سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

سینما یعنی ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: دیالوگهای زیبا

 «این نوشته صرفا یک تجدید خاطره با سینماست نه انتخاب برترینها که انتخاب کار بسیار دشواری است»

 سینما برام با قرمز جیرانی شروع شد و دیگه نتونستم ولش کنم با عاشقم من... سینما یعنی مجله فیلم از شماره ی 292 ( با عکس پرویز پرستویی توی فیلم عزیزم من کوک نیستم) تا امروز سینما یعنی خوندن نقد یک نفر که دو خط یک بار از کلمه ی استاد استفاده می کنه برای بیل را بکش فکر می کردم تارانتینو سن وسال زیادی داره بعدا عادت اون منتقد رو فهمیدم که به هر آدم خبره می گه استاد اون منتقد اسمش امیر قادری بود سینما یعنی اون شماره ی جادویی یک هفتم برای آل پاچینوی کبیر که گیجت می کرد سینما یعنی اون جمله ی آخر قادری در وصف پاچینوی کبیر که گفته بود نگاه آخر پاچینو توی بعد از ظهر سگی رو هیچ رقمه نمیشه توصیف  کرد

سینما یعنی دل دیوانه ی ویگن و گریه ی درد آور فروتن توی شب یلدا

سینما یعنی آیدا منصور کامران یعنی نکته اشو گرفتم گفتن آیدا یعنی به قول شاعر آه گفتن کامران یعنی خنده های منصور قبل از غرق شدن یعنی نفس عمیق فیلم نسل من

سینما یعنی آزادی مخروبه وبه من گفت بیا به من گفت بمان به من گفت بخند به من گفت بمیر آمدم ماندم خندیدم مردم شبهای روشن

سینما یعنی پدر خوانده یعنی چشمهای مضطرب آل در رستوران یعنی براندو و پرتقال ونوه و مرگ پدرخوانده

سینما یعنی رگبار آخر بانی وکلاید سینما یعنی شمارش دردآور اعدام رقصنده در تاریکی

سینما یعنی بازیهای تمام نشدنی خیالبافها سینما یعنی کنترل بازیهای خنده دار هانکه سینما یعنی خودکشی هولناک پنهان سینما یعنی آدامس چسباندن براندو در پایان آخرین تانگو در پاریس سینما یعنی جاده ای بی انتها ومخوف و دیالوگ دیک لورانت مرد بزرگراه گمشده ی لینچ

 سینما یعنی سکانس آول سگدانی

سینما یعنی کادر کشیدن اما تورمن و نشئه شدن تراولتا در پالپ فیکشن

سینما یعنی بوسه های فراموش نشدنی سینما در سینما پارادیزو سینما یعنی صندلی وجایگاه ابی بعد از طی طریقی هفتگانه در کندو سینما یعنی امروز روز مباهله ست گفتن جمعه در روبان قرمز سینما یعنی چشم چرانیها و رویاهای کودک فیلم مالنا سینما یعنی تراژدی دردناک زندگی زیباست سینما یعنی دنیای تراژیک و کمیک شاهکار فراموش نشدنی کوستوریتسا زیرزمین سینما یعنی دردناکترین کمدی زندگی یعنی آنی هال سینما یعنی سکانس تکثیر جان مالکوویچ در جان مالکوویچ بودن سینما یعنی پریدن آل توی حوض در مترسک سینما یعنی مشت به دیوار کوبیدن جیک لاموتای اسیر در گاو خشمگین

سینما یعنی با منی؟ با منی؟ حرومرزاده هفت تیر تو بکش و به نظرم من سرطان مغز دارم گفتن دنیرو در شاهکار بی بدیل استاد اسکورسیزی یعنی راننده ی تاکسی

سینما یعنی روایتهای تمام نشدنی راشومون سینما یعنی تک ضربه های خوف آور پیانو در چشمان باز بسته سینما یعنی خنده های دیوانه وار نیکلسون در حال تبر زدن در درخشش

سینما یعنی سکوت تمام نشدنی فیلم سکوت برگمان سینما یعنی رزبادهمشهری کین

سینما یعنی چشمان خیس آل ونفسهای آخر دنیرو و پیوند دستهایشان در پایان مخمصه

سینما یعنی انتظار در باجه ی تلفن فیلم شکستن امواج سینما یعنی سرگیجه یعنی فوبیا یعنی اسکاتی یعنی سرگیجه ی عالیجناب هیچکاک

سینما یعنی پرشهای داستین هافمن قبل از رسیدن به اتاق معشوق در لنی سینما یعنی کل گریه های جیمز دین کبیر در شرق بهشت سینما یعنی کل شب چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ سینما یعنی ادی تند دست یعنی سیگار کشیدنهایش یعنی صدای جادویی جلیلوند و سکانس آخر شاهکار فراموش نشدنی راسن یعنی بیلیارد باز

سینما یعنی بهترین فلاش فوروارد تاریخ سینما ( تبدیل استخوان به سفینه ) در 2001: یک اودیسه ی فضایی سینما یعنی نما به نمای پیشخدمت جوزف لوزی سینما یعنی سیگار برگ ایستوود در خوب بد زشت سینما یعنی تمام نگاههای حسرت بار دنیرو در روزی روزگاری آمریکا سینما یعنی سرخوشی دو مرد روی یخ در سفید کیشلوفسکی کبیر سینما یعنی گریه ی بینوش در کافه ی آبی سینما یعنی انتظار عاشقانه ی زن در فیلمی کوتاه درباره ی عشق سینما یعنی طولانیترین مرگ تاریخ در فیلمی کوتاه در باره ی کشتن سینما یعنی بغل کردن پدر وانداختن او در آب در شاهکاربرتون یعنی ماهی بزرگ سینما یعنی حماسه ی خونین صورتهای عاشق ومعشوق در پایان سویینی تاد سینما یعنی صورت پژمرده ی هافمن در کابوی نیمه شب سینما یعنی عرقگیر براندو در اتوبوسی به نام هوس سینما یعنی دست روی لب کشیدن بلموندو در از نفس افتاده سینما یعنی ماشین سواری و از خیابان رد شدن آل کبیر در بوی خوش زن سینما یعنی خودکشی پولانسکی در شاهکارش مستاجر سینما یعنی جمله ی ما طمع کردیم و خودکشی بعد از آن در ماه تلخ سینما یعنی لالایی خواندن مادر در بچه ی رزمری سینما یعنی فرار از پاک کردن خاطرات در درخششهای ابدی یک ذهن پاک سینما یعنی مرگ دلخراش جان دلینجر در دشمن ملت سینما یعنی مرگ دلخراش آفاق در نرگس سینما یعنی بادبادک بازی الی در درباره ی الی

سینما یعنی مارادونا و کوستوریتسا با هم در مارادونا سینما یعنی شخصیت باردم در ویکی کریستینا بارسلونا سینما یعنی حلقه ی امتیاز نهایی سینما یعنی بی خوابیهای بیگ آل در بی خوابی سینما یعنی حماقتهای تمام نشدنی دنیرو در شاهکار قدر نادیده ی اسکورسیزی سلطان کمدی

سینما یعنی بچه ی کرم مانند کله پاک کن سینما یعنی دنیس هاپر مخمل آبی سینما یعنی عینک شکسته ی هافمن در پوستر فیلم سگهای پوشالی استاد پکین پا سینما یعنی حرومزاده ها من هنوز زنده ام از زبان مک کویین در آخر پاپیون سینما یعنی اشک سیاه زن ایرانی در به همین سادگی سینما یعنی تمام آدمهای شهر آمارکورد به خصوص عموی دیوانه ی آن سینما یعنی جک لمون و نوذری با هم در ایرما خوشگله سینما یعنی عشق وال – ای سینما یعنی کایزر شوزه و کوین اسپیسی فراموش نشدنی در مظنونین همیشگی سینما یعنی ایمان به آزادی تیم رابینز در رستگاری در شاوشنگ سینما یعنی صدای استینگ در تیتراژ پایانی حرفه ای سینما یعنی من یک پاک کننده هستم گفتن ژان رنو در نیکیتا سینما یعنی پیانو زدن خیالی آدرین برودی در پیانیست سینما یعنی حسین آقای طلای سرخ سینما یعنی سبزیان کلوزآپ سینما یعنی آق شاپوری بوتیک سینما یعنی مادر مرد از بس که جان ندارد گفتن عبدی در مادر

سینما یعنی همه ی عمر دیر رسیدیم گفتن مشایخی در سوته دلان سینما یعنی ضیافت دو نفره ی قدرت وسید در گوزنها سینما یعنی نگاه آخر قیصر در هنگام مرگ در قیصر سینما یعنی صدای فروغی روی چهره ی دردمند راد در تنگنا سینما یعنی زامپانوی کویین در جاده ی عالیجناب فلینی سینما یعنی بارانی دلون در سامورایی سینما یعنی عبور دوربین از پنجره در حرفه: خبرنگار آنتونیونی سینما یعنی نما به نمای فیلمهای برسون سینما یعنی آدمهای دلیجان عالیجناب فورد سینما یعنی سکانس اول طناب سینما یعنی سکانس قتل جنت لی در روح ( روانی) سینما یعنی این زن حق منه ... سهم منه.... خسرو... مهرجویی... هامون سینما یعنی مرتب کردن تخت برای شوهر و هوو در لیلا سینما یعنی تقسیم غذای علی با معتادان و صدای دردآور چاوشی در سنتوری سینما یعنی مش حسن... آقای بازیگر... در فیلم جاودانه ی گاو سینما یعنی بلاهت دردناک آقای هالو سینما یعنی دیدار دوباره ی دوستان در ضیافت کیمیایی سینما یعنی سکانس آخر حکم و صدای خسته ی رضا یزدانی سینما یعنی محسن طنابنده و محسن نامجو در چند کیلو خرما برای مراسم تدفین سالور سینما یعنی خواب تلخ وبازهم سیب داری و تنها دوبار زندگی می کنیم که هنوز رنگ پرده ندیده اند سینما یعنی خیس شدن ملافه در اثر اشک پس از رفتن میم در درخت گلابی سینما یعنی کل جستجوی مارتین شین وحضور براندوی مخوف اینک آخرالزمان

سینما یعنی آینه ی فیلم مسافران سینما یعنی دیالوگ ما همه بچه های ایرانیم در باشو غریبه ای کوچک

سینما یعنی گریه های تلخ تهرانی و صورت سنگی عرب نیا در سکانس آخردر شوکران سینما یعنی قاب کج و نقطه ی دید مرده در گاوخونی سینما یعنی چتر سوخته ی جوانی بی جوانی استاد کوپولا سینما یعنی بنچیو دل تورو در بیست ویک گرم سینما یعنی یادآوری نولان سینما یعنی تیتراژاگه می تونی منو بگیر اسپیلبرگ سینما یعنی هوش مصنوعی کوبریکی ترین فیلم اسپیلبرگ سینما یعنی برادران مارکس در تمام فیلمها سینما یعنی چاپلین چاپلین یعنی سینما سینما یعنی لس آنجلس جاده ی مالهالند سینما یعنی هیث لجر شوالیه ی تاریکی سینما یعنی دختر ویتنامی تنها در غلاف تمام فلزی سینما یعنی جعبه ی شکلات فارست گامپ سینما یعنی تمام کارهای استاد تارکوفسکی سینما یعنی اسلحه ی باردم در جایی برای پیرمردها نیست سینما یعنی چشمهای پاچینو در تمام فیلمهایش سینما یعنی عشق سینما یعنی سینما

( این نوشته تا ابد می تواند ادامه پیدا کند تمام اینها گوشه ای از پیکره ی عظیم سینما بود از تمام تاریخ سینما عذر خواهی می کنم و فراموش شده ها و ندیده هایم را در فرصتی دیگر احضار می کنم )

نویسنده : بهنام شریفی