سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

تو که نمیدانی .........
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

.

یکی خیلی دور اما نزدیک

یکی خیلی نزدیک اما دور دور

خیلی سختر از اونیه که تصور کنی

نزدیک کسی باشی که بدونی دلش برای کسی در دوردست می تپه

و انچنان دور باشی از اون که ندونه در همین حوالی کسی است که ....

چقدر تلخه ولی ....

نگاه کنی به چشماش و بدونی که منتظر اومدن کسی هست که غیر از توئه

نگاهت کنه و بدونی که تو فکرش کسی هست که تو نیستی

باهاش حرف بزنی و بدونی که صدای کسی تو گوششه که صدای تو قابل شنیدن نیست

و باهات حرف بزنه اما میدونی حرفایی میزنه که دنبال ردی و شاید راهی برای با او بودنه

و تو

صبورانه ... دردمندانه .... عاشقانه بهش بگی

اگه دوستش داری رهاش نکن

اگه دوستش داری براش هر کاری میتونی بکن

فک کن که اگه اینبار تلاش نکنی دیگه فرصتی نداری

بهش بگی که چیکار کنه موفق بشه و چیکار کنه که شکست نخوره

سخته شاید تو ندونی

اما من میدونم

میدونم چه زجری داره که به کسی که جزیی از وجودت شده بگی با اون بمون و تا پای جون براش تلاش کن

اون هم ازت از صمیم دل تشکر کنه اما هیچوقت نگاهتو نخونه

و بهت بگه اگه تورو نداشت چیکار باید میکرد ولی ندونه که تو بدون اون هیچکاری نمیتونی بکنی

صمیمانه دستهاتو بفشاره و بگه بخاطر لطفی که کردی فراموشت نمیکنه اما ندونه که تو بدون هیچ لطفی فراموشش نمیکنی

و ازت خداحافظی کنه و ندونه که نیمه ای از وجودتو و شاید تمام هستی و وجودتو با خودش میبره و حتی ذره ای از سنگینیشو حس نکنه

سخته نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیخیال تو که نمیدونی ....