سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

قصه‌ی چشم‌های تو
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥  کلمات کلیدی: شعر
قصه‌ی چشم‌های تو

زمستان بلند بی‌ستاره را

وصله می‌زند به بهار

و خلاصه این که

تو

عطری میان بهار نارنج‌ها و مادرم داری

و من

شاید اضطراب کوچه‌ام

که آیا این بار

در من خواهی پیچید یا نه!

اما نه

بهار نارنج‌ها شکفتند

و تو باز هم نیستی

انگار خاطره‌ات تکرار شدنی نیست

و من

چه دردمندانه

رفتنت را

یاد آور می‌شوم

بر پاره‌پاره‌های دل تنگی‌ام

افسوس!


مسعود درویشی- خرم‌آباد