سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

مرا چهره ای فریباتر از تو آرزوست ...
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩  کلمات کلیدی: برای خودم مینویسم

به آسمون که نیگا میکنه میبینه بدجور بغض کرده مثل خودش انگار شبیه ابری شده که پُر هست اما نمیخواد بباره

یه قاب دستشه که توش نوشته :

میگریزم زین دغلکاران دنیا میگریزم

تا نیابندم دگر گم کرده جاپا میگریزم

تاب سنگ هرزه چشمان را درین گلشن ندارم

دورتر هرجا زمردم دیدم آنجا میگریزم ...1

یه نگاهی به مردم میکنه احساس میکنه حامله اس  اینهمه نقاب و دورویی و دورنگی رو دلش میخواد هرچی معرفت و صداقت تو وجودش تلنبار شده رو بالا بیاره روی صورت آدمهایی که دور و برش به ظاهر میخندن و به باطن نمک به زخماش میپاشن . و بعد به خودش گفت : " حقته بابات که بهت گفته بود " صداقت در برابر سیاست حماقته و سیاست در برابر صداقت خیانت و اگر میخوای صداقت داشته باشی در برابر سیاست ، سیاست داشته باش "

یادش میاد چقدر الکی به دورو بریهاش اعتماد کرد بعد با خودش فکر میکنه که : " هنوز که حرفاش اثبات نشده چرا به حرمت گوشهایی که تحملم کردن شک میکنم ؟"

قدم میزنه اما نمیدونه چرا اومده چرا داره باهاش قدم میزنه چرا لالمونی گرفته چرا حتی اعتراض نمیکنه یه دفعه یادش میاد که ای بابا اونکه خبر داره از درد من چرا به روی خودش نمیاره

به خودش میگه : " به درک که نمیاره مگه از حیوون هم میشه انتظار فهم داشت ؟ " باز با این حرف دلش،یاد یاکریم دم پنجره اش میفته که تا صداش میکنه و میگه " کوکو " اونم میگه " کوکوکو " یه نیشخند به دلش میزنه و میگه :

"آره حیوونا تو این وانفسا بیشتر میفهمن ... "

دلش به حال یاکریم میسوزه آخه تو این روزای آشفتگی اصلا یه ثانیه هم تنهاش نذاشت دیگه کم کم از بیرون پنجره اومده بود توی اتاق و رو بهش مینشست و با هر صدا جواب میداد و وقتی آهنگ " مرا ببوس " 2و براش میذاشت ساکت میشد

 انگاری دل اونم هوای بوسه از جفتشو کرده بود همینکه جفتش میومد سریع میگرفتش زیر پرو بالش

با خودش فکر کرد " هی روزگار خدایی این از اون یاکریم هم کمتر بود "

دیگه از کلنجار با خودش خسته شده بود به تنها چیزی که دقت نمیکرد های و هوی و حرفای صدتایه غاز پسرک و کُری خوندناش بود ازبس که بلند فریاد میکشید به ستوه اومد و گفت :" تو یاد نگرفتی آروم صحبت کنی ؟ "

بعد هم با خودش فکر کرد ظاهرا پدر و مادرا فقط وقت دارن زیر لحاف برن و بعد از چند لحظه یه هوس بکارن بعد هم دیگه حوصله هرس علفهای هرز و ندارن

دیگه رسیده بودن به پارک نشستن اون هی داد زد این هی شنید اون هی فحش داد این سکوت کرد اون هی تهدید کرد و این هی خنده در دلش که چقدر حقیری با این هیکل گنده ات

و اون دست که بلند کرد بزنه تو دهن دختر،این در برابر بهت همه توی پارک گفت : " خیلی مردی "

و یادش اومد :

این روزا مرد بودن به همون دُمی هست که جلوشون اویزون هست و با خودش گفت : " چه توقعی داری دختر ؟ وقتی از کل زندگیش فقط یه وجب بالای نافش و شناخت و یه وجب زیر نافش چی میخوای بفهمه ؟ اینکه دوست داشتن یعنی چی ؟

اینکه تو عاشقش بودی یا دوستش داشتی ؟ اینکه نزدیک شدنها برای شناخت بودنه چسبیدن ؟ برای اینکه دردی از هم در این خراب آباد دوا کنید نه اینکه اویزون هم بشین ...

زکی عجب خری هستی تو دیگه ...

و یادش اومد که چقدر این روزها شنید که کثافتی ... لجنی ... آشغالی ... درورویی و ... اینکه گُه خوردی که گفتی منو دوست داری

ایستاد روبروی پسرک  ... زل زد توی چشماش و بهش گفت : " آره دوست داشتن کسی که فرق عشق و دوست داشتن و نمیدونه و ارزش و حرمتی برای دل قائل نیست عین گُه خوردنه "

و بعد

تمام مسیر پارک تا خونه رو با خودش زمزمه کرد :  " عجب گُهی خوردی دختر !!! "

چشماشو باز میکنه احساس خفگی داره ، میره زیر آسمون سرشو میگیره بالا ، از ته دل بی صدا فریاد میکشه : " وای باران ، باران " 3

چشماشو میبنده حالا آسمون خدا و آسمون چشماش با هم ترانه بارون و میخونن ..

صدای اذان و ندای افطار به گوشش میرسه .. دلش نفرین میخواد ... یه دستش و میذاره روی قلبش ... یه دستش روی لبش و توی دلش آروم نجوا میکنه :

" آری

گلم

دلم

حرمت نگه دار

این اشکها

خونبهای عمر رفته ی من است .. "

پ ن 1 : شعر نمیدونم از کیه

پ ن 2 : ترانه مرا ببوس با صدای گلنراقی

پ ن 3 : شعر از حمید مصدق

پ ن 4 : شعر از حسین پناهی

پ ن 5 : اولین عکس اثری از خوشنویسی استاد رضا کاظمی میباشد