سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

کاش نمیدانستم
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

.

میدانم ...

باور کن میدانم فرشته ی همیشه مهربانم ...

میدانم خسته تر از آنی هستی که بنشینی

مرا در آغوش بگیری

با دستانت رنجور همیشه مهربانت

موهایم را شانه بزنی

و برایم " جان مریم " بخوانی و دانه دانه های موهایم را ببافی

میدانم

باور کنم میدانم پرغرور همیشه بخشایشگر

میدانم خسته و رنجورتر از آنی

که برایم غذایی بپزی

که از ذره ذره اش بوی محبتت تو به مشام میرسد

تا شاید خستگی کوچک تلاشم را

با محبت بیکرانت از تنم به در کنی

میدانم

باور کن میدانم ای حوریه بهشتی من

میدانم نحیف تر از آنی هستی

که لباسهای مرا با وسواس پاکیزه کنی

اتویی بکشی که مبادا دخترت با لباس چروکیده خجلت زده شود

باور کن هر روز صبح لباسهایم بوی مهر دستانت را میدهد

میدانم

باور کن میدانم مسافر غربت من

میدانم آخرین نگاههایمان است که در هم تلاقی میکند

میدانم اخرین دست پختهایت به ذائقه ام چشانده میشود

میدانم آخرین اتو کشیده هایت را بر تن میکنم

میدانم هر بار که مینگری هزاران فریاد در سکوتت موج میزند

میدانم دلت لک زده برای لالایی جان مریم

میدانم که دیگر ....

کاش نمیدانستم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر سخت است

بدانی

نتوانی

بسوزی

بمیری با هر نفس

با هر نگاه

با هر نگاه

با هر نگاه