سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

میم مثل ما ...
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩  کلمات کلیدی: برای خودم مینویسم

میم مثل ماه

میم مثل مادر

میم مثل مریم ...

مریم نمیخواست به روز بشه ... حداقل نمیخواست حالا حالاها به روز بشه اما گاهی بعضی چیزا شاید مثل یه فیلم یا موزیک یا نقاشی و یا هر مقولهء دیگه بهونه میشه واسه به روز شدن و شاید دیروز شدن

بهونهء من هم شاهکار ملاقلی پور خدابیامرز بود یعنی فیلم " میم مثل مادر "

شاید برای دهمین بار هست که این فیلم و میبینم نه بخاطر اینکه قشنگه نه بخاطر اینکه گمشده های زیادی رو یادم میاره

گمشده هایی زیادی مثل مادری که فداکاریهاش داره برای هممون عادت میشه ، پدری که ترفیع شغلیش از همسر و فرزندش مهمتره و زمانی میرسه که دقیقا مصداق " نوشداروی بعد ازمرگ سهرابه "

همسایه ای که در تمام سکوتش حرفایی ناگفته داره که شاید و فقط شاید شمعهای توی کارگاهش میتونه یه روزی شهادت بده دلش چقدر عشق و پنهون کرد و چرا بخاطر دفاع از مرز و بومی که شاید الان خیلی برامون عجیب و غریب شده از هستی اش گذشت

بازار مکاره ای که هیچوقت یادش نمیره زن توی این مملکت کالاست

همکاری که عرف و میشکنه و دلش میخواد با زنی ازدواج کنه که یه بچه داره و میگه گور بابای مردم

دوستی که اگر نباشه دردهای همیشگی کشنده تر از اونی که هست میشه

عقب ماندگانی که شاید از ما اونقدر جلوترن که ما دیگه عقب موندگی خودمونو نمیبینم و به مثال کبکی که سرش در برف روزگار و زیاده فهمی ظاهریش گیر کرده بحالشون ترحم میکنیم و گاهی یادمون میره ما قابل ترحم هستیم نه اون فرشته های معصوم صادق

عشقی که فقط تو بوق و کرناست و بس و وقتی به پای اثباتش میرسه یه جاخالیه و بس

و

فرزندی که شاید تمام دنیا رو بخاطرش آتش کنی و بر سرت ببارونی اما به محض اینکه دست چپ و راستشو میشناسه تورو نمیشناسه

و در نهایت

همگی زمانی بیدار میشیم که خیلیها به خواب رفتند

چقدر دیر میفهمیم که داشته هامون ارزشمندن ، چقدر دیر میفهمیم که چقدر میتونیم بفهمیم

دلم میسوزه

نه برای اونا نه برای مادر نه برای پدر نه دوست نه همسر نه معلولان ذهنی نه ملاقلی پوری که شاهکار افرید و از یادها رفت و نه گلشیفته ای که بازیش احساسمونو قلقلک داد تا شاید کمی هم فکر کنیم

دلم میسوزه برای خودم برای خودم برای خودم که چرا دیر میرسم و بیشتر میسوزم که چرا همیشه دیر میرسم

و گاهی فکر میکنم :

من کجای این روزگار وایسادم و چرا ...

و به اینجا میرسم که کاش میدانستیم که میم مثل ما هست و ما هستیم که وقتی که باید باشیم نیستیم ...

یادم باشه جایی که امروز وایسادم فردا مال یکی دیگه اس زیباش کنم و پراز یادهای زیبا و موندنی ... نه عبرت انگیز ....


برای مولای دلتنگیها
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸  کلمات کلیدی: شعر و ترانه های من

دلم تنگ میشود برای گاه و بیگاهت

برای ناله های همیشه در چاهت

برای شانه ای که صبوریش دنیاست

و حرفهایی که نگفته هم پیداست

برای دستانی که مهر میبخشید

و درون کوله اش عشق میپیچید

برای آن نگاه گرم و پر از حسرت

و دل پر از درد و خون جگرت

برای الهی العفو نیمه شبهایت

و سکوت سنگین میان حرفهایت

برای دختری که همیشه تنها شد

و در نبود تو مادری چو زهرا شد

برای حسن که مظلوم بابا بود

و حسین که بی یاور و تنها بود

برای قفل دری که ملتمس ماندن بود

و مرغانی که شیونشان خواندن بود

برای مسجدی که مقتل مولود میگردید

و محرابی که معطر به عود میگردید

برای فرقی که به زهر کین بشکافت

و عبایی که به خون سرود غم میبافت

برای مادر، که مشتاق دیدن یار است

و پدر، که زعشق او سرشار است

برای غربتی که همیشه تنها شد

و یتیمی که باز ، بی بابا شد

 برای کودکی که شیر به دست میخشکید

و مادری که به داغ هجر تو مینالید

برای بستری که ناله های تورا پیچید

و تابوتی که به روی دست میرقصید

برای گریه های خموش دخترت زینب

و دستهای کوچک سکوت او  بر لب

برای کوچه های تنگ و حریص جفا

و غربتت که همیشه داشت وفا

برای مولایی که خدای دلتنگیهاست

و دلش که بقدر خدای ما تنهاست

برای تو ، اسوه مهر ، پدر ، ولی

به احترام دلت ، روبه خدای تو ، یا علی

پ ن1: اولین عکس" خطاطی اثر استاد رامین باغچه سرایی"

پ ن2 : شعر خیلی فی البداهه بعد از احیا و اذ ان صبح تو ذهنم نشست و در نهایت به دل وبلاگ در صورت امکان دوستان غلط گیری کنند و قسمتهایی که ایراد داره رو اصلاح کنند متشکرم

پ ن3 : بنویس نام مرا در کفت دستت ای دوست .... تا بهنگام دعایت نبری از یادم .......... التماس دعا