سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

راضی نمیشوی که راضی شوم ؟؟؟؟؟؟
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

 

نمیدونم چرا گاهی لج میکنی و گاهی نه

نمیدونم چرا گاهی روتو برمیگردونی و گاهی نه

نمیدونم چرا گاهی سخت میگری و گاهی آسون

فقط میدونم که بهت میگن خدا و این یعنی تمام حق من برای تو

میدونم بهت میگن معبود یعنی تمام خدمت من برای تو

میدونم بهت میگن خالق یعنی تمام قدرت دنیا مال تو

راستی چرا با اینهمه ظلم بهت میگن عادل ؟؟؟؟؟

نمیدونم شاید بخاطر اینه که خدای من خدای من نبود خدای دیگران بود

شاید بخاطر اینکه خدای من ساخته ذهنم نبود و حاصل شناختم نبود بلکه ساخته اجدادم بود

دیروز داشتم شعر شاملو رو با صدای خودش گوش میکردم

اونجایی که میگه :

" سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند .... "

و من این جمله رو با تمام وجود حس کردم و تلخیشو دریافتم

چرا باید خدای من تو باشی

بت مادرم ، بت پدرم ، بت خواهر و برادرم ، بت معلمم و استادم ، بت همسایه ، دوست ، دشمن ، حتی دولتمردانم

من تنها حقی که از این دنیا میتونم داشته باشم یه خداست

اما اونم که الان بت عاریه ای دیگرون هست

حالا با همه این حرفا به نظرت تو عادلی که حتی از خود عاریه ایت که بتی هستی ساخته دیگرون باز هم چیزی سهم من نیست ؟

کاش من خدای خودم رو داشتم

تو هم بنده خودت رو

کاش ...................