سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

باستان شناسی سینما و خاطره یک قرن
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی: معرفی و دانلود کتاب

گدار، ژان لوک، اسحاق پور، یوسف،  1386، باستان شناسی سینما و خاطره یک قرن، ترجمه مازیار اسلامی، تهران، انتشارات حرفه هنرمند.


برای علاقمندان به ژان ژاک گدار، فیمساز فرانسوی موج نو، که به صورتی بسیار شگفت انگیز توانسته است یک سیر حرفه ای  منسجم ( در معنایی که باید در کار خود گدار آ« را تعریف کرد)

را تا امروز حفظ کند، این کتاب فرصتی است که فراتر از تصویر از خلال متن نیز با جهان وی وارد رابطه شوند. یوسف اسجاق پور  نویسنده ایرانی تبار  مقیم فرانسه در گفتگویی با گدار، تلاش کرده است که  به سینما و شخصیت او  و رابطه این دو با یکدیگر بپردازد. حاصل کار کتابی خواندنی است و البته مشکل همچون سینمای گدار. از نکات برجسته کتاب، زنده بودن و عمیق بودن این گفتگو است. افزون بر این باید به ترجمه  خوب و کار طراحی و صفحه آرایی زیبای آن نیز به عنوان امتیازات کتاب  اشاره کرد.  

تلفن ناشر: 22887284- 22845170

گدار در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Jean-Luc_Godard

درباره یوسف اسحاق پور
http://payvand.com/news/07/sep/1074.html

منبع : http://anthropology.ir/node/3921


دوستی !!!!
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

نمیدونم چی شد یهو زد به سرم بیام سمت وبلاگم ... یه موقعهایی که درگیر خیلیها و خیلی چیزا میشم ازش غافل میشم اما وقتی قاطی میکنم و نارو میخورم و دلم میگیره و خیلی چیزای مسخره دیگه یاد این طفلکی میفتم

دوستی من و این وبلاگ هم شده دوستی از نوع نون به نرخ روز خوری ....

خیلی وقته درگیر این لفظ دوستی هستم با این اتفاقات عجیب و غریبی که این مدت برام افتاد .

نمیدونم چرا همیشه همه ی ما آدمها پشت این عبارت معصوم و مظلوم و پاک قایم میشیم و هر غلطی میخوایم میکنیم ( البته دور از جون شما ) بعدش هم یه لگد بهش میزنیم و میگیم گور بابات !!!! جالبه مگه اون موقعی که بهش نیاز داریم اون به ما میگه گور .... ( بازم بلانسبت )

تازه به همین جا هم که ختم نمیشه ... براش هزار تا مدل انتخاب میکنیم و اصلا به این فکر نمیکنیم که بابا دوستی همین یه معنا رو داره چیزی از جنس بارونه ، جنس آسمون ، جنس یه دریای خروشان ، گاهی مثل کویر .... دوستی نوع نداره که ، تا نداره که ، حد نداره که ، رنگ نداره .... خلاصه خیلی چیزای دیگه نداره

اما اونقدر ما ادمها خودخواهیم که همه چی بهش میچسبونیم بعد میشه شبیه مجسمه های بودا که از بس بهش زنگوله منگوله وصله خودش معلوم نیست بعد از مدتی هم همه به صرافت میفتن که این جنگولکهایی که بهش وصله رو بدزدند چون از اول هم همون زرق و برقهای الکی چشمشونو گرفته نه خود مجسمه ...

یه ظلم دیگه هم بهش میکنیم ... اونم اینه که بعد از اینهمه که بهش نارو میزنیم و خنجر میزنیم آخرش هم خیلی خیلی مظلومانه پرتش میکنیم یه گوشه انگاری که اصلا نبوده و محل سگ ( البته دیگه اینبار باید هم ببخشید ) بهش نمیذاریم ....

گاهی بیشتر از خودم دلم برای دوستی طفلکی میسوزه که چرا ما آدمها !!!!!!!!!!!! حتی به این معصوم هم رحم نمیکنیم

همیشه آلت دستمونه یه روز برای کلاهبرداری مادی ... یه روز برای کلاهبرداری عاطفی ... یه روز برای گول زدن والدینمون ... یه روز برای گول زدن بچه هامون ... یه روز برای نمره گرفتن از استاد ... یه روز برای گرفتن حقوق بیشتر از بقیه از رییس ... یه روز برای بردن یه دل ... یه روز برای شکستن یه دل دیگه ... گاهی برای محبوبیت ... گاهی برای مظلومیت ... یه زمانی برای خنده .... یه وقتایی هم برای گریه ....

یه روز به نرخ نون میفروشیمش ... یه روز به نرخ حیوون ... گاهی به قیمت جون

خلاصه اینکه خیلی نامردیم که از مردونگی حرف میزنیم و دوستی و ملعبه میکنیم

این روزها فهمیدم دوستی از من هم مظلوم تره ... چون خیلی ها با دوستی به من نارو زدن و من هم دوستی رو فراموش کردم بخاطر نارو

بگذریم .... راستش کیبورد داره خجالت میکشه از تایپ اینهمه نامردی و نامرادی ... انگشتام صداشون دراومده ... میگن تو دیگه خفه شو .. راست میگن باید خفه بشم .. مگه چیکارم کرده بود که من اینطور فدای عده ای کردمش که حتی لایق یه نقطه اش هم نبودن !! ؟؟؟؟

ببخش .. حلال کن .. شرمنده و هزار کلمه و جمله ی کلیشه ای دیگه اما تو ببخشی هم روزگار نمیبخشه ..........

سکوت کنم چون میترسم یه روز هم باید از این وبلاگ بخاطر فدا کردن دوستی عذرخواهی کنم ....

میرم که بمیرم ... چون در سرزمینی زندگی میکنم که قدر مرده ها رو بیشتر از زنده ها میدونیم و های و هوی دوستی رو فدای فدا کردن و عزیز شدن میکنیم


چشمانت ...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

نمی دانم

چرا هر وقت که قلم بر روی کاغذ میلغزد

می گرید :     " چشمانت "

نمیدانم قلمم اشتباه میگرید

یا چشمانت اشتباه سحر میکند

نمیدانم

جادوی چشم تو شد اعجاز عصای موسی

یا عصای موسی اعجازی چونان نگاه تو آورد

شاید اگر عیسی نیز خیره به زمردهای تو میشد

زبانش از گفتن در گهواره الکن میماند

شاید اگر موسی

به شاهراه نگاهت نگاه میکرد

هیچگاه شاهراه نیل گشوده نمیشد

چه خوشبختند عیسی و موسی

که ندیدند سحر نگاهت را

نمیدانم

شاید هم

بدبخت ......


مترسک من !!!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

آهای کلاغ همسایه

با تو هستم

نگاه کن به دستانم که به فراسو باز مانده

هیچ میدانی ؟

آدمها !!! مرا بسته اند که دستانم همیشه خالی بماند ؟

که هیچ وقت پر پروازت را لمس نکنم ؟

کلاهی بر سرم نهاده اند

تا هیچوقت نگاهمان تلاقی نکند ؟

به چوبی بسته اند مرا

که هیچوقت قلبم با هر تپش عیان نشود

تو باور مکن

باور مکن که دلی نباشد درون این تن پوشالی

باور مکن که رازی نباشد در چشمانم

باور مکن دستان همیشه خالی ام را

باور مکن اینهمه سکوت سردم را

باور مکن

دستانم را که بگیری

آفتاب خود به سراغت می آید

فقط یکبار

بدون واهمه در برم بنشین

فقط یکبار .....


باورم کن ...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

کاش روزی برسد

تا باور کنی

دل دل های ماندن این دل وامانده را

بی هیچ کلامی

باور کن

همیشه دوست داشتن در کلام نیست

و انتظار در نگاه

باور کن ثانیه های نبودنت را

به امید بازگشتت رج زدم

برگرد

اینبار تو هم بی بهانه برگرد

هنوز هم بلدم بشمرم تا ده

تا تو برگردی

باور کن ....


یکرنگ شو
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦  کلمات کلیدی: شعر

از رنگ ها بی رنگ شو
از شعر ها آهنگ شو
از ساز ها چون چنگ شو
از نام ها بی ننگ شو
از قصه ها دلتنگ شو
دیوانه ای شو منگ شو
مستانه ای شو شنگ شو
ا ما بیا یکرنگ شو
گر عاشقی همسنگ شو
گر نیستی بی سنگ شو


دلخوشی خدا
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

.

خدایا !!!

تو که از سر دلخوشی و سرگرمی آدمی میسازی

تو که از سر قدرت مضاعف دنیاها میسازی

کاش از سر دلسوزی سرنوشتی خوب میساختی

سخت بود ؟

.


لحظه های التماس
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

.

میدونی ؟

همیشه روزهای زیبا از شبهای قشنگ ساخته میشن

و روزهای سخت از شبهایی سخت تر ...

اما انگار تو سرنوشت من و تو اینطور نبود

روزهای سختم از شبهای خوب با تو بودن ساخته شد

سالهای تلخ و یادته ؟

چقدر ملتمسانه روزها رو میگذروندیم ؟

چقدر بدم میاد از اون روزها

بی انصافی نباشه گاهی هم دلم میخواد تکرار بشه

آخه بودنت بهترین اتفاق بود

ولی شب آخر شب اخر شب آخر

وای وای از این شب آخر

حرف آخر

نگاه آخر

انگاری این تای آخری برای همه یادآور تلخیهاست

چقدر بدم میاد از اون شب

از اون نگاه و التماس و وعده و آرزو

حیف حیف حیف

کاش بیدار نبودم ... کاش نمیشنیدم ... کاش نمیگفتی

صبح حسرت که شروع شد

نگاهت نگاه همیشگی نبود

دستات گرمای همیشگی رو نداشت

مثل همیشه هر نفست یه پیام امیدی توش نبود

کلام .......... یادم نبود که ماهها بود کلامی نگفته بودی

غیر از اون شب لعین که داغ حسرت همیشگی به دلم گذاشتی

یادته ؟

گفتی : دلم میخواد یه ثانیه از عمرم هم که مونده تو لباس عروس ببینمت

کاش نمیگفتی

شد یه داغ و درد همیشگی ...

راستی برات گفتم که از اون به بعد هیچکسی نتونست پاشو تو خونت بذاره ؟

گفتم حالا که تو داغ تو خونم اومدنو به دلم گذاشتی

منم داغ دیدن لباس سفید بخت و به تنم رو دلت میذارم

هر چند که تو داغی بزرگتر هدیه کردی

صبح التماس بود

لحظه واموندگی ...

نمیدونم چرا تنت یخ میکرد فکر کردم شاید چون اول بهار هست و صبحه

کرختی صبح به تنت نشسته

ولی رنگت مثل گچ سفید شده بود

نگاهت اون فروغ همیشگی رو نداشت

چقدر تلاش کردم پاهاتو گرم کنم نشد

مادرجون دستم و پس زد

گفت : مادرجون دستتو بردار

بذار راحت جون بده

باورت نمیشه تازه فهمیدم وقتی میگن دنیا رو سر آدم خراب میشه یعنی چی

دستمو برداشتم ولی دیگه فایده نداشت

دستم روی شونه هات بود

کنار همون لب خندونت

نگام کردی

خندیدی

رفتی .....