------------------------
* تهوع- ژان پل سارتر- ترجمه امیر جلال الدین اعلم- انتشارات نیلوفر- چاپ هفتم- ۱۳۸۳- تهران
* چرخدنده- ژان پل سارتر- ترجمه داریوش مؤدبیان- نشر قاب- چاپ اول- 1381- تهران
* خانواده خوشبخت- ژان پل سارتر- ترجمه بیژن فروغانی- انتشارات جامی- چاپ دوم- 1387- تهران
http://www.4shared.com/file/55822164/274db398/870-Alber_Kamo-Afsaneh_Syziof.html
http://www.4shared.com/file/60918238/6e3cd4fa/A029-Alber_Kamo-Soghoot.html
هرمان کافکا در ۱۴سپتامبر سال۱۸۵۲ در شهر کوچکی ازحومه «وسک» که در شش مایلی جنوب پراگ بود متولد شد. او فرزند چهارم یک قصاب به نام جکاب کافکا بود. خانواده فقیری داشت بنابراین در سن ۱۸سالگی به امید بهبود بخشیدن به وضعیت زندگیش روانه پراگ شد. هرمان انسان موفقی بود چه در افتتاح فروشگاهش و چه در گزینش همسری شایسته وزیبا. مانند جولی کافکا.
جولی در ۲۳مارس سال۱۸۵۶ در «پدربری» متولد شد. او فرزند دوم جکاب لوی، تاجر ثروتمند و صاحب کارخانه آبجوسازی بود. هرمان و جولی در ۳سپتامبر۱۸۸۲ ازدواج کردند و فرانتس که نامش را از امپراتور اطریش ـ مجارستان، فرانتس جوزف، گرفته بودند درکمتر از یکسال پس از ازدواج آنها دیده به جهان گشود.
دوسال پس از تولد فرانتس پسر دیگری به نام جرج متولد شد که یکسال بعد درگذشت. هنریچ پسر سوم خانواده در سال۱۸۸۷ متولد شد که او نیز درمدت کمتر از یکسال درگذشت. بیان تأثیر این دوواقعه بر فرانتس بسیار مشکل است. او بعدها اذعان داشت که اگر اشتباهات و کوتاهیهای پزشکان نبود مرگ آنان قابل پیشگیری می شد. معهذا در ۲۲سپتامبر سال۱۸۸۹ اولین خواهر او «گابریل» ـ الی ـ متولد شد. سپس در ۲۵سپتامبر سال۱۸۹۰ «والری» ـ والی» و در ۲۹اکتبر۱۸۹۲ نیز «اتیلی» ـ اتلا ـ به دنیا آمدند. کودکان بنا به رسم متداول بین افراد طبقه متوسط و مرفه اجتماع در آن زمان به وسیله معلم سرخانه رشد کرده و تربیت شدند. خانواده کافکا با پیشرفت وضعیت مالی از آپارتمان به آپارتمان دیگری نقل مکان کردند و این پیشرفت را مدیون موفقیتهای فروشگاه بودند.
فرانتس جوان، آرام، درون گرا ومنزوی بود. او علاقه داشت برای اوقات فراغت خواهرانش نمایشنامه بنویسد، همچنین علاقه وافری به مطالعه داشت.
نامه کافکا ـ۱۹۰۲
فرانتس روانه مدرسه آلمانیها شد ونه مدرسه چک که این خودنشاندهنده تمایل شدید پدرش به پیشرفت اجتماعی بود. در آن زمان اکثریت قریب به اتفاق مردم در پراگ به زبان چک صحبت می کردند ولی با توجه به قدرت امپراتوری اطریش ـ مجارستان زبان آلمانی زبانی ممتاز و برگزیده بود. فرانتس در دوران کودکی بیشتر به زبان چک صحبت می کرد چرا که معلم سرخانه اش اهل چک بود ولی خیلی زود در زبان آلمانی نیز تبحر فراوانی یافت که این را می توان در داستانها ودست نوشته های خارق العاده اش یافت.در مدرسه شاگردی کوشا بود و دروسی مثل لاتین، یونانی و تاریخ را به خوبی گذراند.
رشد اعتقادات مذهبی در او بیشتر محدود به این بودکه در سال چهارمرتبه به همراه پدرش به کنیسه برود که این امر علاقه دینی در او ایجاد نکرد. در سال۱۹۰۱ از دانشکده آلشاتر فارغ التحصیل شد و به دانشگاه چارلز فردینان رفت و تحت تأثیر یکی از دوستانش برای اولین بار تصمیم گرفت درس شیمی بخواند که این تصمیم فقط دوهفته به طول انجامید چرا که او به رشته حقوق روی آورد. ترم بعد مصمم شد مهارت خود را در ادبیات آلمان بیازماید و این بار نیز مجدداً به رشته حقوق بازگشت زیرا عقیده داشت اساتید درامر تحقیق و پژوهش او را دقیقاً یاری نمی کنند. فرانتس حقوق را انتخاب کرد چرا که با زندگی روحی و فکری او تداخلی نداشت. در دانشکده با «ماکس برود» که یکسال از او کوچکتر بود آشنا شد. ماکس همان کسی بودکه تا آخر عمر دوستی بسیار نزدیک و صمیم با کافکا داشت و بعدها نیز نویسنده آثار و دستنوشته های او گردید. کافکا در ژوئن۱۹۰۶ بااخذ درجه دکترا در رشته حقوق فارغ التحصیل شد.
تقریباً از سال۱۸۹۸ بودکه فرانتس به طور جدی تری به امر نویسندگی روی آورد که البته دستنوشته های ابتدائی او همگی نابود شدند. اولین داستان موجودش با عنوان «توصیف یک جدال» بین سالهای۱۹۰۴ تا ۱۹۰۵ ثبت گردیده است. در سال۱۹۰۷ اولین شغل خود را در شرکت بیمه آغاز کرد که خیلی زود آن را به دلیل ساعات کاری طولانی و شرایط سخت و طاقت فرسا رها کرد. بعدها در سال۱۹۰۸ در شرکت بیمه حوادث کارگران مشغول به کار شد که تا پایان دوران بازنشستگی، عمر خود را در آنجا سپری کرد. این کار گرچه بسیار مهم نبود ولی با داشتن ساعات کاری محدود این امکان را به او می داد تا زمان بیشتری برای تفکر و نوشتن داشته باشد. در سال۱۹۱۱ دولت دچار ورشکستگی و نابودی شد. این بودکه پدرش از او خواست تا متصدی امور کارخانه پشم شیشه گردد ولی این کار وقت زیادی از زندگی او راتلف می کرد تا جائی که واقعاً فرانتس را به سوی خودکشی سوق داد.
فرانتس کمابیش فوق العاده جوان به نظر می رسید. گاهی باوجود اینکه ۲۸سال داشت او را ۱۵ یا ۱۶ساله تصور می کردند. در سال۱۹۱۱ سفرهای خود را به پاریس، ایتالیا و سوئیس آغاز کرد. همچنین به تئاتر آن هم از نوع دوزبانه یعنی آلمانی ـ عبری علاقه زیادی داشت تا جائی که حتی مقاله ای نیز در این مورد دارد. او بعدها با «ایساک لوی» هنرپیشه تئاتر دوستی نزدیکی برقرار کرد چیزی که پدرش آن را بی فایده می پنداشت. پدر تصور می کرد که پسرش با آن طبیعت آرام وعادات گیاهخواریش بسیار غریب و غیرعادی می نماید.
«ماکس برود» کافکا را متقاعد کرد که برخی از آثارش راچاپ کند. او نیز در ژانویه۱۹۱۳ کتاب «تفکرات» خود را که مجموعه ای از داستانهای کوتاه و خلاصه نویسی های اولیه اش بود به چاپ رساند. ضمناً در حال جمع آوری اطلاعاتی برای اثر دیگری با عنوان «آمریکا» بودکه در سال۱۹۱۲ شروع به نوشتن آن کرده بود.
در طول ایام تحصیل در دانشگاه و همچنین دوران کهولتش هرگز زندگی راهب گونه و زاهدانه ای نداشت.
همانگونه که در یادداشتهای روزانه اش در مورد ازدواج می نویسد آن را در حکم تنبیهی تلقی می کند که مانع خوشبختی طرفین و با هم بودن آنهامی شود. به همین دلیل هم بودکه بارها نامزد کرد ولی پس از چندی درست در آخرین لحظه آنها را بر هم می زد. به نظر می آمد که فرانتس مدام از چیزی غصه می خورد که همان تفاوت قائل شدن بین یک زن فاسد و یک زن پاک بود. اوعقیده داشت که هر زنی یا پاک پاک است یا فاسد و بدکاره و هیچ حد واسطی مابین آنها وجود ندارد. چیزی که «فلیس باور» بخوبی درک کرده بود.
در غروب روز ۱۳آگوست۱۹۱۲ فرانتس، برای اولین بار «فلیس» را در منزل «برود» ملاقات کرده و شیفته او شد. فلیس در ۱۸نوامبر سال۱۸۸۷ در برلین متولد شده بود. فرانتس شروع به نوشتن نامه های طولانی برای او کرد که مضمون بیشتر آنها راجب به خودش، احساساتش و حتی بی کفایتیهایش بود.
در اولین جرقه های آتش عشقش اثر معروف خود یعنی «محاکمه» را در شبهای۲۲ و ۲۳ سپتامبر به رشته تحریر درآورد و به فلیس تقدیم کرد. او این اثر را اولین اثر کامل خودنامید و آن را با افتخار برای دوستان و خانواده اش می خواند. در نوامبر و دسامبر همان سال اثر دیگرش با عنوان «مسخ» رانوشت و همچنین روی اثر دیگرش «آمریکا» نیز کار می کرد که البته گهگاه و به طور پراکنده تا سال۱۹۱۴ ادامه یافت. در طی این دوران یعنی سپتامبر۱۹۱۳ جهت بهبود وضع سلامتیش روانه بیمارستان مسلولین در «ریوای» ایتالیا شد که البته فایده چندانی هم نداشت. در آنجا با یک دختر ۱۸ساله سوئیسی به نام «گریت وارنر» ملاقات کرد که بسیار او را دوست می داشت. فرانتس شب هنگام با ضربه زدن به سقف (اتاقهایشان درست بالای سر یکدیگر بود) او راخبر می کرد وکنار پنجره با او به گفت وگو می پرداخت و یا هنگام صرف صبحانه داستانهایی از جن و پری برایش می خواند. گرچه این ارتباط فقط ۱۰روز به طول انجامید ولی به نظر می آمد که تأثیر بسیار عمیقی بر روی فرانتس گذاشت.
ضمناً خواستگاری از فلیس همچنان ادامه داشت. او هر روز برایش نامه می نوشت حتی گاهی بیش از یکبار و اغلب شکایت از این می کرد که چقدر بد و ناپاک است. فرانتس سرانجام در سال۱۹۱۳ از فلیس رسماً خواستگاری کرده و او نیز پذیرفت گرچه در همان نامه آخر او همچنان به این مطلب که چرا برای فلیس مناسب نیست فراوان اشاره کرده بود.
فلیس دوستی داشت به نام «گریت بلوچ» که متولد ۱۸۹۲ بود. او با نوشتن نامه هایی به فرانتس در واقع نقش یک میانجی را برای فلیس و فرانتس بازی می کرد. فرانتس نیز برخی مشکلات خود را با فلیس برای او می نوشت و گریت نیز سعی می کرد که کمکش کند. آنها با نوشتن نامه های زیاد برای یکدیگر نوعی رابطه عمیق دوستی برای خود ایجاد کردند. اما به نظر می آمد گریت چیز بیشتری می خواست. او فرانتس را با تمام وجودش دوست می داشت.
بازپرس پراگ اخیراً کشف کرده است که فرانتس کافکای ۳۱ساله، کارگر بیمه که در اوقات فراغتش دارای دست نوشته هایی هر چند پیش پا افتاده بوده است علی الظاهر پدر فرزندی است از «گریت بلوچ» ۲۲ساله که دوست نامزد خود او یعنی فلیس باور ۲۶ساله است. براساس اسناد و مدارک به دست آمده بازپرس عقیده دارد که این دوعاشق از قرار به طور پنهانی یکدیگر را ملاقات می کرده اند و حتی گاهی نیز با حضور باور که از روابط عاشقانه این دو کاملاً بی اطلاع بود. بلوچ با حالتی گریان به بازپرس گفته است که او نمی خواسته روابط بین کافکا و باور را بر هم بزند به همین دلیل موضوع بارداریش را پنهان کرده است و از نظرها خود را مخفی نگاه داشته. «من عاشق او هستم و می دانم که این رابطه چه معنایی برایش دارد ـ فرار کردن از زندگی جهنمی با خانواده اش.»
صریحاً عقیده دارم که کل این موضوع فقط کار یک روزنامه جنجالی می باشد و بیشتر تمایل دارم که این موضوع را باور نکنم به خاطر یک چیز و آن هم نامه «گریت بلوچ» به یکی از دوستانش پس از گذشت ۲۵سال از آن واقعه. که البته «ماکس برود» آن را از طریق یکی از دوستانش به دست آورده و در چاپ نوبت دوم بیوگرافی کافکا به آن افزود. گریت در آن نامه می گویدکه او یک پسر کوچک در سال۱۹۱۴ داشته است که در سن ۷سالگی یعنی سال۱۹۲۱ در گذشته است البته برای این ادعا هیچ دلیل محکم دیگری وجود ندارد و گریت عقیده داشت که فرانتس هیچ چیز در مورد آن بچه نمی دانسته که البته تقریباً باور نکردنی است. چرا که یکسال پس از آن ماجرا آنها با یکدیگر در ارتباط بودند. در حقیقت پس از ۷ یا ۸ماه که فرانتس، فلیس و گریت یکدیگر را دوباره ملاقات کردند کسی چیز عجیب و غریبی را گزارش نکرد. فقط گریت به طور واضح گرفتار عشق فرانتس شده بود و با تمام وجودش او رامی ستود. البته مشکل است پذیرفتن این واقعیت که کافکایی که بطور کشنده از روابط جنسی می هراسد و صفحات فراوانی از نامه هایش به فلیس بیانگر این است که قادر نیست آن روابط ناپسند را با او داشته باشد حال به سراغ دوست او برود. متأسفانه ما نمی توانیم بیش از این راجع به این موضوع با گریت صحبت کنیم چرا که او در سال۱۹۴۴ توسط حزب نازی کشته شد.
نتیجه؟ احتمالاً این ادعا صحت نداشته گرچه راهی برای اطمینان بیشتر نیز وجودا ندارد.
«روز دوم آگوست آلمان به شوروی اعلان جنگ داد.» (بعد از ظهر یک روز در حال شنا کردن یادداشتهای روزانه ـ۱۹۱۴)
فرانتس در جولای ۱۹۱۴ در یک هتل طی مشاجره ای ناپسند در حضور خواهر فلیس، ارنا و گریت بلوچ نامزدی خود را با او بر هم زد گرچه نامه نگاری همچنان ادامه داشت. همان سال بود که او شروع به نوشتن کتاب محاکمه کرد و تا سال۱۹۱۶ اغلب روی آن کار کرده بود. «ماکس برود» فرانتس را تشویق کرد تا برخی از آثارش را چاپ کند و این زمانی بودکه اثر دیگر او با عنوان«قضاوت» در سال۱۹۱۳ به اتمام رسید.
کتاب «سوخت انداز» نیز در سال۱۹۱۳ و به دنبال آن «مسخ» در سال۱۹۱۵ به چاپ رسیدند.
«گرت ولف ورنگ» که مسؤولیت چاپ کتب فرانتس را بر عهده داشت تقریباً تا آخر عمرش ناشناخته باقی ماند او عقیده و ایمانی راسخ به فرانتس داشت.
در سال۱۹۱۵ فرانتس موفق به دریافت جایزه «تئودور فونتین» شد که علاوه بر مبلغ ۸۰۰مارک شهرتی جهانی و جاودانی برایش به ارمغان آورد.
پس از اینکه جنگ جهانی اول در گرفت کافکا جهت سرگرمی تصمیم گرفت به سربازی برود. از قرار معلوم می خواست مردانگی اش را ثابت کند و یا شاید از نامزدی با فلیس می گریخت. در هر صورت او به خاطر شغلش که کار در بیمه حوادث کارگران بود خود نیز به نوعی زیر نظر دولت آن زمان اداره می شد ازخدمت سربازی معاف شد.
فرانتس در جولای۱۹۱۷ مجدداً از فلیس تقاضای ازدواج کرد و یک هفته را با او در «مرین بد» گذراند و سپس سفری به بوداپست داشتند و این زمانی بودکه بیماری او همراه با سرفه های خونی به وخامت گرائید و در ماه آگوست پزشکان تشخیص دادند که بیماری سل دارد. همیشه ترس ازازدواج و روابط جنسی بودکه متضمن بر هم خوردن ارتباط او با فلیس می شد. فلیس سرانجام در سال۱۹۱۹ با مرد دیگری ازدواج کرد در حالی که نامه های فرانتس به او همچنان ادامه داشت.
علیرغم تحلیل قوای جسمانی اش مجدداً با دختری به نام «جولی هری رک» (۱۹۳۹ـ۱۸۹۱) نامزد شد. پدر دختر کفاش و همچنین دربان کنیسه بود به همین خاطر پدر فرانتس برای فرار از این شرم، فروشگاه خود را فروخت و ترک دیار کرد که این خودانگیزه ای برای فرانتس شد که اعترافات و احساسات جریحه دار خود را در کتاب «نامه ای به پدر» بیان کند. (تصادفاً پدر هرگز این نامه را ندید. چرا که فرانتس آن را به مادرش داده بود تا به دست پدر برساند ولی او این کار را نکرد.) با این حال فرانتس به مکان دوری رفته و برای خود و جولی آپارتمانی کرایه کرد و تا روز قبل از بر هم خوردن قول و قرار ازدواجشان با یکدیگر بودند.
فصل هفتم: «عشق من، عشق من، ای یگانه خوب من.»
با شروع سال۱۹۲۴ وضعیت فرانتس رو به وخامت گرایید. در حالی که کاهش وزن فراوان پیداکرده بود به آسایشگاه مسلولین کیرلینگ، اطریش، نزدیکی شهروین منتقل شد. در این زمان بودکه با انتشار کتاب «هنرمندی گرسنه» موافقت کرد.
باوجود اینکه از لحاظ قوای جسمانی بسیار تحلیل رفته و ضعیف شده بود از پدر دختری به نام «دورا» که یک خاخام بود تقاضای ازدواج کرد. او از اینکه «دورا» کنار بالینش بود بسیار خوشحال می نمود. تا اینکه سرانجام در ۳ژوئن سال۱۹۲۴ درگذشت.
آخرین نامزدش، دورا، تسلی ناپذیر بود. مدام می گریست و زمزمه می کرد «عشق من، عشق من، ای یگانه خوب من» (که قلب من برای همیشه شکسته
باقی می ماند و اشک به چشمانم خواهد ماند).
آثار
******************************************************
قصر
محاکمه
گروه محکومین
مسخ
آمریکا
مجموعهٔ داستانها
نامه به پدر
جلو قانون
دفتر یادداشت های روزانه
-----------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------
* پشهها (۱۹۲۷)
* سارتوریس (۱۹۲۹)
* خشم و هیاهو (۱۹۲۹)
* گوربهگور (۱۹۳۰)
* حریم (۱۹۳۱)
* روشنایی ماه اوت (۱۹۳۲)
* دو دکل (۱۹۳۵)
* ابشالوم، ابشالوم! (۱۹۳۶)
* شکستناپذیر (۱۹۳۸)
* نخلهای وحشی (۱۹۳۹)
* دهکده (۱۹۴۰)
* برخیز ای موسی (۱۹۴۲)
* مزاحم در خاک (۱۹۴۸)
* مرثیه برای راهب (۱۹۵۱)
* حکایت (۱۹۵۴)
* شهر (۱۹۵۷)
* عمارت (۱۹۵۷)
* چپاولگران (۱۹۶۲)
* ابشالوم، ابشالوم!. ترجمهٔ صالح حسینی. انتشارات نیلوفر
* برخیز ای موسی. ترجمهٔ صالح حسینی . انتشارات نیلوفر
* حریم. ترجمهٔ فرهاد غبرایی. انتشارات نیلوفر
* خشم و هیاهو. ترجمهٔ صالح حسینی. انتشارات نیلوفر
* داستانهای یوکناپاتافا. ترجمهٔ عبدالله توکل، رضا سیدحسینی. انتشارات نیلوفر
* یک گل سرخ برای امیلی. ترجمهٔ نجف دریابندری. انتشارات نیلوفر
* نخلهای وحشی. ترجمهٔ تورج یاراحمدی . انتشارات نیلوفر
* تسخیر ناپذیر. ترجمهٔ پرویز داریوش . انتشارات امیرکبیر


| Design By : Pichak |

