سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

تو مرا چرخاندی و منم چرخیدم ... عاقبت این سر بیچاره زمین خورد و شکست
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦  کلمات کلیدی: برای خودم مینویسم

 

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود ،  خدا شاهد ماست

بر  لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن، ریشه ایمان دلم پاره شده است 

من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟

 

شهامتشو داری بگی چرا ؟

گرچه داشتن شهامت به گفتن چرای این نیست به اعترافیه که بابت اشتباه عمد تو !!! بله تو عیان میشه .. اعتراف به بازی گرفتن دل حواها ... آره آدم جان