سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

فرانتس کافکا
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  کلمات کلیدی: معرفی نویسنده

فرانتس کافکا


(۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.

آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

فرانتس کافکا، فرزند اول هرمان و جولی کافکا در سوم جولای۱۸۸۳ دیده به جهان گشود. والدین او از طبقه متوسط نسبتاً مرفه جامعه بودند. پدرش تاجر عمده لباس و مادرش از خانواده ای متمول بود.
هرمان کافکا در ۱۴سپتامبر سال۱۸۵۲ در شهر کوچکی ازحومه «وسک» که در شش مایلی جنوب پراگ بود متولد شد. او فرزند چهارم یک قصاب به نام جکاب کافکا بود. خانواده فقیری داشت بنابراین در سن ۱۸سالگی به امید بهبود بخشیدن به وضعیت زندگیش روانه پراگ شد. هرمان انسان موفقی بود چه در افتتاح فروشگاهش و چه در گزینش همسری شایسته وزیبا. مانند جولی کافکا.
جولی در ۲۳مارس سال۱۸۵۶ در «پدربری» متولد شد. او فرزند دوم جکاب لوی، تاجر ثروتمند و صاحب کارخانه آبجوسازی بود. هرمان و جولی در ۳سپتامبر۱۸۸۲ ازدواج کردند و فرانتس که نامش را از امپراتور اطریش ـ مجارستان، فرانتس جوزف، گرفته بودند درکمتر از یکسال پس از ازدواج آنها دیده به جهان گشود.
دوسال پس از تولد فرانتس پسر دیگری به نام جرج متولد شد که یکسال بعد درگذشت. هنریچ پسر سوم خانواده در سال۱۸۸۷ متولد شد که او نیز درمدت کمتر از یکسال درگذشت. بیان تأثیر این دوواقعه بر فرانتس بسیار مشکل است. او بعدها اذعان داشت که اگر اشتباهات و کوتاهیهای پزشکان نبود مرگ آنان قابل پیشگیری می شد. معهذا در ۲۲سپتامبر سال۱۸۸۹ اولین خواهر او «گابریل» ـ الی ـ متولد شد. سپس در ۲۵سپتامبر سال۱۸۹۰ «والری» ـ والی» و در ۲۹اکتبر۱۸۹۲ نیز «اتیلی» ـ اتلا ـ به دنیا آمدند. کودکان بنا به رسم متداول بین افراد طبقه متوسط و مرفه اجتماع در آن زمان به وسیله معلم سرخانه رشد کرده و تربیت شدند. خانواده کافکا با پیشرفت وضعیت مالی از آپارتمان به آپارتمان دیگری نقل مکان کردند و این پیشرفت را مدیون موفقیتهای فروشگاه بودند.
فرانتس جوان، آرام، درون گرا ومنزوی بود. او علاقه داشت برای اوقات فراغت خواهرانش نمایشنامه بنویسد، همچنین علاقه وافری به مطالعه داشت.

فصل دوم:

تحصیلات، یا «ادبیات آلمان ـ که امیدوارم به درک واصل شود.»
نامه کافکا ـ۱۹۰۲
فرانتس روانه مدرسه آلمانیها شد ونه مدرسه چک که این خودنشاندهنده تمایل شدید پدرش به پیشرفت اجتماعی بود. در آن زمان اکثریت قریب به اتفاق مردم در پراگ به زبان چک صحبت می کردند ولی با توجه به قدرت امپراتوری اطریش ـ مجارستان زبان آلمانی زبانی ممتاز و برگزیده بود. فرانتس در دوران کودکی بیشتر به زبان چک صحبت می کرد چرا که معلم سرخانه اش اهل چک بود ولی خیلی زود در زبان آلمانی نیز تبحر فراوانی یافت که این را می توان در داستانها ودست نوشته های خارق العاده اش یافت.در مدرسه شاگردی کوشا بود و دروسی مثل لاتین، یونانی و تاریخ را به خوبی گذراند.
رشد اعتقادات مذهبی در او بیشتر محدود به این بودکه در سال چهارمرتبه به همراه پدرش به کنیسه برود که این امر علاقه دینی در او ایجاد نکرد. در سال۱۹۰۱ از دانشکده آلشاتر فارغ التحصیل شد و به دانشگاه چارلز فردینان رفت و تحت تأثیر یکی از دوستانش برای اولین بار تصمیم گرفت درس شیمی بخواند که این تصمیم فقط دوهفته به طول انجامید چرا که او به رشته حقوق روی آورد. ترم بعد مصمم شد مهارت خود را در ادبیات آلمان بیازماید و این بار نیز مجدداً به رشته حقوق بازگشت زیرا عقیده داشت اساتید درامر تحقیق و پژوهش او را دقیقاً یاری نمی کنند. فرانتس حقوق را انتخاب کرد چرا که با زندگی روحی و فکری او تداخلی نداشت. در دانشکده با «ماکس برود» که یکسال از او کوچکتر بود آشنا شد. ماکس همان کسی بودکه تا آخر عمر دوستی بسیار نزدیک و صمیم با کافکا داشت و بعدها نیز نویسنده آثار و دستنوشته های او گردید. کافکا در ژوئن۱۹۰۶ بااخذ درجه دکترا در رشته حقوق فارغ التحصیل شد.

فصل سوم:

هرمان و کارخانه پشم شیشه، ابتدای دوران بلوغ
تقریباً از سال۱۸۹۸ بودکه فرانتس به طور جدی تری به امر نویسندگی روی آورد که البته دستنوشته های ابتدائی او همگی نابود شدند. اولین داستان موجودش با عنوان «توصیف یک جدال» بین سالهای۱۹۰۴ تا ۱۹۰۵ ثبت گردیده است. در سال۱۹۰۷ اولین شغل خود را در شرکت بیمه آغاز کرد که خیلی زود آن را به دلیل ساعات کاری طولانی و شرایط سخت و طاقت فرسا رها کرد. بعدها در سال۱۹۰۸ در شرکت بیمه حوادث کارگران مشغول به کار شد که تا پایان دوران بازنشستگی، عمر خود را در آنجا سپری کرد. این کار گرچه بسیار مهم نبود ولی با داشتن ساعات کاری محدود این امکان را به او می داد تا زمان بیشتری برای تفکر و نوشتن داشته باشد. در سال۱۹۱۱ دولت دچار ورشکستگی و نابودی شد. این بودکه پدرش از او خواست تا متصدی امور کارخانه پشم شیشه گردد ولی این کار وقت زیادی از زندگی او راتلف می کرد تا جائی که واقعاً فرانتس را به سوی خودکشی سوق داد.
فرانتس کمابیش فوق العاده جوان به نظر می رسید. گاهی باوجود اینکه ۲۸سال داشت او را ۱۵ یا ۱۶ساله تصور می کردند. در سال۱۹۱۱ سفرهای خود را به پاریس، ایتالیا و سوئیس آغاز کرد. همچنین به تئاتر آن هم از نوع دوزبانه یعنی آلمانی ـ عبری علاقه زیادی داشت تا جائی که حتی مقاله ای نیز در این مورد دارد. او بعدها با «ایساک لوی» هنرپیشه تئاتر دوستی نزدیکی برقرار کرد چیزی که پدرش آن را بی فایده می پنداشت. پدر تصور می کرد که پسرش با آن طبیعت آرام وعادات گیاهخواریش بسیار غریب و غیرعادی می نماید.
«ماکس برود» کافکا را متقاعد کرد که برخی از آثارش راچاپ کند. او نیز در ژانویه۱۹۱۳ کتاب «تفکرات» خود را که مجموعه ای از داستانهای کوتاه و خلاصه نویسی های اولیه اش بود به چاپ رساند. ضمناً در حال جمع آوری اطلاعاتی برای اثر دیگری با عنوان «آمریکا» بودکه در سال۱۹۱۲ شروع به نوشتن آن کرده بود.
در طول ایام تحصیل در دانشگاه و همچنین دوران کهولتش هرگز زندگی راهب گونه و زاهدانه ای نداشت.
همانگونه که در یادداشتهای روزانه اش در مورد ازدواج می نویسد آن را در حکم تنبیهی تلقی می کند که مانع خوشبختی طرفین و با هم بودن آنهامی شود. به همین دلیل هم بودکه بارها نامزد کرد ولی پس از چندی درست در آخرین لحظه آنها را بر هم می زد. به نظر می آمد که فرانتس مدام از چیزی غصه می خورد که همان تفاوت قائل شدن بین یک زن فاسد و یک زن پاک بود. اوعقیده داشت که هر زنی یا پاک پاک است یا فاسد و بدکاره و هیچ حد واسطی مابین آنها وجود ندارد. چیزی که «فلیس باور» بخوبی درک کرده بود.

فصل چهارم:

فلیس
در غروب روز ۱۳آگوست۱۹۱۲ فرانتس، برای اولین بار «فلیس» را در منزل «برود» ملاقات کرده و شیفته او شد. فلیس در ۱۸نوامبر سال۱۸۸۷ در برلین متولد شده بود. فرانتس شروع به نوشتن نامه های طولانی برای او کرد که مضمون بیشتر آنها راجب به خودش، احساساتش و حتی بی کفایتیهایش بود.
در اولین جرقه های آتش عشقش اثر معروف خود یعنی «محاکمه» را در شبهای۲۲ و ۲۳ سپتامبر به رشته تحریر درآورد و به فلیس تقدیم کرد. او این اثر را اولین اثر کامل خودنامید و آن را با افتخار برای دوستان و خانواده اش می خواند. در نوامبر و دسامبر همان سال اثر دیگرش با عنوان «مسخ» رانوشت و همچنین روی اثر دیگرش «آمریکا» نیز کار می کرد که البته گهگاه و به طور پراکنده تا سال۱۹۱۴ ادامه یافت. در طی این دوران یعنی سپتامبر۱۹۱۳ جهت بهبود وضع سلامتیش روانه بیمارستان مسلولین در «ریوای» ایتالیا شد که البته فایده چندانی هم نداشت. در آنجا با یک دختر ۱۸ساله سوئیسی به نام «گریت وارنر» ملاقات کرد که بسیار او را دوست می داشت. فرانتس شب هنگام با ضربه زدن به سقف (اتاقهایشان درست بالای سر یکدیگر بود) او راخبر می کرد وکنار پنجره با او به گفت وگو می پرداخت و یا هنگام صرف صبحانه داستانهایی از جن و پری برایش می خواند. گرچه این ارتباط فقط ۱۰روز به طول انجامید ولی به نظر می آمد که تأثیر بسیار عمیقی بر روی فرانتس گذاشت.
ضمناً خواستگاری از فلیس همچنان ادامه داشت. او هر روز برایش نامه می نوشت حتی گاهی بیش از یکبار و اغلب شکایت از این می کرد که چقدر بد و ناپاک است. فرانتس سرانجام در سال۱۹۱۳ از فلیس رسماً خواستگاری کرده و او نیز پذیرفت گرچه در همان نامه آخر او همچنان به این مطلب که چرا برای فلیس مناسب نیست فراوان اشاره کرده بود.
فلیس دوستی داشت به نام «گریت بلوچ» که متولد ۱۸۹۲ بود. او با نوشتن نامه هایی به فرانتس در واقع نقش یک میانجی را برای فلیس و فرانتس بازی می کرد. فرانتس نیز برخی مشکلات خود را با فلیس برای او می نوشت و گریت نیز سعی می کرد که کمکش کند. آنها با نوشتن نامه های زیاد برای یکدیگر نوعی رابطه عمیق دوستی برای خود ایجاد کردند. اما به نظر می آمد گریت چیز بیشتری می خواست. او فرانتس را با تمام وجودش دوست می داشت.

فصل پنجم:

نویسنده پراگ در واقعه تکان دهنده تعیین هویت یک بچه.
بازپرس پراگ اخیراً کشف کرده است که فرانتس کافکای ۳۱ساله، کارگر بیمه که در اوقات فراغتش دارای دست نوشته هایی هر چند پیش پا افتاده بوده است علی الظاهر پدر فرزندی است از «گریت بلوچ» ۲۲ساله که دوست نامزد خود او یعنی فلیس باور ۲۶ساله است. براساس اسناد و مدارک به دست آمده بازپرس عقیده دارد که این دوعاشق از قرار به طور پنهانی یکدیگر را ملاقات می کرده اند و حتی گاهی نیز با حضور باور که از روابط عاشقانه این دو کاملاً بی اطلاع بود. بلوچ با حالتی گریان به بازپرس گفته است که او نمی خواسته روابط بین کافکا و باور را بر هم بزند به همین دلیل موضوع بارداریش را پنهان کرده است و از نظرها خود را مخفی نگاه داشته. «من عاشق او هستم و می دانم که این رابطه چه معنایی برایش دارد ـ فرار کردن از زندگی جهنمی با خانواده اش.»
صریحاً عقیده دارم که کل این موضوع فقط کار یک روزنامه جنجالی می باشد و بیشتر تمایل دارم که این موضوع را باور نکنم به خاطر یک چیز و آن هم نامه «گریت بلوچ» به یکی از دوستانش پس از گذشت ۲۵سال از آن واقعه. که البته «ماکس برود» آن را از طریق یکی از دوستانش به دست آورده و در چاپ نوبت دوم بیوگرافی کافکا به آن افزود. گریت در آن نامه می گویدکه او یک پسر کوچک در سال۱۹۱۴ داشته است که در سن ۷سالگی یعنی سال۱۹۲۱ در گذشته است البته برای این ادعا هیچ دلیل محکم دیگری وجود ندارد و گریت عقیده داشت که فرانتس هیچ چیز در مورد آن بچه نمی دانسته که البته تقریباً باور نکردنی است. چرا که یکسال پس از آن ماجرا آنها با یکدیگر در ارتباط بودند. در حقیقت پس از ۷ یا ۸ماه که فرانتس، فلیس و گریت یکدیگر را دوباره ملاقات کردند کسی چیز عجیب و غریبی را گزارش نکرد. فقط گریت به طور واضح گرفتار عشق فرانتس شده بود و با تمام وجودش او رامی ستود. البته مشکل است پذیرفتن این واقعیت که کافکایی که بطور کشنده از روابط جنسی می هراسد و صفحات فراوانی از نامه هایش به فلیس بیانگر این است که قادر نیست آن روابط ناپسند را با او داشته باشد حال به سراغ دوست او برود. متأسفانه ما نمی توانیم بیش از این راجع به این موضوع با گریت صحبت کنیم چرا که او در سال۱۹۴۴ توسط حزب نازی کشته شد.
نتیجه؟ احتمالاً این ادعا صحت نداشته گرچه راهی برای اطمینان بیشتر نیز وجودا ندارد.

فصل ششم:

کتاب «محاکمه» ـ سل تلفات فراوانی بر جای گذاشت.
«روز دوم آگوست آلمان به شوروی اعلان جنگ داد.» (بعد از ظهر یک روز در حال شنا کردن یادداشتهای روزانه ـ۱۹۱۴)
فرانتس در جولای ۱۹۱۴ در یک هتل طی مشاجره ای ناپسند در حضور خواهر فلیس، ارنا و گریت بلوچ نامزدی خود را با او بر هم زد گرچه نامه نگاری همچنان ادامه داشت. همان سال بود که او شروع به نوشتن کتاب محاکمه کرد و تا سال۱۹۱۶ اغلب روی آن کار کرده بود. «ماکس برود» فرانتس را تشویق کرد تا برخی از آثارش را چاپ کند و این زمانی بودکه اثر دیگر او با عنوان«قضاوت» در سال۱۹۱۳ به اتمام رسید.
کتاب «سوخت انداز» نیز در سال۱۹۱۳ و به دنبال آن «مسخ» در سال۱۹۱۵ به چاپ رسیدند.
«گرت ولف ورنگ» که مسؤولیت چاپ کتب فرانتس را بر عهده داشت تقریباً تا آخر عمرش ناشناخته باقی ماند او عقیده و ایمانی راسخ به فرانتس داشت.
در سال۱۹۱۵ فرانتس موفق به دریافت جایزه «تئودور فونتین» شد که علاوه بر مبلغ ۸۰۰مارک شهرتی جهانی و جاودانی برایش به ارمغان آورد.
پس از اینکه جنگ جهانی اول در گرفت کافکا جهت سرگرمی تصمیم گرفت به سربازی برود. از قرار معلوم می خواست مردانگی اش را ثابت کند و یا شاید از نامزدی با فلیس می گریخت. در هر صورت او به خاطر شغلش که کار در بیمه حوادث کارگران بود خود نیز به نوعی زیر نظر دولت آن زمان اداره می شد ازخدمت سربازی معاف شد.
فرانتس در جولای۱۹۱۷ مجدداً از فلیس تقاضای ازدواج کرد و یک هفته را با او در «مرین بد» گذراند و سپس سفری به بوداپست داشتند و این زمانی بودکه بیماری او همراه با سرفه های خونی به وخامت گرائید و در ماه آگوست پزشکان تشخیص دادند که بیماری سل دارد. همیشه ترس ازازدواج و روابط جنسی بودکه متضمن بر هم خوردن ارتباط او با فلیس می شد. فلیس سرانجام در سال۱۹۱۹ با مرد دیگری ازدواج کرد در حالی که نامه های فرانتس به او همچنان ادامه داشت.

پس از تشخیص بیماری سل، او نزد عزیزترین خواهرش یعنی «اتلا» در زوریخ، شمال غرب پراگ، رفت جائی که احساس سلامت وخوشبختی فراوانی می کرد واز همه مهمتر مکانی آرام و بی سر و صدا برای روح بسیار حساس کافکا بود. در همین مکان او دستنوشته هایی که بعدها «بلواکتاو» نامیده شد را به رشته تحریر درآورد که مجموعه ای از ضرب المثلها، افکار، نمایشنامه ها و داستانهای کوتاه بود. پس از ۸ماه از آنچه که او بهترین دوران زندگیش می نامید، به پراگ بازگشت.
علیرغم تحلیل قوای جسمانی اش مجدداً با دختری به نام «جولی هری رک» (۱۹۳۹ـ۱۸۹۱) نامزد شد. پدر دختر کفاش و همچنین دربان کنیسه بود به همین خاطر پدر فرانتس برای فرار از این شرم، فروشگاه خود را فروخت و ترک دیار کرد که این خودانگیزه ای برای فرانتس شد که اعترافات و احساسات جریحه دار خود را در کتاب «نامه ای به پدر» بیان کند. (تصادفاً پدر هرگز این نامه را ندید. چرا که فرانتس آن را به مادرش داده بود تا به دست پدر برساند ولی او این کار را نکرد.) با این حال فرانتس به مکان دوری رفته و برای خود و جولی آپارتمانی کرایه کرد و تا روز قبل از بر هم خوردن قول و قرار ازدواجشان با یکدیگر بودند.
فصل هفتم: «عشق من، عشق من، ای یگانه خوب من.»
با شروع سال۱۹۲۴ وضعیت فرانتس رو به وخامت گرایید. در حالی که کاهش وزن فراوان پیداکرده بود به آسایشگاه مسلولین کیرلینگ، اطریش، نزدیکی شهروین منتقل شد. در این زمان بودکه با انتشار کتاب «هنرمندی گرسنه» موافقت کرد.
باوجود اینکه از لحاظ قوای جسمانی بسیار تحلیل رفته و ضعیف شده بود از پدر دختری به نام «دورا» که یک خاخام بود تقاضای ازدواج کرد. او از اینکه «دورا» کنار بالینش بود بسیار خوشحال می نمود. تا اینکه سرانجام در ۳ژوئن سال۱۹۲۴ درگذشت.
آخرین نامزدش، دورا، تسلی ناپذیر بود. مدام می گریست و زمزمه می کرد «عشق من، عشق من، ای یگانه خوب من» (که قلب من برای همیشه شکسته
باقی می ماند و اشک به چشمانم خواهد ماند).

******************************************************
آثار
******************************************************
قصر
محاکمه
گروه محکومین
مسخ
آمریکا
مجموعهٔ داستانها
نامه به پدر
جلو قانون
دفتر یادداشت های روزانه