سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

حوصله داری برایت بی پیرایه بنویسم ؟
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

 

راستشو بخوای خسته شدم از این کلمات و جملات قصار

از این رنگ و لعابی که به هر جمله میدیم تا قشنگ بشه تا قشنگی های تورو نشون بده

باور کن تقصیر ما نبود

ما اینطور نمی خواستیم

اونطوری اومدیم که تو خواستی و من خواستم و او خواست اما ...

اما اونطور ساختنمون که خواستن

از 17 رکعتهای شبانه روز بی دلیل تا 30 روزه های نخوردن بی بدیل

خواستن 17 باره های پیاپی در رکوع ها و سجود ها از تو بترسیم و زار بزنیم مبادا تورو گم کنیم

و گفتن : 30 روزه های گرسنگی رو تحمل کنیم مبادا آتش قهری برامون روشن بشه که تا ابدیت سرد نشه

و من ... بیچاره من که از نفهمیدن های بچگی تا بچگی های نفهمیدنم از تو ترسیدم

دست روی چشمم گذاشتن و اون بالاها رو نشون دادن که حتی خودشونم نمیدونستن کجاست

بعد نشونی تورو دادن و منو از خونه دلم غافل کردن

باور کن التماس کردم ... زار زدم ... اما فایده نداشت

اونا گفتن تو اون بالاهایی

هرچه گفتم و گفتم و گفتم هیچ بود ... قسم میخورم گفتم که اون بالاها هر کی که رفت دیگه برنگشت

هر کس  که رفت دیگه یادش رفت این پایین کی هست و کی نیست

کی زنده و کی مرده و کی سیر و کی گرسنه اس

اما اونا دوست داشتن من باور کنم که تو اون بالایی

بعضی شبا دلم تنگ میشد دست میذاشتم روی خونه ات ... روی دلم آروم صدات میکردم

اما ....

راستی خودت صادقانه بگو

نکنه تو هم اون بالانشینی رو دوست داشتی و یواشکی از دلم رفتی ؟

من توی این هبوط بی دلیل و بی معنی گم شدم

اونقدر سرم و به آسمون گرفتم که آرتروز گردن گرفتم

و اونقدر این هفده رکعتها رو زمین زدم که زانوهام مثل لولای در صدا میکنه

کاش میشد یه کم مثل اونا باور کنم که تو هم لابلای سنگ و آهن و چوب و کلوخ ها هستی

من از بالانشینی تو میترسم

برای خودت میترسم چون بعضی از ما باور داریم :

" لاجرم هر کس که بالاتر نشست ... استخوانش سخت تر خواهد شکست "

می ترسم این موجودات خود گم کرده تو رو بشکنن

من از خودم نمیترسم

از تو هم نمیترسم

از عادت بالانشینی تو میترسم و راه به جایی نبردن خودم

 

دیگه هیچی توی مخم نمیاد بعدا با هم حرف میزنیم شاید در خلوتی که هیچکس زیبایی حرفامونو نشنوه .... شاید