سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

لحظه های التماس
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

.

میدونی ؟

همیشه روزهای زیبا از شبهای قشنگ ساخته میشن

و روزهای سخت از شبهایی سخت تر ...

اما انگار تو سرنوشت من و تو اینطور نبود

روزهای سختم از شبهای خوب با تو بودن ساخته شد

سالهای تلخ و یادته ؟

چقدر ملتمسانه روزها رو میگذروندیم ؟

چقدر بدم میاد از اون روزها

بی انصافی نباشه گاهی هم دلم میخواد تکرار بشه

آخه بودنت بهترین اتفاق بود

ولی شب آخر شب اخر شب آخر

وای وای از این شب آخر

حرف آخر

نگاه آخر

انگاری این تای آخری برای همه یادآور تلخیهاست

چقدر بدم میاد از اون شب

از اون نگاه و التماس و وعده و آرزو

حیف حیف حیف

کاش بیدار نبودم ... کاش نمیشنیدم ... کاش نمیگفتی

صبح حسرت که شروع شد

نگاهت نگاه همیشگی نبود

دستات گرمای همیشگی رو نداشت

مثل همیشه هر نفست یه پیام امیدی توش نبود

کلام .......... یادم نبود که ماهها بود کلامی نگفته بودی

غیر از اون شب لعین که داغ حسرت همیشگی به دلم گذاشتی

یادته ؟

گفتی : دلم میخواد یه ثانیه از عمرم هم که مونده تو لباس عروس ببینمت

کاش نمیگفتی

شد یه داغ و درد همیشگی ...

راستی برات گفتم که از اون به بعد هیچکسی نتونست پاشو تو خونت بذاره ؟

گفتم حالا که تو داغ تو خونم اومدنو به دلم گذاشتی

منم داغ دیدن لباس سفید بخت و به تنم رو دلت میذارم

هر چند که تو داغی بزرگتر هدیه کردی

صبح التماس بود

لحظه واموندگی ...

نمیدونم چرا تنت یخ میکرد فکر کردم شاید چون اول بهار هست و صبحه

کرختی صبح به تنت نشسته

ولی رنگت مثل گچ سفید شده بود

نگاهت اون فروغ همیشگی رو نداشت

چقدر تلاش کردم پاهاتو گرم کنم نشد

مادرجون دستم و پس زد

گفت : مادرجون دستتو بردار

بذار راحت جون بده

باورت نمیشه تازه فهمیدم وقتی میگن دنیا رو سر آدم خراب میشه یعنی چی

دستمو برداشتم ولی دیگه فایده نداشت

دستم روی شونه هات بود

کنار همون لب خندونت

نگام کردی

خندیدی

رفتی .....