سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

من ما
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

مهرت که میکند چک چک

و چکه چکه میریزد به دلم

راه می اندازد سیلابی از جنون

که فقط من دیوانه میدانم

چه ویرانی ای دارد

من

من

من که من نبودم ...

نیستم ...

نشدم !!!

اما میخواهم باشم ...

من خویش

من تو

من ما

من من

خاک حریمت شد سرمه چشمان کورم

که اینهمه زیستم و ندیدمت

اینهمه بودی و نخواستمت

اینهمه هستی و ....

باش

باش ای مهربانتر از مهربان

ای جانتر از جان

دریافته ام تازه خود را

و درمیابم شاید هم به تازگی

گمم نکن

و نخواه که گمت کنم حتی اگر خود بخواهم

سخت است بودن و در نبودن

سخت است ...

به من تازه از کوی تو برگشته و دل در کوی تو مانده

بیشتر بنگر

که جسمم آمد

روحم ماند

نگاهم آواره شد ....