سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

آنقدرها هم سخت نیست ، 

مهار اشکها !!!

وقتی به یاد  می آوری ،

دیوانگی هایت را ...

جنون روزگار عاشقی ،

از برای خندیدن است !

باور کن ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

مهرت که میکند چک چک

و چکه چکه میریزد به دلم

راه می اندازد سیلابی از جنون

که فقط من دیوانه میدانم

چه ویرانی ای دارد

من

من

من که من نبودم ...

نیستم ...

نشدم !!!

اما میخواهم باشم ...

من خویش

من تو

من ما

من من

خاک حریمت شد سرمه چشمان کورم

که اینهمه زیستم و ندیدمت

اینهمه بودی و نخواستمت

اینهمه هستی و ....

باش

باش ای مهربانتر از مهربان

ای جانتر از جان

دریافته ام تازه خود را

و درمیابم شاید هم به تازگی

گمم نکن

و نخواه که گمت کنم حتی اگر خود بخواهم

سخت است بودن و در نبودن

سخت است ...

به من تازه از کوی تو برگشته و دل در کوی تو مانده

بیشتر بنگر

که جسمم آمد

روحم ماند

نگاهم آواره شد ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

ثانیه های درد شروع میشود

                       با شمارش معکوس

گم شده ای هستم که

میروم پیدا شوم!

میروم

شاید خودم برگشتم

شاید هم ....

پستچی اگر

دم غروب  مریمی پرپر برایتان آورد

بی گمان خودم را در گمشدن یافته ام!!!

هستم اگر میروم ... گر نروم نیستم .............. تا مدتی خدانگهدار برام دعا کنید

با تشکر از جناب سلیمانی برای راهنمایی و ویرایش این متن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

یکی به حسرت باران سر به آسمان میبرد

یکی به خواهشی

دیگری به انگار  یافتن ستاره ای

و شاید هوایی بیشتر

من بی هیچ چشمداشتی سر به آسمان بردم

داشتم خفه میشدم

نخواستم راه گلویم کمی باز شود

تا شاید نفس بکشم....

فقط برای ذبح تو آماده شدم

و شاید

تلاشی برای سرازیر نشدن غرورم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

این روزها که میگذرد غمی بزرگ بر دلم است که نمیدانم از جنس چیست ؟ نمیدانم از اهالی کجاست ؟ نمیدانم چرا به این خرابه کوچیده ؟ یا حتی نمیدانم از من چه میخواهد ...

این روزها شبیه روزهای مرگ است ... شبیه روزهای نبودن ... روزهای نرسیدن ....

این روزها که میگذرد می آموزم که در نبودن است که زاده میشوم و جان میگیرم ... هر چه بیشتر باشم کمتر هستم ... هر چه بیشتر دوست بدارم بیشتر دشمنم میدارند .... هرچه بیشتر خو کنم بیشتر غریب میمانم

این روزها که میگذرد جام پشت جام تلخی سرمیکشم و دست پشت دست داغها مینشانم .... قطره قطره میبارم و میسوزم و میخشکم

این روزها روزهای نبودن است ... روزهای رفتن ... روزهای مردن ... روزهای خاطرات تلخ بدون تو بودن ... روزهایی که بی تو سپری شد اما تو ...

این روزهای روزهای به یاد آوردن دوباره ی حرفای توست ای خوب خوب نازنین من ...

دلم برایت تنگ شده ... دلم له له نبودن میزند ... له له نرسیدن ... میخواهم یک بار دیگر بیواسطه این هاشور باران و نمک ببینمت

میشود آیا ؟ میشود که دوباره بوی عطر تو به مشامم برسد ؟ میشود دوباره .... هی بیخیال

امروز دوباره یاد سالگشت نبودن تلخت افتادم و شعری که همیشه برایم میخواندی و میگفتی اگر نبودم این شعر یادگار من از زبان ثالث

الهام عزیزم ... هنوز عطر نفسهای تو در تک تک خاطرات به جا مانده از تو پیچیده و باقیست

کاش یک بار دیگر دستانت در دستانم جان میگرفت و بوسه ات بر گونه ام گرمای حضورت را به باور مینشاند ... کاش کاش کاش

تازگیها دارد باورم میشود که باید به سفر نفرین کرد ... نفرین به سفر که تورا از من گرفت ... نفرین به سفر که مرا از تو جدا کرد ... نفرین به سفر که امید رسیدن به تو را به اندازهء دنیا دنیا انتظار به تآخیر انداخت ............ نفرین ...

"ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما…آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه...
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد."

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

شب ، ظلمت ، سیاهی

شب ، ستاره ، همراهی

شب ، خاطره ، آوایی

شب ، شعر ، شیدایی

شب ، سیگار ، یک چایی

....

و من ...

جنون هر شب را

شبانه روز تکرار میکنم !

...

پکی بر سیگار

                         جرعه ای از چای

                                                      سطری از شعر

                                                                                  دیوان دیوان جنون !!!

...

پرسه میزنم با خاطراتت

گپی با حضور بی حضورت

                     دلجویی میکنم از ثانیه های شرمگین از نبودنت

و

بوسه ها بر تن نحیف سیگاری که در سکوت تلخش 

غریبانه بخاطر من میسوزد ...

....

من

        شب

                  خاطره

                             سکوت

                                         شعر

                                                     چای

                                                               سیگار  پشت سیگار

و خاکستری از من و تلی از من ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۳ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

و این روزها

که بس پای دلم لنگ است

و خسته

زهر رنگ است و نیرنگ است

ناغافل

تو هم رفتی

ندانستی

که من بی تو 

دلم این جا بسی تنگ است

دلم تنگ است

دلم تنگ است ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

این روزها با هر که دوست می شوم گمان می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است...!

گاهی بعضی جمله ها میفته مثل خوره به جونت ... گاهی فکر میکنی زمان بریدن هست و رفتن ... گاهی هم فکر میکنی زمان ماندن است خرد شدن ... هرچه هست تلخ است اینگونه ماندن و رفتن ... کاش روزی برسه که خیانت اونقدر قبیح شده باشه که دیگه اینقدر قشنگ تو ادبیاتمون پرسه نزنه ...

وقتی به اینجا میرسه فقط به این فکر میکنم :

من اشک ریختم تمام آن شبی را که

حرفهای خدا دروغهای بچگانه شد

رفتن آنقدرها هم سخت نیست

وقتی دنبال بهانه های نبودن باشیم ........

واقعا اونقدرها هم سخت نیست اگر بهونه ای پیدا کنیم و چه بهونه ای بهتر از این که تو و غرورت ارزشمندتر از اونی هستی که فکرشو بکنی ... اونقدر ارزشمند که هیچ کسی در مقیاس مقایسه با اون نیست و نخواهد بود ...

پ.ن.1 : دلم میخواد برای کسی تب کنم که برام بمیره

پ.ن.2 : خیانت در خونم نیست بخصوص به خودم پس رفتن یعنی صداقت با خودم

پ.ن.3 : همیشه رفتن بر ماندن بی مقدار ارجحیت داره ... یادم نره یادم نره یادم نره

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

کاش میگفتی

از کدامین سو باید رفت

تا به آرامشی ابدی رسید

با اینهمه فریبی

که میخوانی در نگاهها

آیا ؟

جایی هست برای ثانیه ای صداقت ؟

کاش ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

بشدت حالم گرفته اس

فقط همین ....

گویاتر از این چی میخوای ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۸ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

میخواستم بنویسم

اما هجوم کلمات

حملهء جملات

حتی اجازه نوشتن یک جمله رو هم نداد که نداد

چقدر بده اون موقع که با تمام وجود نیاز داری شباتو با یه صفحه سفید قسمت کنی

این صفحهء سفید هم مثل آدمهایی که هی دارن بهت دهن کجی میکنن و نیشخند میزنن بهت نیشخند میزنه و دهن کجی میکنه

انگار امشب قسمت نیست که شبمون سفید بشه ... روز و روزگارمون که سیاهه بذار شبامون هم قیر باشه

بیخیال نوشتن ... بیخیال از درد گفتن ... بیخیال از تنهایی سرودن ... بیخیال هر چی ... نگم بهتره

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

سلام الکیه من

دوست دارم خوب باشی

پس خوبی ؟

من هم خوبم ...

اما تو باور مکن !!!

دلم میخواهد دلتنگیت را هیچ وقت نبینم

اما من همیشه به یادت هستم

من هم دلتنگ نیستم  و مطمئنم تو به یادم هستی

اما تو باور مکن !!!

راستی احوال دل بیقرارت چطور است ؟

دوست دارم همیشه شاد و آرام و مطمئن باشد

دل من هم آرام است ...

اما تو باور مکن !!!

مهربانم ...

آرزو میکنم همیشه شاد باشی

دوست دارم دلخوشی ها داشته باشی

من هم شادم و دلخوش

و روزگارم خوب و پر رونق ...

اما تو باور مکن !!!

امید اخر اینکه

همیشه خوب باشی و خوبی ببینی

من هم خوبم و سرشار از خوبی دیدنها

اما ...

تو باور مکن !!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

ما همه ته سیگارهای له شده در جاسیگاری دنیاییم

نه بیشتر

نه کمتر

گاهی با خاکسترمان خط خطی هایی میکنیم و میرویم

گاهی با سوختنمان میسوزانیم و میرویم

گاهی هم آنقدر برای خاموش شدنمان در همین جاسیگاری مسخره ی دنیا

دوستدارانمان لهمان میکنند تا خاموش شویم

من اما با خاکسترم مینویسم

چون همین یک کار را بیشتر نمیدانم

راست یا دروغ ... شیرین یا تلخ ... خوب یا بد

اما مینویسم

تو هم اگر خواستی بخوان

خواندن قصه ی دیگران آنچنان هم خالی از لطف نیست

خواستی این خاکستر نوشته های این مترسک را بخوان

اما هرگز از او نپرس که چرا مترسک شد

چرا سوخت

چرا خاکستر شد

چرا له شد

و یا

چرا با هر تلنگر زمان تغییر جبهه میدهد

و رنگ روزگارش هی عوض میشود

فقط بدان

مترسکی که خاکستر میشود

اول و آخر اسیر باد است و بس

مامن و مدفنش باد است

همین ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

نمیدونم چی شد یهو زد به سرم بیام سمت وبلاگم ... یه موقعهایی که درگیر خیلیها و خیلی چیزا میشم ازش غافل میشم اما وقتی قاطی میکنم و نارو میخورم و دلم میگیره و خیلی چیزای مسخره دیگه یاد این طفلکی میفتم

دوستی من و این وبلاگ هم شده دوستی از نوع نون به نرخ روز خوری ....

خیلی وقته درگیر این لفظ دوستی هستم با این اتفاقات عجیب و غریبی که این مدت برام افتاد .

نمیدونم چرا همیشه همه ی ما آدمها پشت این عبارت معصوم و مظلوم و پاک قایم میشیم و هر غلطی میخوایم میکنیم ( البته دور از جون شما ) بعدش هم یه لگد بهش میزنیم و میگیم گور بابات !!!! جالبه مگه اون موقعی که بهش نیاز داریم اون به ما میگه گور .... ( بازم بلانسبت )

تازه به همین جا هم که ختم نمیشه ... براش هزار تا مدل انتخاب میکنیم و اصلا به این فکر نمیکنیم که بابا دوستی همین یه معنا رو داره چیزی از جنس بارونه ، جنس آسمون ، جنس یه دریای خروشان ، گاهی مثل کویر .... دوستی نوع نداره که ، تا نداره که ، حد نداره که ، رنگ نداره .... خلاصه خیلی چیزای دیگه نداره

اما اونقدر ما ادمها خودخواهیم که همه چی بهش میچسبونیم بعد میشه شبیه مجسمه های بودا که از بس بهش زنگوله منگوله وصله خودش معلوم نیست بعد از مدتی هم همه به صرافت میفتن که این جنگولکهایی که بهش وصله رو بدزدند چون از اول هم همون زرق و برقهای الکی چشمشونو گرفته نه خود مجسمه ...

یه ظلم دیگه هم بهش میکنیم ... اونم اینه که بعد از اینهمه که بهش نارو میزنیم و خنجر میزنیم آخرش هم خیلی خیلی مظلومانه پرتش میکنیم یه گوشه انگاری که اصلا نبوده و محل سگ ( البته دیگه اینبار باید هم ببخشید ) بهش نمیذاریم ....

گاهی بیشتر از خودم دلم برای دوستی طفلکی میسوزه که چرا ما آدمها !!!!!!!!!!!! حتی به این معصوم هم رحم نمیکنیم

همیشه آلت دستمونه یه روز برای کلاهبرداری مادی ... یه روز برای کلاهبرداری عاطفی ... یه روز برای گول زدن والدینمون ... یه روز برای گول زدن بچه هامون ... یه روز برای نمره گرفتن از استاد ... یه روز برای گرفتن حقوق بیشتر از بقیه از رییس ... یه روز برای بردن یه دل ... یه روز برای شکستن یه دل دیگه ... گاهی برای محبوبیت ... گاهی برای مظلومیت ... یه زمانی برای خنده .... یه وقتایی هم برای گریه ....

یه روز به نرخ نون میفروشیمش ... یه روز به نرخ حیوون ... گاهی به قیمت جون

خلاصه اینکه خیلی نامردیم که از مردونگی حرف میزنیم و دوستی و ملعبه میکنیم

این روزها فهمیدم دوستی از من هم مظلوم تره ... چون خیلی ها با دوستی به من نارو زدن و من هم دوستی رو فراموش کردم بخاطر نارو

بگذریم .... راستش کیبورد داره خجالت میکشه از تایپ اینهمه نامردی و نامرادی ... انگشتام صداشون دراومده ... میگن تو دیگه خفه شو .. راست میگن باید خفه بشم .. مگه چیکارم کرده بود که من اینطور فدای عده ای کردمش که حتی لایق یه نقطه اش هم نبودن !! ؟؟؟؟

ببخش .. حلال کن .. شرمنده و هزار کلمه و جمله ی کلیشه ای دیگه اما تو ببخشی هم روزگار نمیبخشه ..........

سکوت کنم چون میترسم یه روز هم باید از این وبلاگ بخاطر فدا کردن دوستی عذرخواهی کنم ....

میرم که بمیرم ... چون در سرزمینی زندگی میکنم که قدر مرده ها رو بیشتر از زنده ها میدونیم و های و هوی دوستی رو فدای فدا کردن و عزیز شدن میکنیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

نمی دانم

چرا هر وقت که قلم بر روی کاغذ میلغزد

می گرید :     " چشمانت "

نمیدانم قلمم اشتباه میگرید

یا چشمانت اشتباه سحر میکند

نمیدانم

جادوی چشم تو شد اعجاز عصای موسی

یا عصای موسی اعجازی چونان نگاه تو آورد

شاید اگر عیسی نیز خیره به زمردهای تو میشد

زبانش از گفتن در گهواره الکن میماند

شاید اگر موسی

به شاهراه نگاهت نگاه میکرد

هیچگاه شاهراه نیل گشوده نمیشد

چه خوشبختند عیسی و موسی

که ندیدند سحر نگاهت را

نمیدانم

شاید هم

بدبخت ......

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

آهای کلاغ همسایه

با تو هستم

نگاه کن به دستانم که به فراسو باز مانده

هیچ میدانی ؟

آدمها !!! مرا بسته اند که دستانم همیشه خالی بماند ؟

که هیچ وقت پر پروازت را لمس نکنم ؟

کلاهی بر سرم نهاده اند

تا هیچوقت نگاهمان تلاقی نکند ؟

به چوبی بسته اند مرا

که هیچوقت قلبم با هر تپش عیان نشود

تو باور مکن

باور مکن که دلی نباشد درون این تن پوشالی

باور مکن که رازی نباشد در چشمانم

باور مکن دستان همیشه خالی ام را

باور مکن اینهمه سکوت سردم را

باور مکن

دستانم را که بگیری

آفتاب خود به سراغت می آید

فقط یکبار

بدون واهمه در برم بنشین

فقط یکبار .....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

کاش روزی برسد

تا باور کنی

دل دل های ماندن این دل وامانده را

بی هیچ کلامی

باور کن

همیشه دوست داشتن در کلام نیست

و انتظار در نگاه

باور کن ثانیه های نبودنت را

به امید بازگشتت رج زدم

برگرد

اینبار تو هم بی بهانه برگرد

هنوز هم بلدم بشمرم تا ده

تا تو برگردی

باور کن ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

.

خدایا !!!

تو که از سر دلخوشی و سرگرمی آدمی میسازی

تو که از سر قدرت مضاعف دنیاها میسازی

کاش از سر دلسوزی سرنوشتی خوب میساختی

سخت بود ؟

.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

.

میدونی ؟

همیشه روزهای زیبا از شبهای قشنگ ساخته میشن

و روزهای سخت از شبهایی سخت تر ...

اما انگار تو سرنوشت من و تو اینطور نبود

روزهای سختم از شبهای خوب با تو بودن ساخته شد

سالهای تلخ و یادته ؟

چقدر ملتمسانه روزها رو میگذروندیم ؟

چقدر بدم میاد از اون روزها

بی انصافی نباشه گاهی هم دلم میخواد تکرار بشه

آخه بودنت بهترین اتفاق بود

ولی شب آخر شب اخر شب آخر

وای وای از این شب آخر

حرف آخر

نگاه آخر

انگاری این تای آخری برای همه یادآور تلخیهاست

چقدر بدم میاد از اون شب

از اون نگاه و التماس و وعده و آرزو

حیف حیف حیف

کاش بیدار نبودم ... کاش نمیشنیدم ... کاش نمیگفتی

صبح حسرت که شروع شد

نگاهت نگاه همیشگی نبود

دستات گرمای همیشگی رو نداشت

مثل همیشه هر نفست یه پیام امیدی توش نبود

کلام .......... یادم نبود که ماهها بود کلامی نگفته بودی

غیر از اون شب لعین که داغ حسرت همیشگی به دلم گذاشتی

یادته ؟

گفتی : دلم میخواد یه ثانیه از عمرم هم که مونده تو لباس عروس ببینمت

کاش نمیگفتی

شد یه داغ و درد همیشگی ...

راستی برات گفتم که از اون به بعد هیچکسی نتونست پاشو تو خونت بذاره ؟

گفتم حالا که تو داغ تو خونم اومدنو به دلم گذاشتی

منم داغ دیدن لباس سفید بخت و به تنم رو دلت میذارم

هر چند که تو داغی بزرگتر هدیه کردی

صبح التماس بود

لحظه واموندگی ...

نمیدونم چرا تنت یخ میکرد فکر کردم شاید چون اول بهار هست و صبحه

کرختی صبح به تنت نشسته

ولی رنگت مثل گچ سفید شده بود

نگاهت اون فروغ همیشگی رو نداشت

چقدر تلاش کردم پاهاتو گرم کنم نشد

مادرجون دستم و پس زد

گفت : مادرجون دستتو بردار

بذار راحت جون بده

باورت نمیشه تازه فهمیدم وقتی میگن دنیا رو سر آدم خراب میشه یعنی چی

دستمو برداشتم ولی دیگه فایده نداشت

دستم روی شونه هات بود

کنار همون لب خندونت

نگام کردی

خندیدی

رفتی .....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

.

میدانم ...

باور کن میدانم فرشته ی همیشه مهربانم ...

میدانم خسته تر از آنی هستی که بنشینی

مرا در آغوش بگیری

با دستانت رنجور همیشه مهربانت

موهایم را شانه بزنی

و برایم " جان مریم " بخوانی و دانه دانه های موهایم را ببافی

میدانم

باور کنم میدانم پرغرور همیشه بخشایشگر

میدانم خسته و رنجورتر از آنی

که برایم غذایی بپزی

که از ذره ذره اش بوی محبتت تو به مشام میرسد

تا شاید خستگی کوچک تلاشم را

با محبت بیکرانت از تنم به در کنی

میدانم

باور کن میدانم ای حوریه بهشتی من

میدانم نحیف تر از آنی هستی

که لباسهای مرا با وسواس پاکیزه کنی

اتویی بکشی که مبادا دخترت با لباس چروکیده خجلت زده شود

باور کن هر روز صبح لباسهایم بوی مهر دستانت را میدهد

میدانم

باور کن میدانم مسافر غربت من

میدانم آخرین نگاههایمان است که در هم تلاقی میکند

میدانم اخرین دست پختهایت به ذائقه ام چشانده میشود

میدانم آخرین اتو کشیده هایت را بر تن میکنم

میدانم هر بار که مینگری هزاران فریاد در سکوتت موج میزند

میدانم دلت لک زده برای لالایی جان مریم

میدانم که دیگر ....

کاش نمیدانستم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر سخت است

بدانی

نتوانی

بسوزی

بمیری با هر نفس

با هر نگاه

با هر نگاه

با هر نگاه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

به خودم مشکوکم ....

که رود از یادم ...

تو و هر آنچه که از تو در من ...

نفسی ساخته بود  ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

 

منتظرم بیا، بیا پنجره ها را ببندیم، دستم را بگیر باهم می رویم، می رویم بالا آنقدر من از اندیشه های تو و تو از اندیشه های من بالا میرویم تا به آسمــان برسیم، باز هم بالاتر تا آخرین نقطه ای که ابر هست ویا آسمان می تواند ببارد. می رویم تا پر از ستاره شویم وهنگام شب از پشت تمام ستاره ها به تمام آدمهایی که به رویاهاشان چنگ می زنند چشمک خواهیم زد.

 برمی خیزم  ؛  پنجره را می بندم ،  به باغ می روم ، می خواهم هزار بوته در باغ بکارم  و هر روز دامن کشان به باغ می روم  تا بوته هایی  را که در اندیشه تو کاشته ام آب دهم.

می خواهم تا تو بیایی تمام اندیشه هایم به بار نشسته باشد …می آیی؟…به پای هر بوته آنقدر می مانم تا شب شود وتمام شب وبا دستهایم هجوم اندیشه های تـــــرا فریاد خواهم زد!

صدای شر شر آبشار به گوش می رسد ، نزدیک تر می روم تا مشتی آب بردارم و به پاس تمام  پاکی وجودت بنوشم. سیاهی های مریم را می بخشی ؟…بخشیدم …نگاه درخشنده تر از اشکم را وقلب پاک تر از هوای سپیده دمان باغ اندیشه هایــت راودستان مهر بان تر از رویاهای کودکانه ات را …به تلخی می خندم …همیشـــــه همیشه خدا، لبخندت را کم دارم.

دیگر به پشت پنجره نخواهم نشست ،اشک نخواهم ریخت وچای پراز تصویر ترا نخواهم نوشید!

تنها در باغ دامن کشان راه خواهم رفت ، بوته بوته گل خواهم کاشـت وچشمه چشمه آب جاری خواهم کرد.

می خواهم تا تو بیایی در تمام اندیشه تو جاری باشم …

مریم  را ببخش اگر گاه گاهی نگاهی به پنجره باغ همسایه می اندازد وبرای روشنی باغش از خداوند ستاره طلب می کند .

 

ای کاش روزی دیوار دلهامان را بر می‌داشتیم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

 

کاش لحظه ها دلدادگی ام را به نظاره نمینشستند
و خاطره ها
دوست داشتنم را تکرار نمیکردند
کاش عقلم وابستگیم را به تو دیوانگی نمیخواند
آنگاه
ماه و ستاره ها در بزم عاشقانه ی من و تو
شکوه عشق را می نگریستند
و دیگر هیچ کس عشقم را به تو
به سخره نمیگرفت...........
حتی خود تو ....

کاش کاش کاش .....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

 

نمیدونم چرا گاهی لج میکنی و گاهی نه

نمیدونم چرا گاهی روتو برمیگردونی و گاهی نه

نمیدونم چرا گاهی سخت میگری و گاهی آسون

فقط میدونم که بهت میگن خدا و این یعنی تمام حق من برای تو

میدونم بهت میگن معبود یعنی تمام خدمت من برای تو

میدونم بهت میگن خالق یعنی تمام قدرت دنیا مال تو

راستی چرا با اینهمه ظلم بهت میگن عادل ؟؟؟؟؟

نمیدونم شاید بخاطر اینه که خدای من خدای من نبود خدای دیگران بود

شاید بخاطر اینکه خدای من ساخته ذهنم نبود و حاصل شناختم نبود بلکه ساخته اجدادم بود

دیروز داشتم شعر شاملو رو با صدای خودش گوش میکردم

اونجایی که میگه :

" سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند .... "

و من این جمله رو با تمام وجود حس کردم و تلخیشو دریافتم

چرا باید خدای من تو باشی

بت مادرم ، بت پدرم ، بت خواهر و برادرم ، بت معلمم و استادم ، بت همسایه ، دوست ، دشمن ، حتی دولتمردانم

من تنها حقی که از این دنیا میتونم داشته باشم یه خداست

اما اونم که الان بت عاریه ای دیگرون هست

حالا با همه این حرفا به نظرت تو عادلی که حتی از خود عاریه ایت که بتی هستی ساخته دیگرون باز هم چیزی سهم من نیست ؟

کاش من خدای خودم رو داشتم

تو هم بنده خودت رو

کاش ...................

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()

.

دیگر از شکوه عشق و غربت پروانه نمیگویم

دیگر از خودخواهی شمع و خون به دلی گل نمیگویم

دیگر از دلتنگی غروب و زمزمه های آب نمیگویم

دیگر از حزن صدای گنجشکهای پارک پشت خانه مان نمیگویم

دیگر برایت از اینهمه انتظار تلخ نمیگویم

دیگر خاطرات را مرور نمیکنم مبادا یکی از این خاطرات به گوشه عبایش بربخورد

دیگر از این پنجره انتظار نیامدنت را نمیکشم

دیگر به بوق بوق دلمشغولیهای دیگرت نمیگریم

دیگر برایت فکر نمیکنم که چقدر خوبی

آخر خودت گفتی که هیچ نگو دیگر ...

گفتی که خسته شده ای ...

فقط برایت ترانه مینویسم

میدانم یک روز در هجوم نبودنهایم دنبال بودنم هستی

به جستجوی نگاهم ، صدایم ، فکرم ، حضورم و ... میباشی

نمیخواهم نامردی کرده باشم و رهایت کرده باشم

نوشته ای میگذارم که لحظه لحظه های نبودنت را با تمام احساس تعریف کند

و بگوید :

رهایم کردی .... ماندم

رفتم .... آمدی

چقدر زود دیر شد

نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مریم راد نظرات ()

.

یکی خیلی دور اما نزدیک

یکی خیلی نزدیک اما دور دور

خیلی سختر از اونیه که تصور کنی

نزدیک کسی باشی که بدونی دلش برای کسی در دوردست می تپه

و انچنان دور باشی از اون که ندونه در همین حوالی کسی است که ....

چقدر تلخه ولی ....

نگاه کنی به چشماش و بدونی که منتظر اومدن کسی هست که غیر از توئه

نگاهت کنه و بدونی که تو فکرش کسی هست که تو نیستی

باهاش حرف بزنی و بدونی که صدای کسی تو گوششه که صدای تو قابل شنیدن نیست

و باهات حرف بزنه اما میدونی حرفایی میزنه که دنبال ردی و شاید راهی برای با او بودنه

و تو

صبورانه ... دردمندانه .... عاشقانه بهش بگی

اگه دوستش داری رهاش نکن

اگه دوستش داری براش هر کاری میتونی بکن

فک کن که اگه اینبار تلاش نکنی دیگه فرصتی نداری

بهش بگی که چیکار کنه موفق بشه و چیکار کنه که شکست نخوره

سخته شاید تو ندونی

اما من میدونم

میدونم چه زجری داره که به کسی که جزیی از وجودت شده بگی با اون بمون و تا پای جون براش تلاش کن

اون هم ازت از صمیم دل تشکر کنه اما هیچوقت نگاهتو نخونه

و بهت بگه اگه تورو نداشت چیکار باید میکرد ولی ندونه که تو بدون اون هیچکاری نمیتونی بکنی

صمیمانه دستهاتو بفشاره و بگه بخاطر لطفی که کردی فراموشت نمیکنه اما ندونه که تو بدون هیچ لطفی فراموشش نمیکنی

و ازت خداحافظی کنه و ندونه که نیمه ای از وجودتو و شاید تمام هستی و وجودتو با خودش میبره و حتی ذره ای از سنگینیشو حس نکنه

سخته نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیخیال تو که نمیدونی ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم راد نظرات ()


Design By : Pichak