سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

قربانی کن ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

یکی به حسرت باران سر به آسمان میبرد

یکی به خواهشی

دیگری به انگار  یافتن ستاره ای

و شاید هوایی بیشتر

من بی هیچ چشمداشتی سر به آسمان بردم

داشتم خفه میشدم

نخواستم راه گلویم کمی باز شود

تا شاید نفس بکشم....

فقط برای ذبح تو آماده شدم

و شاید

تلاشی برای سرازیر نشدن غرورم ...