سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

نفرین به سفر ... به یاد دوست از دست رفته ام
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

این روزها که میگذرد غمی بزرگ بر دلم است که نمیدانم از جنس چیست ؟ نمیدانم از اهالی کجاست ؟ نمیدانم چرا به این خرابه کوچیده ؟ یا حتی نمیدانم از من چه میخواهد ...

این روزها شبیه روزهای مرگ است ... شبیه روزهای نبودن ... روزهای نرسیدن ....

این روزها که میگذرد می آموزم که در نبودن است که زاده میشوم و جان میگیرم ... هر چه بیشتر باشم کمتر هستم ... هر چه بیشتر دوست بدارم بیشتر دشمنم میدارند .... هرچه بیشتر خو کنم بیشتر غریب میمانم

این روزها که میگذرد جام پشت جام تلخی سرمیکشم و دست پشت دست داغها مینشانم .... قطره قطره میبارم و میسوزم و میخشکم

این روزها روزهای نبودن است ... روزهای رفتن ... روزهای مردن ... روزهای خاطرات تلخ بدون تو بودن ... روزهایی که بی تو سپری شد اما تو ...

این روزهای روزهای به یاد آوردن دوباره ی حرفای توست ای خوب خوب نازنین من ...

دلم برایت تنگ شده ... دلم له له نبودن میزند ... له له نرسیدن ... میخواهم یک بار دیگر بیواسطه این هاشور باران و نمک ببینمت

میشود آیا ؟ میشود که دوباره بوی عطر تو به مشامم برسد ؟ میشود دوباره .... هی بیخیال

امروز دوباره یاد سالگشت نبودن تلخت افتادم و شعری که همیشه برایم میخواندی و میگفتی اگر نبودم این شعر یادگار من از زبان ثالث

الهام عزیزم ... هنوز عطر نفسهای تو در تک تک خاطرات به جا مانده از تو پیچیده و باقیست

کاش یک بار دیگر دستانت در دستانم جان میگرفت و بوسه ات بر گونه ام گرمای حضورت را به باور مینشاند ... کاش کاش کاش

تازگیها دارد باورم میشود که باید به سفر نفرین کرد ... نفرین به سفر که تورا از من گرفت ... نفرین به سفر که مرا از تو جدا کرد ... نفرین به سفر که امید رسیدن به تو را به اندازهء دنیا دنیا انتظار به تآخیر انداخت ............ نفرین ...

"ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما…آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه...
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد."

مهدی اخوان ثالث