سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

مترسک من !!!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

آهای کلاغ همسایه

با تو هستم

نگاه کن به دستانم که به فراسو باز مانده

هیچ میدانی ؟

آدمها !!! مرا بسته اند که دستانم همیشه خالی بماند ؟

که هیچ وقت پر پروازت را لمس نکنم ؟

کلاهی بر سرم نهاده اند

تا هیچوقت نگاهمان تلاقی نکند ؟

به چوبی بسته اند مرا

که هیچوقت قلبم با هر تپش عیان نشود

تو باور مکن

باور مکن که دلی نباشد درون این تن پوشالی

باور مکن که رازی نباشد در چشمانم

باور مکن دستان همیشه خالی ام را

باور مکن اینهمه سکوت سردم را

باور مکن

دستانم را که بگیری

آفتاب خود به سراغت می آید

فقط یکبار

بدون واهمه در برم بنشین

فقط یکبار .....