سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

کاش روزی دیوار دلهامان را برمیداشتیم ...
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

 

منتظرم بیا، بیا پنجره ها را ببندیم، دستم را بگیر باهم می رویم، می رویم بالا آنقدر من از اندیشه های تو و تو از اندیشه های من بالا میرویم تا به آسمــان برسیم، باز هم بالاتر تا آخرین نقطه ای که ابر هست ویا آسمان می تواند ببارد. می رویم تا پر از ستاره شویم وهنگام شب از پشت تمام ستاره ها به تمام آدمهایی که به رویاهاشان چنگ می زنند چشمک خواهیم زد.

 برمی خیزم  ؛  پنجره را می بندم ،  به باغ می روم ، می خواهم هزار بوته در باغ بکارم  و هر روز دامن کشان به باغ می روم  تا بوته هایی  را که در اندیشه تو کاشته ام آب دهم.

می خواهم تا تو بیایی تمام اندیشه هایم به بار نشسته باشد …می آیی؟…به پای هر بوته آنقدر می مانم تا شب شود وتمام شب وبا دستهایم هجوم اندیشه های تـــــرا فریاد خواهم زد!

صدای شر شر آبشار به گوش می رسد ، نزدیک تر می روم تا مشتی آب بردارم و به پاس تمام  پاکی وجودت بنوشم. سیاهی های مریم را می بخشی ؟…بخشیدم …نگاه درخشنده تر از اشکم را وقلب پاک تر از هوای سپیده دمان باغ اندیشه هایــت راودستان مهر بان تر از رویاهای کودکانه ات را …به تلخی می خندم …همیشـــــه همیشه خدا، لبخندت را کم دارم.

دیگر به پشت پنجره نخواهم نشست ،اشک نخواهم ریخت وچای پراز تصویر ترا نخواهم نوشید!

تنها در باغ دامن کشان راه خواهم رفت ، بوته بوته گل خواهم کاشـت وچشمه چشمه آب جاری خواهم کرد.

می خواهم تا تو بیایی در تمام اندیشه تو جاری باشم …

مریم  را ببخش اگر گاه گاهی نگاهی به پنجره باغ همسایه می اندازد وبرای روشنی باغش از خداوند ستاره طلب می کند .

 

ای کاش روزی دیوار دلهامان را بر می‌داشتیم.