همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
گریه اولین پاسخ انسان به دعوتی تلخ و گزنده و شاید به شروعی ننگین و رقت بار گریه اولین سلام به خداحافظی تلخ خدا به لحظات ناب صداقت به تنهایی شیرین با تو بودن ها به بودن های بی وجود و وجود داشتن های نبودنی گریه سلامی دوباره به غربت به ظلمت تباهی دروغ ذلت حقارت راستی خدایا یک سوال : اگر نشان دادن عظمتت به مخلوقات اینقدر مهم بود و اگر خداییت آنگونه که فریادش زدی باشد چرا ما ؟ چرا من ؟ چرا انسان پاسوز تو باشد برای این همه ادعا و لذت چشاندن و اثبات این ادعا و روحی از تو با تو اینهمه غریبه ... چرا ؟؟؟ . . حالا جواب این سوال را تو بگو : " منکه تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟؟؟ " فقط بخاطر تولدم نوشتم که بدونی چه نکبتی به بار آمد با اثبات خداییت برای انسانی که انسانیتش به پای یک اثبات فنا شد .... من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟ مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن، ریشه ایمان دلم پاره شده است من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟ شهامتشو داری بگی چرا ؟ گرچه داشتن شهامت به گفتن چرای این نیست به اعترافیه که بابت اشتباه عمد تو !!! بله تو عیان میشه .. اعتراف به بازی گرفتن دل حواها ... آره آدم جان حالم بد است، حوصلهام روبهراه نیست یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست دارد کلافه میشود از دست هر چه «تو»ست شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست باید که کوه بار غمم را به دوش خود ... فکر تنت برای تنم جانپناه نیست این خوشههای وحشی انگور در رگم میجوشد آنچنان که بفهمم گناه نیست - این دختری که مرتکبش میشوم هنوز این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست از بس که در تفأل من مریمی نبود هی فکر میکنم که خدا هم گواه نیست - من عاشقم و در تنم انگار جاری است یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست مریم! نگات وزن تنم را به هم زده با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛ ** مریم! برقص، قافیهها را به هم بریز این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز من را خلاف قصهی تاریخ زنده کن در این سکانس نقش خدا را به هم بریز باید دوباره از شب اول شروع کرد تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز بی تو غزل نمیشود این شعر لعنتی در آن برقص! قافیهها را به هم بریز ... ** دارم برای زن شدنت نقشه میکشم ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست! گم میشوی درون من و ... من درون تو ... گم میشوم درون تو ... اینها گناه نیست! حالا بخواب مادر انجیلهای من با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!! مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد حالم بد است ... حوصلهام روبهراه نیست ... شعر از دوست عزیزی به نام اسماعیل هست که متاسفانه فامیلیشونو نمیدونم میم مثل ماه میم مثل مادر میم مثل مریم ... مریم نمیخواست به روز بشه ... حداقل نمیخواست حالا حالاها به روز بشه اما گاهی بعضی چیزا شاید مثل یه فیلم یا موزیک یا نقاشی و یا هر مقولهء دیگه بهونه میشه واسه به روز شدن و شاید دیروز شدن بهونهء من هم شاهکار ملاقلی پور خدابیامرز بود یعنی فیلم " میم مثل مادر " شاید برای دهمین بار هست که این فیلم و میبینم نه بخاطر اینکه قشنگه نه بخاطر اینکه گمشده های زیادی رو یادم میاره گمشده هایی زیادی مثل مادری که فداکاریهاش داره برای هممون عادت میشه ، پدری که ترفیع شغلیش از همسر و فرزندش مهمتره و زمانی میرسه که دقیقا مصداق " نوشداروی بعد ازمرگ سهرابه " همسایه ای که در تمام سکوتش حرفایی ناگفته داره که شاید و فقط شاید شمعهای توی کارگاهش میتونه یه روزی شهادت بده دلش چقدر عشق و پنهون کرد و چرا بخاطر دفاع از مرز و بومی که شاید الان خیلی برامون عجیب و غریب شده از هستی اش گذشت بازار مکاره ای که هیچوقت یادش نمیره زن توی این مملکت کالاست همکاری که عرف و میشکنه و دلش میخواد با زنی ازدواج کنه که یه بچه داره و میگه گور بابای مردم دوستی که اگر نباشه دردهای همیشگی کشنده تر از اونی که هست میشه عقب ماندگانی که شاید از ما اونقدر جلوترن که ما دیگه عقب موندگی خودمونو نمیبینم و به مثال کبکی که سرش در برف روزگار و زیاده فهمی ظاهریش گیر کرده بحالشون ترحم میکنیم و گاهی یادمون میره ما قابل ترحم هستیم نه اون فرشته های معصوم صادق عشقی که فقط تو بوق و کرناست و بس و وقتی به پای اثباتش میرسه یه جاخالیه و بس و فرزندی که شاید تمام دنیا رو بخاطرش آتش کنی و بر سرت ببارونی اما به محض اینکه دست چپ و راستشو میشناسه تورو نمیشناسه و در نهایت همگی زمانی بیدار میشیم که خیلیها به خواب رفتند چقدر دیر میفهمیم که داشته هامون ارزشمندن ، چقدر دیر میفهمیم که چقدر میتونیم بفهمیم دلم میسوزه نه برای اونا نه برای مادر نه برای پدر نه دوست نه همسر نه معلولان ذهنی نه ملاقلی پوری که شاهکار افرید و از یادها رفت و نه گلشیفته ای که بازیش احساسمونو قلقلک داد تا شاید کمی هم فکر کنیم دلم میسوزه برای خودم برای خودم برای خودم که چرا دیر میرسم و بیشتر میسوزم که چرا همیشه دیر میرسم و گاهی فکر میکنم : من کجای این روزگار وایسادم و چرا ... و به اینجا میرسم که کاش میدانستیم که میم مثل ما هست و ما هستیم که وقتی که باید باشیم نیستیم ... یادم باشه جایی که امروز وایسادم فردا مال یکی دیگه اس زیباش کنم و پراز یادهای زیبا و موندنی ... نه عبرت انگیز .... به آسمون که نیگا میکنه میبینه بدجور بغض کرده مثل خودش انگار شبیه ابری شده که پُر هست اما نمیخواد بباره یه قاب دستشه که توش نوشته : میگریزم زین دغلکاران دنیا میگریزم تا نیابندم دگر گم کرده جاپا میگریزم تاب سنگ هرزه چشمان را درین گلشن ندارم دورتر هرجا زمردم دیدم آنجا میگریزم ...1 یه نگاهی به مردم میکنه احساس میکنه حامله اس اینهمه نقاب و دورویی و دورنگی رو دلش میخواد هرچی معرفت و صداقت تو وجودش تلنبار شده رو بالا بیاره روی صورت آدمهایی که دور و برش به ظاهر میخندن و به باطن نمک به زخماش میپاشن . و بعد به خودش گفت : " حقته بابات که بهت گفته بود " صداقت در برابر سیاست حماقته و سیاست در برابر صداقت خیانت و اگر میخوای صداقت داشته باشی در برابر سیاست ، سیاست داشته باش " یادش میاد چقدر الکی به دورو بریهاش اعتماد کرد بعد با خودش فکر میکنه که : " هنوز که حرفاش اثبات نشده چرا به حرمت گوشهایی که تحملم کردن شک میکنم ؟" قدم میزنه اما نمیدونه چرا اومده چرا داره باهاش قدم میزنه چرا لالمونی گرفته چرا حتی اعتراض نمیکنه یه دفعه یادش میاد که ای بابا اونکه خبر داره از درد من چرا به روی خودش نمیاره به خودش میگه : " به درک که نمیاره مگه از حیوون هم میشه انتظار فهم داشت ؟ " باز با این حرف دلش،یاد یاکریم دم پنجره اش میفته که تا صداش میکنه و میگه " کوکو " اونم میگه " کوکوکو " یه نیشخند به دلش میزنه و میگه : "آره حیوونا تو این وانفسا بیشتر میفهمن ... " دلش به حال یاکریم میسوزه آخه تو این روزای آشفتگی اصلا یه ثانیه هم تنهاش نذاشت دیگه کم کم از بیرون پنجره اومده بود توی اتاق و رو بهش مینشست و با هر صدا جواب میداد و وقتی آهنگ " مرا ببوس " 2و براش میذاشت ساکت میشد انگاری دل اونم هوای بوسه از جفتشو کرده بود همینکه جفتش میومد سریع میگرفتش زیر پرو بالش با خودش فکر کرد " هی روزگار خدایی این از اون یاکریم هم کمتر بود " دیگه از کلنجار با خودش خسته شده بود به تنها چیزی که دقت نمیکرد های و هوی و حرفای صدتایه غاز پسرک و کُری خوندناش بود ازبس که بلند فریاد میکشید به ستوه اومد و گفت :" تو یاد نگرفتی آروم صحبت کنی ؟ " بعد هم با خودش فکر کرد ظاهرا پدر و مادرا فقط وقت دارن زیر لحاف برن و بعد از چند لحظه یه هوس بکارن بعد هم دیگه حوصله هرس علفهای هرز و ندارن دیگه رسیده بودن به پارک نشستن اون هی داد زد این هی شنید اون هی فحش داد این سکوت کرد اون هی تهدید کرد و این هی خنده در دلش که چقدر حقیری با این هیکل گنده ات و اون دست که بلند کرد بزنه تو دهن دختر،این در برابر بهت همه توی پارک گفت : " خیلی مردی " و یادش اومد : این روزا مرد بودن به همون دُمی هست که جلوشون اویزون هست و با خودش گفت : " چه توقعی داری دختر ؟ وقتی از کل زندگیش فقط یه وجب بالای نافش و شناخت و یه وجب زیر نافش چی میخوای بفهمه ؟ اینکه دوست داشتن یعنی چی ؟ اینکه تو عاشقش بودی یا دوستش داشتی ؟ اینکه نزدیک شدنها برای شناخت بودنه چسبیدن ؟ برای اینکه دردی از هم در این خراب آباد دوا کنید نه اینکه اویزون هم بشین ... زکی عجب خری هستی تو دیگه ... و یادش اومد که چقدر این روزها شنید که کثافتی ... لجنی ... آشغالی ... درورویی و ... اینکه گُه خوردی که گفتی منو دوست داری ایستاد روبروی پسرک ... زل زد توی چشماش و بهش گفت : " آره دوست داشتن کسی که فرق عشق و دوست داشتن و نمیدونه و ارزش و حرمتی برای دل قائل نیست عین گُه خوردنه " و بعد تمام مسیر پارک تا خونه رو با خودش زمزمه کرد : " عجب گُهی خوردی دختر !!! " چشماشو باز میکنه احساس خفگی داره ، میره زیر آسمون سرشو میگیره بالا ، از ته دل بی صدا فریاد میکشه : " وای باران ، باران " 3 چشماشو میبنده حالا آسمون خدا و آسمون چشماش با هم ترانه بارون و میخونن .. صدای اذان و ندای افطار به گوشش میرسه .. دلش نفرین میخواد ... یه دستش و میذاره روی قلبش ... یه دستش روی لبش و توی دلش آروم نجوا میکنه : " آری گلم دلم حرمت نگه دار این اشکها خونبهای عمر رفته ی من است .. "
پ ن 1 : شعر نمیدونم از کیه پ ن 2 : ترانه مرا ببوس با صدای گلنراقی پ ن 3 : شعر از حمید مصدق پ ن 4 : شعر از حسین پناهی پ ن 5 : اولین عکس اثری از خوشنویسی استاد رضا کاظمی میباشد




| Design By : Pichak |

