همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
وَ ما اَدریکَ ما مَریَم ؟ تو را برای ابد ترک میکنم ، مریم چه حُسنِ مطلع تلخی برای غم ، مریم پُکی عمیق به سیگار میزنم اما تو نیستی که ببینی چه می کِشم ، مریم برای آنکه تو را از تو بیشتر میخواست چه سرنوشت بدی رقم زدی، مریم مرا به حال خود واگذاشتند همه همه، همه، همه اما، تو هم ؟! تو هم ؟! مریم ؟!!! غزل از امیرپیمان رمضانی یادت باشه فقط به خاطر تو به روز شد ... هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است... می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... ومی روند. وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....
یکی از دوستان که حتما تو نظرات دیدین اسمشونو این شعر قشنگ و در نظر نسبت به دلنوشته ی مترسک گذاشتن اونقدر قشنگ بود که دلم نیومد اینجا نذارمش اما بیشتر از اون حیفم اومد که اسم این دوست گلم و نبرم ... سایه ی عزیز ، غریبه ی آشنا ازت بخاطر این شعر ممنونم مترسک حس می کنم که مثل مترسک درون من

از کاه و یونجه پرشده ، از باد پر شده
تنها صداست توی تنم ، توی کله ام
ششهایم از تنفس فریاد پر شده
در آسمان مزرعه بازی گرفته اند
من را دوباره طیف سیاه کلاغها
از طعنه ها لباس تنم تکه پاره است
دل خونم از ترحم نسل کلاغها
چشم و چراغ مزرعه عشق مرده است
حرفی نمانده جز غم و اندوه در زمین
مانند اولین شب قبر است لعنتی
تاریک و سرد و نم زده و وحشت آفرین
تنها دلم به چشم تو خوش بود این میان
اما مرا به حال خودم وا گذاشتی
من را باد خالی از احساس کرده بود
در قیل و قال حادثه ها جا گذاشتی
حالا تو رفته ای. . . منم و این کلاغها
تنهایی از تو با دل من آشناتر است
اما بدان. . . بدانکه همین چارتکه چوب
پایش بیافتد از همه دنیا رهاتر است . . .
معصومه بابکی
| Design By : Pichak |

