سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

بدون شرح
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥  کلمات کلیدی: تلخ و شیرین

به قول یه رفیق :

 

 

شاشیدم تو

 

* سلامی*

 

 

که

 

 

*علیکش* 

 

 

رو هواست و هوسه


برای اویی که دیگر نیست ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳  کلمات کلیدی: یادداشتهایی برای تو

این روزها که میگذرد

غمیست بر دلم

که به هیبت هزاران کوه

و به سنگینی دنیا دنیا

مرا همراهی میکند

تا خلوت صبح و عید و رفتن تو

وقتی رفتی دلم یکریز بارید ...

ستاره هایم سرنگون شد ،

و اندوه نبودنهای تو 

تمام ثانیه هایم را رنگ زد

آنقدر هاشور زد بر این چشمان منتظر

که دیگر هیچ میهمانی

جز شورابه های گرم و نگران نیست در سرایش

وقتی رفتی مهتاب بیگانه شد با شبهایم

و خورشید قهر کرد با روزهایم

عکست را بر خورشید کشیدم تا هر صبح

به یاد صبحی که مرا در خودم و این همه بهت

جای گذاشتی

بجای خورشید بر آن بنگرم

تا شاید گرمای نگاه نبوده ات گرمم کند

هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان صبوری کرد

حتی لمس سرمای لحظه لحظه سفر همیشگی ات

در صبحی که از بهار فقط یاد پاییزی اش را به رخ میکشد

و در عیدی که با عزیمت تو عزا شد

راستی گفته بودم ؟

هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان تحمل کرد

اما نه

یک چیز هست

گفتن بابا وقتی که بابا نیست .....

این روزهای درد سالهاست که همراهیم میکند

و من 13 سال است که هی با خود میگویم ...

آیا میشود که من هم بگویم ؟

لحظه دیدار نزدیک است

باز میلرزد دلم دستم

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

اما نمیشود که نمیشود که نمیشود

تقصیر تو نیست

تقصیر من نیست

نفرین به سفر

که هرچه کرد او کرد ....

کجایی مرد ؟

هوای شهر بی تو دلگیر است ....

این روزها غم نبودن مردی بر دلم سنگینی میکند که نامش را همیشه یدک میکشم با خود مردی که بهترین پدر دنیا بود ... رفت ساعت 7:30 صبح در میان تمام بهت من در آغوشم و بوسه ای که در اخرین نفسهایش آتش همیشگی زندگیم شد . دیگر صبح چهارم نوروز برای همیشه سیاه است .