سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

چو نسیمی که وزید ...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤  کلمات کلیدی: یادداشتهایی برای تو

آمد و زود گذشت...   

چون نسیمی که وزید،  

آنچنان نرم و سبک...  

و چنان مست و غریب !  

که دگر هیچ گلی...  

قاصدکی،  

یا برگی...  

نبرد نامش را !  

که ندارد حتی،  

    تک نشانی هم از او ...  

چیزی نمیآید بر زبان الکنم جز اینکه :

     ساناز بهشتی هم رفت                          

میدونم که خبر جدیدی نیست اما نمیدونم چرا وقتی رفت نتونستم و نشد که بنویسم رفت با آنکه عجیب نبود این سفر .... فقط زود بود

مگه خیلی عجیبه که بار سفر ببندیم از دیاری که جای ما نیست ؟

مگه خیلی عجیبه کوچ کنیم به سرایی که آخرین منزلگاهه ؟

نمیدونم چرا !!!!!!!!!!

اما انگار ساناز مال این دنیا نبود ... انگار زیاد بود برای این دنیا .. انگار این قفس بیشتر خفه اش میکرد

گاهی تمام هستی و میدی که به نیستی برسی ... نیستی در این وادی

گاهی حس میکنی اگر تمام دنیا خفه شن و اکسیژن دنیا مال تو باشه اما باز هم کمه

گاهی حس میکنی که هر چقدر میری نمیرسی پس بهتره بشینی یا بخوابی طوری که هیپچوقت بیدار نشی و مجبور به رفتنهای عبث نباشی

ساناز ؛ نمیدونم این دنیا چقدر برات تنگ شده بود که زود کوچیدی

نمیدونم چقدر برات تلخ شده بود که شربت سفر و نوشیدی

نمیدونم چقدر از این ادما سیر شده بودی که گرسنه آدمای اونور شدی

نمیدونم

حتی ندیدمت نمیشناختمت نمیشناسمت ...

اما میدونم جات خالیه ... جای شعرات .. دلتنگیهات دیگه به گوش نمیرسه

اخه از روزگار دلتنگیها و نامردیها و ظلم و خفقان ها رفتی

ساناز ؛ بانوی نوپای شعرهای ناب ، بخواب

آرام بخواب ..........

من بر خلاف دیگرون نمیگم تسلیت میگم تبریک که رفتی ... تبریک که از دوروییها جدا شدی

تبریک که به حجله دومادی چون مرگ رفتی حجله عروسی بهترین خوابهای شیرین

تبریک ....

اما باور کن بعد از تو تمام ابرها هم که باران شوند باز به گرد ردپای شورابه های گرم و نگران نگاههای منتظر شعرهای تو نمیرسند

باور کن مسیر سفرت را هر روز یکی از هزاران نگاه مشتاق درد نوشته هایت هاشور میزند

باور کن دلتنگیهای نبودنت را هم چاه تاب نمی آورد

باور کن خواهرت حتی دیگر سر به آسمان اجابت هم نمیبرد

باور کن من ... او ... ما ساناز میشویم برای تنها یادگار تو اگر هنوز در جرگهء نامردان نیامده باشیم

باور کن ..... جایت خالی تر از آنست که با هر کلامی وصف شود

باور هم نکردی ملالی نیست همینکه خوشی کافیست

خوشم به خوشی تو حتی با چشمان به خون نشسته از دیدن جای همیشه خالی ات

دیگر بس است ... میدانم وقت چرتهای مرا نداری ... بس است هر چه از این نامردمان دیدی بس است

خواهرم سفر سلامت

سلامی اگر رساندی

مرسان به شکوفه و باران

که من خود ابر همیشه بارانم و دشت همیشه شقایق

سلامم را به حوالی دلتنگیهای دختری همیشه بارانی برسان

منتظرم باش ........... 


دلی که نبود
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی: یادداشتهایی برای تو

گفتی : چرا وبلاگتو به روز نمیکنی ؟

گفتم : وبلاگ؟

دلی نمونده که حرفی داشته باشه

با چی به روزش کنم

گفتی : دل هم هست ... حرف هم داره ... فقط باید بخوای

گفتم : شک کن

به یکباره اویی که برای هر دومون آشنای غریبی بود و شاید غریبه ای آشنا

گفت :  این خودش حرف دله ... دیدی به روز شد ..

نوشتم ولی بدون هنوز هم دلم دل نیست ...