همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
به قول یه رفیق : شاشیدم تو * سلامی* که *علیکش* رو هواست و هوسه چندان که هیاهوی سبزِ بهاری دیگر یک سال آخر زندگی شاملو چگونه سپری شد ؟ در امامزاده طاهر کرج چه گذشت ؟ منبع : سایت رسمی شاملو هرگز از مرگ نهراسیدهام باشد که نامش را همیشه زنده نگاه داریم الههء ناز هم در خاک شد و خاک شد .... بد نیست اول آهنگشو یه بار دیگه گوش بدیم بعد بخونیم شاید تلخی این گفته ها و عمق فاجعه بیشتر درک بشه و شاید شرمساریمون حداقل نمایان بشه http://www.4shared.com/file/256904770/3340f515/004_-_Banan_-_Alahe_Naz-islamm.html توی خبرها خوندم که مزار استاد بزرگ " عبدالحسین بنان " با خاک یکسان شد ... نمیدونم چی باید بگم ... حتی نمیدونم چی باید تایپ کنم که گویای این فاجعه باشه ... نمیدونم چرا ارزش آدمها شده به اندازه ارزن !!! قبلا اینطور که بود که میگفتن مرده پرستیم اما الان طوری شده که به نیست همدیگه هم رحم نمیکنیم !!! نه به حرمت دلها ... نه به یاد و خاطره ها ... نه به سنگ مزارها از موقعی که این خبر و خوندم و این سنگ مزار و دیدم مدام یه آهنگ تو ذهنم داره مرور میشه : باز ای الهه ناز .... با دل من بساز ... کین غم جانگداز .... برود ز برم گر دل من نیاسود .... از گناه تو بود ... بیا تا زسر ... گنهت گذرم .... به این دو عکس نگاه کنیم و ببینیم چه به روز روحمون میاد بدونیم دور نیست کشتن باقیمونده روحمون و حالا این عکس !!!!! و به این فکر میکنم ما که بنان و ندیده دوست میداریم وای به ....

از فراسوی هفتهها به گوش آمد،
با برفِ کهنه
که میرفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله دررسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بُنان
آتشی عطر افشان برافروخت،
با آتشدانِ باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
□
غبار آلود و خسته
از راهِ درازِ خویش
تابستانِ پیر
چون فراز آمد
در سایهگاهِ دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گِرد بر گِردش ایستادند
تا به رسمِ دیرین
خورجینِ کهنه را
گره بگشاید
و جیب و دامنِ ایشان را همه
از گوجهی سبز و
سیبِ سُرخ و
گردوی تازه بیاکَنَد.
پس
من مرگِ خویش را رازی کردم و
او را
محرمِ رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پیچک
که بهارخوابِ هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهرهی هر آبشارِ کوچک
از آن
آرایهای دیگرگونه داشت
از مرگ
من
سخن گفتم.
به هنگامِ خزان
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهیانِ خُردِ کاریز
که گفت و شنودِ جاودانهشان را
آوازی نیست،
و با زنبورِ زرّینی
که جنگل را به تاراج می بُرد
و عسل فروشِ پیر را
میپنداشت
که بازگشتِ او را
انتظاری میکشد.
و از آن با برگِ آخرین سخن گفتم
که پنجهی خشکش
نومیدانه
دستاویزی میجُست
در فضایی
که بیرحمانه
تهی بود.
□
و چندان که خِش خِشِ سپیدِ زمستانی دیگر
از فراسوی هفتههای نزدیک
به گوش آمد
و سَمور و قُمری
آسیمه سر
از لانه و آشیانهی خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانهی باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
□
من مرگِ خویشتن را
با فصلها در میان نهادم و
با فصلی که میگذشت؛
من مرگِ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که مینشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جُستجوی چینهای بود.
با کاریز و
با ماهیانِ خاموشی.
□
من مرگِ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانبِ من
باز پس نمیفرستاد.
چرا که میبایست
تا مرگِ خویشتن را
من
نیز
از خود
نهان کنم.
۲ بهمنِ ۱۳۴۳
وضع جسمی و در نتیجه روحی او خوب نبود . بارها در مسیر بیمارستان ایرانمهر بودیم . یک بار در این یک سال حال او رو به وخامت گذاشت. یکی دو روز به کما رفت اما برگشت . تا لحظهی آخر پشت کامپیوتر مینشست و کار میکرد ولی از 18 تیر 78 و آنچه در کوی دانشگاه اتفاق افتاد شاملو دیگر سر بلند نکرد تا لحظهی آخر.
تاثیر این خبر روی شاملو چه بود ؟
واقعهی 18 تیر 78 ، تیر آخر بود به قلب شاملو. از بیمارستان آمده بودیم . که خبر به ما رسید . از آنجا شاملو دیگر نتوانست بایستد . تا پیش از این با عصا روی یک پا می ایستاد تا دوم مرداد سال بعد...
( سکوت ...) هر وقت هم به 18 تیر میرسیم عجیب به هم میریزم . چند روز حال غریبی دارم .
آخرین دیالوگ های بین شما چه بود ؟
اجازه دهید نگویم . سه روز آخر درد وحشتناکی داشت از زخم بستر . فکر می کنم راحت شد . تنها تسلی که به خودم می دهم این است که دیگر درد نمیکشد. از درد کشیدن خسته شده بود .او که عاشق زندگی بود. زیبایی را دوست داشت. این عاشق...
ترس از مرگ هم نداشت .
منتظرش بود . دائماً میگفت عزرائیل انگار نشانی خانهی ما را گم کرده . گفتم تو هنوز 74 ساله هم نشدی . جای کسی را هم تنگ نکردی . گفت آیدا من بروم که شماها راحت شوید. این حرفش ویرانم کرد.
و دوم مرداد ماه ؟
در همین خانه بودیم . گاوگُم غروب بود که شاملو در آغوش من ... ( سکوت... )
همان یکشنبه شب آقای « دولت آبادی » ، «دکتر گلبن»، دکتر « پارسا » و آقای «کابلی » ساعت دو نیمه شب آمدند خانهی ما . « دولت آبادی » خبر درگذشت شاملو را برای رسانهها تنظیم کرد . صحبت این بود که کجا دفن شود . نظر من هم جایی بود که نزدیک باشیم . اول قبر دیگری را برای او مهیا کرده بودند . اما اقاقیای زیبایی را در آرامگاه دیدم و خواستم که او را کنار درخت به خاک سپارند . خودش هم گفته بود «میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم ...» آنجا را آماده کردند . دو سه روز این مقدمات طول کشید . روز تشییع جنازه جمعیت زیادی جلو بیمارستان جمع شدند همه با یک شاخه گل سرخ آمده بودند که من هم نوشتم هزاران گل سرخ تو را بدرقه کردند . آمبولانس آمد. شیشهی گوشهی چپ پشت آمبولانس شکسته بود در حال حرکتِ آرام با مردم، با شاملو حرف زدم... گفتم با دل مردم چه کردی ؟
از سال 79 به بعد بزرگداشت شاملو با حواشی ای هم همراه بود .
چند سال اخیر نمیدانم چرا نیروی انتظامی میخواهد که فاتحه بخوانیم و برویم . مگر قرار است چه کار کنیم جز اینکه گلی روی سنگ بگذاریم شمعی روشن کنیم و شعری بخوانیم . یک باره گفتم اگر میخواهید یا ما را دار بزنید یا به رگبارمان ببندید . سر خاک عزیزم هم نیایم؟ سال 87 دیر وقت به آرامگاه رفتیم و باز هم حضور مردم توأم بود با حضور نیروی انتظامی . پایین سنگ نشسته بودم که گفت فاتحه بخوانید و بروید که خواندم : « در زمینهی سربی صبح سوار خاموش ایستاده است / و یال بلند اسبش در باد پریشان میشود » دیدم عقب عقب میرود . شروع کردم بلند این شعر را خواندم . دو سه نفر از مأموران جوانتر نزدیکتر شدند ، حتماً سوآل خواهند کرد از خود که...
پس « آه ای اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم پوشیده باشی » ...
آن به که چشم فرو پوشیده باشی . نمی خواستم اینها را شاملو شاهد باشد که جوانهای برازنده... 

اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پیافکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.



ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

