سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

زندگی ، جنگ و دیگر هیچ اثر اوریانا فالاچی
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  کلمات کلیدی: معرفی و دانلود کتاب

زندگی ، جنگ و دیگر هیچ

زندگی، جنگ و دیگر هیچ (Nothing, and so be it) گزارشی از سفر اوریانا فالاچی به ویتنام و مکزیک است.

اوریانا فالاچی موفق به دریافت جایزه بانکارلا ۱۹۷۰ برای این کتاب شد.

در قسمتهایی از این کتاب اینگونه آمده است :

* میدانی در سحرگاه امروز چه اتفاقی اقتاد؟ فرمانده دستور داده بود که پناهگاه ویتنام شمالی را با فانتوم بمباران کنند ولی پناهگاه خیلی نزدیک محل زخمیها بود. بمب درست وسط زخمیها افتاد و موجب قتل عام وحشتناکی شد. این اشتباه سبب شد که ما اولین هلیکوپتر را از دست دادیم. وقتی هلکوپتر دوم رسید خلبانش گفت: هلکوپتری که قرار بود سوارش شویم توسط ویت کنگ ها سقوط کرده است. با شنیدن این خبر فقط لرزشی در خودم احساس کردم. میدانی؛ انسان زود به همه چیز عادت میکند. از اینکه قرار بوده بمیریم و نمرده ایم زیاد تعجب نمیکنیم. برایمان عادت شده و عادت کرده ایم که در برابر خرابیها و بیرحمیها حتی مژه هم بر هم نزنیم. درعین حال زندگی شیرین است…

* از جرج میپرسم:
- در وقت شلیک به چه جیز فکر میکنی؟
- فقط به کشتن و اینکه کشته نشوم. همیشه هنگام حمله ترس عجیبی همه وجودم را فرا میگیرد اولین باری که برای حمله میرفتم از زنم کاغذی رسیده بود که نوشته بود حامله است.  از ترس داشتم میمردم، دوستم باب در کنارم بود. با هم به ویتنام آمده بودیم و همیشه با هم بودیم. مثل دو یار جدانشدنی.
وقتی موشک به طرف ما پرتاب شد آن را دیدم، بدون آن که چیزی به باب بگویم، ‌با چتر نجات به زمین پریدم. او را خبر نکردم میدانی؟! فقط به فکر خودم بودم و در همان حال که فقط به به خودم می اندیشیدم، دیدم… دیدم که باب منفجر شد. او مرد…

* یک ویت کنگ میدوید، با تمام قوا میدوید و همه به او شلیک میکردند. درست مثل اینکه در غرفه تیراندازی پارک شهر، به هدفها تیر می اندازند. ولی تیرها به او نمی خورد. بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد. درست مثل اینکه به درختی شلیک کرده باشم، حتی جلو رفتم و به او دست زدم؛ ولی باز هیچ احساسی نداشتم. احمقانه است، اما واقعیت دارد…

در جایی دیگه اوریانا میگه :

"زندگی جنگ و دیگر هیچ"، گزارش هایی از روزهایی ست که فالاچی به عنوان خبرنگار، در جبهه های جنگ ویتنام حضور داشت. او این گزارش ها یا خاطرات را، چنان ساده و البته هنرمندانه به تصویر درآورده، که لحظه به لحظه، همراه او، تصویرها از جلوی چشمانت عبور می کنند. هراس از گلوله ها و بمباران هایی که هر آن ممکن است زندگیت را از تو بگیرند، امید به زنده ماندن، انتظار مرگ، از دست دادن عزیزان، کشتن و... و از ورای تمام این تصویرها، واژه ای غریب به نام زندگی آنجا برایت معنا و مفهوم دیگری می یابد.

برای من همیشه این سوال و درگیری ذهنی وجود داشته که به راستی زندگی چیست و برای چه اینجا هستم و مسائلی از این دست. فالاچی، با نوشته های خود، گاهی بسیار بهتر از تمام پاسخ های فلسفی و تئوریک به این سوال، پاسخم را داده است.

و در میان تمام کتاب هایش،این کتاب به خصوص که با سوال خواهر کوچکش، درباره ی چیستی زندگی آغاز می شود، و با پاسخ فالاچی در انتهای کتاب، پایان می یابد:

 بیا خواهر کوچکم،الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه،آیا باز هم می خواهی بدانی؟‬

‫آره،زندگی یعنی چه؟‬
چیزی است که باید خوب پرش کرد.بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم‬
‫حتی اگر وقتی که پرش می کنیم،بشکند‬
‫و اگر بشکند؟‬
‫دیگر به هیچ دردی نمی خورد،به هیچ دردی،و همین.آمین