همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
. میدانم ... باور کن میدانم فرشته ی همیشه مهربانم ... میدانم خسته تر از آنی هستی که بنشینی مرا در آغوش بگیری با دستانت رنجور همیشه مهربانت موهایم را شانه بزنی و برایم " جان مریم " بخوانی و دانه دانه های موهایم را ببافی میدانم باور کنم میدانم پرغرور همیشه بخشایشگر میدانم خسته و رنجورتر از آنی که برایم غذایی بپزی که از ذره ذره اش بوی محبتت تو به مشام میرسد تا شاید خستگی کوچک تلاشم را با محبت بیکرانت از تنم به در کنی میدانم باور کن میدانم ای حوریه بهشتی من میدانم نحیف تر از آنی هستی که لباسهای مرا با وسواس پاکیزه کنی اتویی بکشی که مبادا دخترت با لباس چروکیده خجلت زده شود باور کن هر روز صبح لباسهایم بوی مهر دستانت را میدهد میدانم باور کن میدانم مسافر غربت من میدانم آخرین نگاههایمان است که در هم تلاقی میکند میدانم اخرین دست پختهایت به ذائقه ام چشانده میشود میدانم آخرین اتو کشیده هایت را بر تن میکنم میدانم هر بار که مینگری هزاران فریاد در سکوتت موج میزند میدانم دلت لک زده برای لالایی جان مریم میدانم که دیگر .... کاش نمیدانستم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر سخت است بدانی نتوانی بسوزی بمیری با هر نفس با هر نگاه با هر نگاه با هر نگاه Richard Clayderman نوازنده معروف فرانسوی با بیش از ۲۰ سال سابقه نوازندگی پیانو به همراه Rahul Sharma در سال ۲۰۰۸ آلبومی فوق العاده زیبا و آرامش بخش را تحت عنوان Confluence II منتشر کردند. هم اکنون می توانید این آلبوم زیبا را از دانلودها دریافت کنید. Format: MP3 Quantity: 9 track Total Time: 45:23 لینک دانلود : Yuhki Kuramoto نام پیانیست و ترانه سرای ژاپنی است که در ۱۰ سپتامبر سال ۱۹۵۱ متولد شد. سبک کارش موسیقی آرامش بخش و احساسی است . در سن ۳۵ سالگی اولین آلبومش در ژاپن منتشر شد و تاکنون ۱۸ آلبوم ارائه داده است .یکی از بهترین آلبوم های این پیانیست حرفه ای Refinement نام دارد که در سال ۱۹۹۸ منتشر کرد. هم اکنون می توانید این آلبوم شنیدنی را به صورت رایگان از دانلودها دریافت کنید. لینک دانلود : Europa نام آلبوم موسیقی بدون کلامی است که از قطعات عاشقانه جاز و موسیقی گیتار ساخته شده و مشترکن توسط «Chris Spheeris» و «Paul Voudouris» آهنگسازی و تنظیم شده است. گرما و ژرفای قطعات این آلبوم که آخرین آلبوم مشترک این دو هنرمند نیز هست، شاهدی است بر رفاقت ۳۰ ساله بین Chris Spheeris و Paul Voudouris. لینک دانلود : منبع : http://www.downloadha.com آلبوم نغمه های سکوت، به انگلیسی «Cello Songs for Silence»، نام آلبوم بی کلامی است از نوازنده آلمانی ویلونسل «Andrea Bauer» که در سال ۲۰۰۲ و به مدت زمان ۵۴ دقیقه و ۲۹ ثانیه منتشر شده است. امتیاز این اثر در ایران متعلق به انتشارات هرمس است. از موسیقی این آلبوم در فیلم سینمایی درباره الی استفاده شده است. لینک دانلود : منبع : http://www.downloadha.com تنها در باران نام آلبومی است به آهنگسازی هومن راد که در تاریخ اول اکتبر سال ۲۰۰۴ برای نخستین بار توسط انتشارات باربد و در ژانر «International/General, Pop/Easy Listening» منتشر شد. این آلبوم الکترو ارکسترال بوده و در ۸ قطعه منتشر شده است. لینک دانلود : منبع : http://www.downloadha.com Sleep Deeply نام آلبوم موسیقی بدون کلامی است به آهنگسازی Dan Gibson که در سال ۲۰۰۶ و در هشت قطعه منتشر شده است. در آهنگسازی این آلبوم Dan Gibson از مشاوره دکتر Lee R. Bartel بهره برده است. لینک دانلود : منبع : www.downloadha.com . الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم انقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام کار و بار زندگیمو بذارم برای فردا من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام بشینم یه گوشه ی دنج موهای تورو ببافم عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم انقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم آهنگ جدید و فوق العاده زیبای الکی با صدای سیاوش قمیشی با سه کیفیت + پخش آنلاین http://2.gooshnavaz.com/1718-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D9%83%D9%8A-%D8%A7%D8%B2 . عنوان فارسی: کوری کارگردان: Fernando Meirelles تاریخ عرضه: 3 October 2008 ژانر: درام ، معمایی بازیگران: در نقش Doctor's Wife Mark Ruffalo در نقش Doctor Alice Braga در نقش Woman with the Dark Glasses Joe Cobden در نقش Policeman Mpho Koaho در نقش Pharmacist's Assistant Sari Friedland در نقش Bartender / King of Ward Three Tom Melissis در نقش Engineer Tracy Wright در نقش Thief's Wife Yusuke Iseya در نقش First Blind Man Jason Bermingham در نقش Driver #1 فیلمنامه: José Saramago ، Don McKellar محصول کشور: کانادا ، برزیل ، ژاپن زمان فیلم: 121 دقیقه نام های دیگر این فیلم: Blindness (Japan: English title) Ensaio Sobre a Cegueira (Brazil) L'aveuglement (Canada: French title)
خلاصه داستان فیلم: شخصی که بطور ناگهانی کور شده با مراجعه به دکتر چشم پزشک ( مارک روفالو ) متوجه میشود که بیماریش هیچ دلیل علمی ندارد. فردای آن روز تعداد کوران شهر بیشتر شده و دولت برای جلوگیری از این بیماری آنها را قرنطینه میکند. همسر دکتر ( جولیان مور ) از این بیماری مصون مانده و برای مراقبت از دکتر که حالا کور شده است وارد قرنطینه میشود. چند روز بعد در قرنطینه هرج و مرج میشود و از طرفی بر تعداد کوران شهر افزوده شده تا اینکه همه مبتلا به این بیماری میشوند...
خدایا !!! گوش کن با تو هستم .... کاش از آن گوشهای شنوایی که به ما دادی کمی برای خود نگاه میداشتی آنوقت دیگر برای هر حقی نیاز به اینهمه فریاد نبود کاش از آن چشمهای بینایی که به ما دادی ذره ای برای خود نگاه میداشتی آنوقت نیاز به اینهمه آرشیو برای اثبات نبود کاش از آن زبانی که به ما دادی ذره ای برای خود نگاه میداشتی آنوقت اینهمه در برابر گفته هایم سکوت نمیکردی..... کاش و هزاران کاش دیگر ... خدایا !!! از عرش تو ... تا زمینی که من هستم ... به اندازه تمام مخلوقات و عالم فاصله است ... حق داری نشونی و نبینی ... کاش کمی از عرش خود پایینتر می آمدی ... شاید میشندی .. میدیدی ... میفگتی ... آن بالاها هر کسی میتواند خدا باشد ... اصلا هرکه بالانشین که میشود خدا میشود ... در عرش بودن و خدا بودن که هنر نیست ... کمی پایینتر بیا و خدا باش ... «این نوشته صرفا یک تجدید خاطره با سینماست نه انتخاب برترینها که انتخاب کار بسیار دشواری است» سینما برام با قرمز جیرانی شروع شد و دیگه نتونستم ولش کنم با عاشقم من... سینما یعنی مجله فیلم از شماره ی 292 ( با عکس پرویز پرستویی توی فیلم عزیزم من کوک نیستم) تا امروز سینما یعنی خوندن نقد یک نفر که دو خط یک بار از کلمه ی استاد استفاده می کنه برای بیل را بکش فکر می کردم تارانتینو سن وسال زیادی داره بعدا عادت اون منتقد رو فهمیدم که به هر آدم خبره می گه استاد اون منتقد اسمش امیر قادری بود سینما یعنی اون شماره ی جادویی یک هفتم برای آل پاچینوی کبیر که گیجت می کرد سینما یعنی اون جمله ی آخر قادری در وصف پاچینوی کبیر که گفته بود نگاه آخر پاچینو توی بعد از ظهر سگی رو هیچ رقمه نمیشه توصیف کرد سینما یعنی دل دیوانه ی ویگن و گریه ی درد آور فروتن توی شب یلدا سینما یعنی آیدا منصور کامران یعنی نکته اشو گرفتم گفتن آیدا یعنی به قول شاعر آه گفتن کامران یعنی خنده های منصور قبل از غرق شدن یعنی نفس عمیق فیلم نسل من سینما یعنی آزادی مخروبه وبه من گفت بیا به من گفت بمان به من گفت بخند به من گفت بمیر آمدم ماندم خندیدم مردم شبهای روشن سینما یعنی پدر خوانده یعنی چشمهای مضطرب آل در رستوران یعنی براندو و پرتقال ونوه و مرگ پدرخوانده سینما یعنی رگبار آخر بانی وکلاید سینما یعنی شمارش دردآور اعدام رقصنده در تاریکی سینما یعنی بازیهای تمام نشدنی خیالبافها سینما یعنی کنترل بازیهای خنده دار هانکه سینما یعنی خودکشی هولناک پنهان سینما یعنی آدامس چسباندن براندو در پایان آخرین تانگو در پاریس سینما یعنی جاده ای بی انتها ومخوف و دیالوگ دیک لورانت مرد بزرگراه گمشده ی لینچ سینما یعنی سکانس آول سگدانی سینما یعنی کادر کشیدن اما تورمن و نشئه شدن تراولتا در پالپ فیکشن سینما یعنی بوسه های فراموش نشدنی سینما در سینما پارادیزو سینما یعنی صندلی وجایگاه ابی بعد از طی طریقی هفتگانه در کندو سینما یعنی امروز روز مباهله ست گفتن جمعه در روبان قرمز سینما یعنی چشم چرانیها و رویاهای کودک فیلم مالنا سینما یعنی تراژدی دردناک زندگی زیباست سینما یعنی دنیای تراژیک و کمیک شاهکار فراموش نشدنی کوستوریتسا زیرزمین سینما یعنی دردناکترین کمدی زندگی یعنی آنی هال سینما یعنی سکانس تکثیر جان مالکوویچ در جان مالکوویچ بودن سینما یعنی پریدن آل توی حوض در مترسک سینما یعنی مشت به دیوار کوبیدن جیک لاموتای اسیر در گاو خشمگین سینما یعنی با منی؟ با منی؟ حرومرزاده هفت تیر تو بکش و به نظرم من سرطان مغز دارم گفتن دنیرو در شاهکار بی بدیل استاد اسکورسیزی یعنی راننده ی تاکسی سینما یعنی روایتهای تمام نشدنی راشومون سینما یعنی تک ضربه های خوف آور پیانو در چشمان باز بسته سینما یعنی خنده های دیوانه وار نیکلسون در حال تبر زدن در درخشش سینما یعنی سکوت تمام نشدنی فیلم سکوت برگمان سینما یعنی رزبادهمشهری کین سینما یعنی چشمان خیس آل ونفسهای آخر دنیرو و پیوند دستهایشان در پایان مخمصه سینما یعنی انتظار در باجه ی تلفن فیلم شکستن امواج سینما یعنی سرگیجه یعنی فوبیا یعنی اسکاتی یعنی سرگیجه ی عالیجناب هیچکاک سینما یعنی پرشهای داستین هافمن قبل از رسیدن به اتاق معشوق در لنی سینما یعنی کل گریه های جیمز دین کبیر در شرق بهشت سینما یعنی کل شب چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ سینما یعنی ادی تند دست یعنی سیگار کشیدنهایش یعنی صدای جادویی جلیلوند و سکانس آخر شاهکار فراموش نشدنی راسن یعنی بیلیارد باز سینما یعنی بهترین فلاش فوروارد تاریخ سینما ( تبدیل استخوان به سفینه ) در 2001: یک اودیسه ی فضایی سینما یعنی نما به نمای پیشخدمت جوزف لوزی سینما یعنی سیگار برگ ایستوود در خوب بد زشت سینما یعنی تمام نگاههای حسرت بار دنیرو در روزی روزگاری آمریکا سینما یعنی سرخوشی دو مرد روی یخ در سفید کیشلوفسکی کبیر سینما یعنی گریه ی بینوش در کافه ی آبی سینما یعنی انتظار عاشقانه ی زن در فیلمی کوتاه درباره ی عشق سینما یعنی طولانیترین مرگ تاریخ در فیلمی کوتاه در باره ی کشتن سینما یعنی بغل کردن پدر وانداختن او در آب در شاهکاربرتون یعنی ماهی بزرگ سینما یعنی حماسه ی خونین صورتهای عاشق ومعشوق در پایان سویینی تاد سینما یعنی صورت پژمرده ی هافمن در کابوی نیمه شب سینما یعنی عرقگیر براندو در اتوبوسی به نام هوس سینما یعنی دست روی لب کشیدن بلموندو در از نفس افتاده سینما یعنی ماشین سواری و از خیابان رد شدن آل کبیر در بوی خوش زن سینما یعنی خودکشی پولانسکی در شاهکارش مستاجر سینما یعنی جمله ی ما طمع کردیم و خودکشی بعد از آن در ماه تلخ سینما یعنی لالایی خواندن مادر در بچه ی رزمری سینما یعنی فرار از پاک کردن خاطرات در درخششهای ابدی یک ذهن پاک سینما یعنی مرگ دلخراش جان دلینجر در دشمن ملت سینما یعنی مرگ دلخراش آفاق در نرگس سینما یعنی بادبادک بازی الی در درباره ی الی سینما یعنی مارادونا و کوستوریتسا با هم در مارادونا سینما یعنی شخصیت باردم در ویکی کریستینا بارسلونا سینما یعنی حلقه ی امتیاز نهایی سینما یعنی بی خوابیهای بیگ آل در بی خوابی سینما یعنی حماقتهای تمام نشدنی دنیرو در شاهکار قدر نادیده ی اسکورسیزی سلطان کمدی سینما یعنی بچه ی کرم مانند کله پاک کن سینما یعنی دنیس هاپر مخمل آبی سینما یعنی عینک شکسته ی هافمن در پوستر فیلم سگهای پوشالی استاد پکین پا سینما یعنی حرومزاده ها من هنوز زنده ام از زبان مک کویین در آخر پاپیون سینما یعنی اشک سیاه زن ایرانی در به همین سادگی سینما یعنی تمام آدمهای شهر آمارکورد به خصوص عموی دیوانه ی آن سینما یعنی جک لمون و نوذری با هم در ایرما خوشگله سینما یعنی عشق وال – ای سینما یعنی کایزر شوزه و کوین اسپیسی فراموش نشدنی در مظنونین همیشگی سینما یعنی ایمان به آزادی تیم رابینز در رستگاری در شاوشنگ سینما یعنی صدای استینگ در تیتراژ پایانی حرفه ای سینما یعنی من یک پاک کننده هستم گفتن ژان رنو در نیکیتا سینما یعنی پیانو زدن خیالی آدرین برودی در پیانیست سینما یعنی حسین آقای طلای سرخ سینما یعنی سبزیان کلوزآپ سینما یعنی آق شاپوری بوتیک سینما یعنی مادر مرد از بس که جان ندارد گفتن عبدی در مادر سینما یعنی همه ی عمر دیر رسیدیم گفتن مشایخی در سوته دلان سینما یعنی ضیافت دو نفره ی قدرت وسید در گوزنها سینما یعنی نگاه آخر قیصر در هنگام مرگ در قیصر سینما یعنی صدای فروغی روی چهره ی دردمند راد در تنگنا سینما یعنی زامپانوی کویین در جاده ی عالیجناب فلینی سینما یعنی بارانی دلون در سامورایی سینما یعنی عبور دوربین از پنجره در حرفه: خبرنگار آنتونیونی سینما یعنی نما به نمای فیلمهای برسون سینما یعنی آدمهای دلیجان عالیجناب فورد سینما یعنی سکانس اول طناب سینما یعنی سکانس قتل جنت لی در روح ( روانی) سینما یعنی این زن حق منه ... سهم منه.... خسرو... مهرجویی... هامون سینما یعنی مرتب کردن تخت برای شوهر و هوو در لیلا سینما یعنی تقسیم غذای علی با معتادان و صدای دردآور چاوشی در سنتوری سینما یعنی مش حسن... آقای بازیگر... در فیلم جاودانه ی گاو سینما یعنی بلاهت دردناک آقای هالو سینما یعنی دیدار دوباره ی دوستان در ضیافت کیمیایی سینما یعنی سکانس آخر حکم و صدای خسته ی رضا یزدانی سینما یعنی محسن طنابنده و محسن نامجو در چند کیلو خرما برای مراسم تدفین سالور سینما یعنی خواب تلخ وبازهم سیب داری و تنها دوبار زندگی می کنیم که هنوز رنگ پرده ندیده اند سینما یعنی خیس شدن ملافه در اثر اشک پس از رفتن میم در درخت گلابی سینما یعنی کل جستجوی مارتین شین وحضور براندوی مخوف اینک آخرالزمان سینما یعنی آینه ی فیلم مسافران سینما یعنی دیالوگ ما همه بچه های ایرانیم در باشو غریبه ای کوچک سینما یعنی گریه های تلخ تهرانی و صورت سنگی عرب نیا در سکانس آخردر شوکران سینما یعنی قاب کج و نقطه ی دید مرده در گاوخونی سینما یعنی چتر سوخته ی جوانی بی جوانی استاد کوپولا سینما یعنی بنچیو دل تورو در بیست ویک گرم سینما یعنی یادآوری نولان سینما یعنی تیتراژاگه می تونی منو بگیر اسپیلبرگ سینما یعنی هوش مصنوعی کوبریکی ترین فیلم اسپیلبرگ سینما یعنی برادران مارکس در تمام فیلمها سینما یعنی چاپلین چاپلین یعنی سینما سینما یعنی لس آنجلس جاده ی مالهالند سینما یعنی هیث لجر شوالیه ی تاریکی سینما یعنی دختر ویتنامی تنها در غلاف تمام فلزی سینما یعنی جعبه ی شکلات فارست گامپ سینما یعنی تمام کارهای استاد تارکوفسکی سینما یعنی اسلحه ی باردم در جایی برای پیرمردها نیست سینما یعنی چشمهای پاچینو در تمام فیلمهایش سینما یعنی عشق سینما یعنی سینما ( این نوشته تا ابد می تواند ادامه پیدا کند تمام اینها گوشه ای از پیکره ی عظیم سینما بود از تمام تاریخ سینما عذر خواهی می کنم و فراموش شده ها و ندیده هایم را در فرصتی دیگر احضار می کنم ) نویسنده : بهنام شریفی رویا – فکر کنم ایراد از مناه. گدایی هم یه جور عشقاه. گداییِ عشق که از هماش بدتره. وقتی فکر میکنم، میبینم به همهچی پشتپا زدم و زندگیام رو گذاشتم سر یه قراری که … تو میگی من سبک شدم؟ استاد: خُب … عشق آدم ُ سبک میکنه، ولی سبک نمیکنه رویا – نمیفهمم چی میگی استاد: عشق باعث شده که تو بابت یه کلمه حرف، یه سال صبر کنی و وقتاش که شد به همه چی پشتپا بزنی و بیای اینجا. فقط آدمی که عشق سبکاش کرده باشه میتونه همچین کاری بکنه. ولی، وقتی میگی سبک شدی، منظورت ایناه که خودت رو پایین آوردی، اگه اون هیچوقت نیاد، عشقاش کاری کرده که تو پَر در بیاری و یه کارایی بکنی که تا حالا هیچوقت فکرش رو هم نکردی. اگه منظورت از سبکشدن بالا رفتناه، سبک شدی. ولی اگه منظورت از سبک شدن، کوچیک شدناه؛ عاشق هر چی کوچیکتر بشه، بالاتر میره. رویا – فکر نمیکنی همهی این حرفها تو ادبیات قشنگاه؟ زندگی با ادبیات فرق داره. استاد : همهی این حرفها واسهی ایناه که زندگی یه خورده شبیه ادبیات بشه. رویا- آدم با تو حرف میزنه سبک میشه. سبک به اون معنا که خودت گفتی…. میدونی از چی خوشام میآد؟ استاد: از چی؟ رویا – از اینکه خیلی باهات راحتام. به خودم مشکوکم .... که رود از یادم ... تو و هر آنچه که از تو در من ... نفسی ساخته بود ... * حوصله داشته باش! قیمت عشق همیشه بیش از تحمل آدمیزاد بوده است ... دانلود فایل اول به حجم 33 مگابایت : http://rapidshare.com/files/284638162/YekAsheghaneh.part1.rar دانلود فایل دوم به حجم 33 مگابایت : http://rapidshare.com/files/284638308/YekAsheghaneh.part2.rar گلی را اگر میچینید بیژن نجدی...، تار و مار گل سرخ تذکر :::::: برای دانلود باید در سایت مربوطه عضو شوید .... لینک در انتهای مطلب موجود میباشد کتاب صوتی ( کتاب گویا ) رمان شبهای روشن یا شبهای سفید نوشته فئودر داستایوفسکی Bom yeoreum gaeul gyeoul geurigo bom محصول سال: 2003 ( اولین عرضه در August 14 )
«بهار... ثابت میکند که گاهی محلی ترین داستان، جهانی ترین داستان است و ساده ترین داستان، پیچیده ترین داستان است.» کری ریکی فیلادلفیا اینکوایر. فیلم بهار... از پنج اپیزود مجزا تشکیل شده است که بر توالی فصلها پیش میرود ولی نه دقیقا بصورت پشت سرهم. شرح و سرگذشت انسان است از کودکی تا پیری که با هریک از فصلها نقطه گذاری شده است. هر فصل، قسمتی از زندگی یک راهب را به همراه تنها شاگرد اش به تصویر میکشد. فاصله هر فصل با فصل بعدی حدودا پانزده سال است که با ترتیب زمانی ولی با تاخیر زمانی در جلو چشمانمان جلوه نمایی میکند. رستگاری از شاوشنگ ( The Shawshank Redemption) فیلمی است به کارگردانی فرانک دارابونت و محصول سال ۱۹۹۴ شرکت امریکایی کلمبیا پیکچرز است که بر اساس رمانی از استفن کینگ ساخته شدهاست و در آن تیم رابینز در نقش اندی دوفرین و مورگان فریمن در نقش الیس «رد» ردینگ بازی میکنند. مشخصات فیلم : شبهای روشن کارگردان: فرزاد مؤتمن گرچه از اکران این فیلم مدتها گذشته اما به نظرم از اون فیلمهایی است که در هر زمانی ارزش دیدن داره .......... فیودور میخاییلوویچ داستایوفسکی (زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ - درگذشتهٔ ۹ فوریه ۱۸۸۱). نویسندهٔ روس است. ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیتهای داستان است. سوررئالیستها مانیفست خود را بر اساس نوشتههای داستایوسکی ارائه کردند. اکثر داستانهای وی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی است، عصیان زده، بیمار و روان پریش. نام مترجمان متفاوت نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشتهاند : «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که به نظر میرسد آخری نزدیک به تلفظ نام او در زبان انگلیسی است و به همان شکل در فارسی ثبت شده است. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایوسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایفسکی» آورده است. نام کوچک او نیز در متون ترجمه شده به اشکال «فیودور» و «فئودور» آمده است. زندگی فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانهروزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید. در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغالتحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدریش به موجب ولخرجیهای مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد. در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستانهای همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت. در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت. در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت. در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپالاتینسک اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد.در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان خواب عموجان و دهکدهٔ اشپیانچیکوو را نوشت و به چاپ رسانید. عرضحالی برای الکساندر دوّم فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به پترزبورگ برود. در نشریهای که برادرش منتشر میکرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامهنگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بیشرمانه را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایوسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سال های ۶۴-۱۸۶۲ کتابهای خاطرات خانه مردگان و آزردگان را به چاپ رسانید. در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراند. در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن ابله را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد. در ژوئبه ۱۸۷۱ نوشتن جنزدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. یادداشتهای روزانهٔ نویسنده را طی سالهای ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد. برادران کارامازوف در طول سالهای ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد . در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانیش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام در اواخر ژانویه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت. ---------------------- * مردم فقیر توماس مان (1875-1955،آلمانی) به خاطر رمانهایش
در سال ۱۸۹۷ همراه برادرش به رم رفت و در همان سال کتاب بودنبروکها را آغازکرد که در سال ۱۹۰۱ توانست آن را چاپ برساند و شهرت زیادی کسب کند. در سال ۱۹۰۵ با خانمکاتیا پرنیگشایم دختر یکی از استادان دانشگاه مونیخ ازدواج کرد. در این مدت چند اثر دیگر از او انتشار یافت: تریستان, گرسنگان, تونیو کروگر, ساعت دشوار ,در آینه, اعلیحضرت, فونتان پیر, شامیسو و مرگ در ونیز. در سال ۱۹۲۴ کتاب کوه جاده را منتشر کرد که باعث شد شهرت او دو چندان شود. در فاصله سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۶ کتابهای گوته و تولستوی, گفتار و پاسخ, تلاشها, یادداشتهای پاریس را نوشت. در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. او نخستین آلمانی بود که این جایزه را به دست آورد. در سال ۱۹۳۳ دولت هیتلر او را مورد تعقیب قرار داد و ناچار از آلمان به سوئیس رفت. درفاصله سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در رادیو امریکا برنامه اجرا کرد و در سال ۱۹۴۹ در جشن ۲۰۰ سالگی گوته بعد از ۱۵ سال تبعید به آلمان بازگشت. در همان سال دولت آلمان شرقی جایزه ادبی گوته را به او اهدا کرد و دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را کسب نمود. در ۱۹۵۳ دولت فرانسه نشان افتخار صلیب لژیون دونور را به او هدیه داد و دانشگاه کمبریج نیز دکترای افتخاری به او اعطا کرد. در سال ۱۹۵۲ در روستای کوچک ارلباخ در نزدیکی شهر زوریخ ساکن شد و تا آخر را عمر همانجا گذرانیداما این تنها زندگی ظاهری توماس مان است بعبارت دیگر گزارش گونه ای از زندگی یک نویسنده که تنها به داده های تاریخی بسنده می کند و از کنار توفان درون هنرمند می گذرد. زندگی واقعی توماس مان اما مثل زندگی هر هنرمند حساس در ژرفا جریان داشت، مثل آتشی در زیر خاکستر بود که اگر راهی به بیرون پیدا کرد، راه هنر بود. توماس مان مراحل مختلفی را طی کرده است، از طرفداری از فلسفه نیچه تا شوپنهاور، از پوچگرایی تا بی تفاوتی سیاسی تا انقلابیگری و امید به آینده انسان و جامعه تا فعالیت ضد فاشیسم. در همه این مراحل اما یک خصوصیت او ثابت و بلاتغییر ماند : علاقه او به همجنس. و این خصوصیت گویا آن آتش پنهان زیر خاکستر بود که کم و بیش در همه آثار او و هر بار به شیوه ای آشکار شد. تناقض زندگی توماس مان گویا که قبل از او نیز وجود داشت و بهمراه وی زاده شد : پدرش بازرگانی بود که به مقام سناتوری شهر لوبک نیز رسید و مثل تمام نجیب زادگان اصیل آلمانی هوادار نظو و انظباط بود. بر عکس، مادرش خون گرم پرتقالی را داشت و در آمریکای جنوبی بدنیا آمده بود، بسیار حساس، بسیار زیبا و در کنار همه اینها اهل موسیقی نیز بود. توماس مان از هر کدام نیمه ای را به ارث برد؛ نظم و انظباط را از پدر، و حساسیت و هنر را از مادر. حاصل همه اینها تناقضی مدام بود که از او یک بورژوای سرگردان ساخت. همجنسگرایی وی از همان کودکی بر وی آشکار و مسلم بود. تفاوت او با همبازیهایش نیز ناشی از همین بود. او پیوسته از خودش می پرسید: " چرا اینهمه عجیبم؟.... و بیت بچه های دیگر مانند بیگانه ای هستم؟ به آنها نگاه کن، شاگردان خوب، و آنها که در جایگاه متوسط اشان محکم و استوار ایستاده اند، آنها....شعر نمی گویند، و به چیزهایی فکر می کنند که همه فکر می کنند و می توان به صدای بلند گفت.... اما من، من چه هستم؟ و آخرش به کجا خواهد کشید؟ (1) سرنوشت توماس مان این بود که به گونه ای دیگر فکر کند، شعر بگوید و کارش به نویسندگی بکشد. در دوران مدرسه عاشق همکلاسی اش می شود. آرمین اولین عشق اوست و در عین حال سایه ای که می رود تا مان را تا آخرین لحظه های زندگی اش تعقیب کند. در یکی از آخرین نامه هایش نوشت: " آرمین مارتنس ، این نام را باید برجسته نوشت، من عاشق او بودم." (2) (Armin Martens) ولی این نوجوان بیشتر در هوای اسب سواری است و بعد از آن هم به دنبال دختران می افتد. توماس مان او را بنام هانس مانزن وارد یکی از اولین اثرهای خود " تونیو کروگر" می سازد. ویلری تیمپه دومین عشق اوست. گفته می شود که توماس مان چند بار رابطه جنسی ( Wilri Timpe) با این همسال خود داشته و شاید بی دلیل نیست که با وجودی که این فرد بهرحال به صورتی وارد " کوه جادو" می شود ولی تأثیر دیرپای آنچنانی بر روح و روان نویسنده نمی گذارد و نیز او کسی است که توماس مان در دفتر خاطراتش کمتر اسمی از او می برد. در 18 سالگی، بعد از عزیمت به مونیخ با نقاشی به نام پاول آشنا می شود. این آشنایی همراه با احساسات بسیار تند عاشقانه است ولی طرف مقابل جز یک دوستی بسیار معمولی چیزی نمی خواهد. او نیز به نوبه خود وارد " دکتر فاوستوس" می شود. شکستهای پی در پی، توماس مان را واداشت که با خودش بیش از پیش مبارزه کند. در این سالها با زنش کاتیا آشنا می شود. ازدواج با کاتیا هیچ دلیل عاشقانه ای ندارد. مان جواب این معما را خود در یکی از دفترهای خاطراتش برای خودش داده است که 20 سال بعد از مرگ وی بهوسیله دخترش برای خوانندگانش نیز منتشر شد. " ازدواج بهترین راه است برای نشان دادن اینکه انسان یک مرد حسابی است." و توماس مان ازدواج کرد و علاوه بر آن، و البته باز هم مانند یک مرد حسابی، صاحب 6 فرزند شد. آیا توماس مان همجنسگرایی خودش را به زنش اقرار کرد؟ کاتیا این را هیچگاه بروز نداد. چیزی که مشخص است اینکه کاتیا بعد از ازدواج گاه و بیگاه به هر حال شاهد ماجراست. در سال 1913 وقتی به ولادیلاو موس یعنی همان نوجوان زیبای 13 ساله لهستانی، که در " مرگ در ونیز" به تاچیو ( Wladyslaw Moes) تغییر نام می دهد، برمی خورد، کاتیا نیز شاهد هر روزه توفان درون توماس مان است. " به او علاقه بی حصر و اندازه پیدا کرد، و او را در ساحل با همبازیهایش نظاره می کرد." (1) این را زن توماس مان در خاطراتش می نویسد و توماس مان البته پا را از این فراتر می گذارد و تاچیر را شب و روزریال، در کوچه و خیابان، در هتل محل اقامت و در ساحل، پوشیده و یا نیمه لخت می جوید، یعنی آن کاری که آشنباخ ، قهرمان داستان (مرگ در ونیز) انجام می دهد. و البته چون قسمت عمده این تعقیب ها و نظربازی ها یا در خفا و یا در ذهن توماس مان انجام می گیرد، کاتیا فقط به قسمتی از ماجرا راه پیدا می کند. ناگفته پیداست که اینجا نیز احساسات به ارث برده از مادر است که وی را به این شهر چنوبی، شهر عشق و موسیقی، می کشاند. زمانی نیچه نوشته بود : " اگر بخواهم دنبال واژه دیگری برای ونیز بگردم، کلمه موسیقی را پیدا می کنم." و برای توماس مان، این شهر " زیبا و مشکوک" بود؛ شهری میان بیداری و رؤیا، میان خشکی و آب، زندگی و مرگ. از طرف دیگر رابطه جنسی بین دو مرد در این شهر ازادتر بود و خودفروشی مردان نیز سنت دیرینه ای داشت. ایتالیا به این دلایل، بویژه در نیمه دوم قرن 19 میلادی، به اقامتگاهی برای همجنسگرایان کشورهای مختلف اروپایی فرا روئید. (2). توماس مان در این شهر بدون تابو باز درگیر بین دو دنیای ضد و نقیض شد. شهر ونیز برای توماس مان جاذبه ای جنسی داشت ولی با این حال مثل تاچیو به گونه ای بیمار بود و مرگ را تداعی می کرد و هر دو، هم ونیز و هم تاچیو، مثل احساسات جنسی توماس مان، از یک طرف جاذبه و کشش و از طرف دیگر ترس را بدنبال داشتند. عشق به فرزندش کلاوس (3) نیز یکی از عشقهای زجرآور او بوده است. زمانی پیش از آن وقتی مادر بزرگش از او پرسیده بود که آیا دلش پسر می خواهد یا دختر، جواب داده بود: " معلوم است که پسر.... دختر را که نمی شود جدی گرفت." و جدی بودن پسران اما در واقعیت برای توماس مان بالاتر از آن بود که بتواند با آنها طرح دوستی بریزد. بهترین دوستانش زنان بودند و حتی در خانواده خودش نیز با دخترش اریکا رابطه صمیمانه تری داشت و از این رابطه صمیمی بخصوص کلاوس برکنار بود، که نویسنده پدر به او تمایل شدید جنسی داشت.. رویارو شدن با مردان جوان، دنیای او را به هم می زد و فرزندش کلاوس یکی از این مردان بود. توماس مان که زمانی پسر می خواست حالا با احساسی گناه آلود در دفترچه خاطراتش می نویسد: " آه.... کسی مثل من نباید صاحب پسر شود.!" نتایج احساس گناه، گریز و دوری از دوستانش بود که این خود بر حساسیت های او می افزود و همین نیز به نویه خود باعث اجتناب از صمیمیت می گردید. جهان دو جنگ را پشت سر گذاشته و دستخوش تحولات تازه ای است. از شروع جنگ سرد مدت زیادی نگذشته است و علاوه بر آن و در نتیجه آن گاه و بیگاه، اینجا و آنجا تنور چنگهای دیگری، هر چند کوچکتر می سوزد. نویسندگان آلمان بر اثر همه این حوادث گریبانگیر، سیاسی شده اند و سیاسی می نویسند. توماس مان نیز به نوعی از این مسئله مبرا نیست و ظاهرآ آدم دیگری می نمود که حتی در هنر، مشغولیات دیگری دارد. در سال 1950، توماس مان که حالا دیگر پیر مرد هفتاد و پنج ساله ای است در هتلی ( Grand Hotel Dolder) در تپه های جنگلی نزدیک زوریخ به استراحت می پرداخت و مثل همیشه وقایع روزانه خود و جهان را یادداشت می کرد. جنگ بین دو کره شمالی و جنوبی از سر گرفته شده بود، و ظاهرآ چنین به نظر می رسید که تنها دلمشغولی او همین معضل سیاسی و نظامی بود. و براستی که یادداشتهای این نویسنده انساندوست نشان می دهند که او هر چیزی را که به سرنوشت انسان و انسانیت پیوند می خورد به گونه ای تعقیب می کرد. ولی مثل همیشه، در ژرفای ذهن نویسنده جنگ دیگری نیز جریان داشت. این جنگ رفته رفته جنگ دو کره را زیر شعاع خود می گرفت و به مهمترین مسئله روز توماس مان تبدیل می شدک توماس مان عاشق گارسن جوان هتل محل اقامت خود شده بود و وقتی این مرد جوان، سیگار نویسنده را روشن می کرد و در حین کار دستانش به دستان وی می خورد، نویسنده به اوج التذاذ و خوشبختی خود می رسید. نویسنده از همین ها نیز یادداشت بر می داشت و حالا دیگر به امیال جنسی خویش، لااقل در پیش خود و در دفتر یادداشتش، شاید در نتیجه رشد شخصیتی، اعتراف می کرد: " چه چهره دوست داشتنی و چه صدای مطبوعی....همبستر شدن با او چه زیبا خواهد بود. (1) دفتر یادداشت توماس مان رفته رفته آکنده از نام فرانس می شد ولی لحظه خداحافظی باز مانند همیشه رسید و نویسنده بدنبال وقت مناسبی می گشت تا با این گارسن جوان به تنهایی و دور از چشم دیگران وداع گوید و در دفترش نوشت : " مدت درازی دست همدیگر را فشردیم. او گفت: اگر ما همدیگر را نبینیم چی و من دیگر هیچ نمی توانستم بگویم جز اینکه: خوش باشید فرانس عزیز. شما راه خود را بهرحال پیدا خواهید کرد." (2) توماس مان بعد از بازگشت بسرعت برای او نامه ای نوشت و در آن باز هم مسئله کمک مالی را یادآوری کرد. مدتی گذشت و از جواب خبری نشد. نویسنده ای که از چهار گوشه جهان نامه دریافت می کرد اینک بی صبرانه در انتظار چند خط از یک گارسن جوان سویسی است: " آه! اگر آن جوان بداند که من چه بی صبرانه منتظر چند کلمه از اویم، ذره ای بیشتر عجله می کرد." و چند سطر بعد : " چرا نمی نویسی که از نامه ام خوشحال و خوشنود شده ای، احمق عزیز." این آخرین عشق بزرگ توماس مان بود ولی نه آخرین عشق. و با این وجود او در سوگ جدایی از فرانس عزادار ماند و نوشت : " دلم می خواهد که بمیرم، چرا که دوری آن جوان را دیگر نمی توانم تاب بیاورم." شوربختی سنین پیری توماس مان البته تنها از این آخری نبود. نامهای آرمین، ویلری، پاول، ولادیسلاو، کلاوس و فرانس تغییر پیدا کرده و در قالب داستانهای ادبی، به چهار گوشه جهان پراکنده شده بود. ولی نامهای اصلی هنوز در ذهن نویسنده بود و جایی در ژرفای ذهن او رسوب کرده و مدام آزارش می داد. نویسنده شاید در آخرین لحظات عمرش نیز همین نامها را زمزمه می کرد و شاید هم برای آنها داستانهای تازه ای می ساخت. اعتقاد و پافشاری بر خود و احساسات خود، در وهله اول اعتراف به وجود خویشتن یگانه و نیز قبول واقعیت وجودی خود است. (5) با در نظر گرفتن این مطلب در می یابیم که توماس مان تقریبآ هیچگاه وجود خود و احساسات خویش را جدی نگرفت. احساسات در همه حال به همراه انسان زاده می شوند و سپس تغییراتی می یابند، سرکوب می شوند و چهره عوض می کنند ولی هیچگاه از بین نمی روند. به همین دلیل نیز هست که ما انسانها در پیری نیز احساسات کودکی خود را باز بصورتی تکرار می کنیم و یا حتی بعبارتی به کودکی خویش باز می گردیم. بیگمان چیزی که احساسات ما را سرکوب کرده و در مواردی تغییر مسیر می دهدف اعتقادات ماست. و این بخصوص در مورد توماس مان آشکاری می یابد. به نظر می رسد که در درون این نویسنده، احساسات و اعتقادات متضاد هم، از کودکی تا زمان پیری، مثل دو همسایه متخاصم، در کنار یکدیگر به یک حیات پر تشنج ادامه می دهند که برد البته همیشه از آن همسایه دوم است. با این وجود همسایه اولی آرامی ندارد و گاه و بیگاه، اینجا و آنجا، بدنبال موقعیتی می گردد که اضهار وجود کند. " تونیو کروگر" و کتاب " مرگ در ونیز" و دیگر آثار توماس مان نتیجه همین اضهار وجود امیال سرکوفته است. شاید لازم بود که توماس مان نیز زندگی اش را مثل اسکار وایلد و پاول ورلن و ارتو رمبو، چون یک اثر هنری، خود از نو می ساخت. ولی توماس مان بهمین دلیل، پیوسته بحرانی است. برای چیره شدن بر این بحران، او سعی می کند از نیمه ای از وجود خود بگذرد و آن را نادیده بگیرد، ولی واقعیت لجوج خود را بر ذهن او تحمیل می کند. توماس مان در مبارزه بر علیه طبیعت خویش هیچگاه پیروزمند نیست، توانایی هنرمندانه توماس مان در حقیقت از همین ناتوانیها و شکستهای او مایه می گیرد. حاصل این عشقها و شکستها برای مان این بود که او را هنرمند ساخت. توماس مان می خواهد این احساسات نسبتآ پنهان را شکل هنری بدهد تا از دستشان خلاص شود. ولی تناقض همزاد او گویا در ادبیات نیز گریبان نویسنده را رها نمی کند. احساسات او احساساتی اصیل و انسانی هستند و این همان چیزی است که محتوای داستانهای او را تشکیل می دهد ولی توماس مان آنجایی که به شکل و فرم داستان می رسد سنت گرا می شود. محتوای داستانهای توماس مان ژرفای روح آدمی و هزارتوی انسن قرن بستم است. ولی در شکل از حد رمانهای ناتورالیستی قرن 19 فراتر نمی رود. نظم و انظباط و ظاهر پدر، خود را به فرم داستانهای وی منتقل کرد و احساسات سرکش مادر، محتویات را ساخت. این فرم همان چیزی بود که بر احساسات او به گونه ای مهار می زد و آنها را به حالت اعتدال نگاه می داشت. برای اینکه این احساسات زنجیر بگسلند، نویسنده می بایست آنها را از بند فرم سنتی می رهانید و به آنها فرم و همسنگ آنان را می داد ولی تأثیر پدر قویتر از این بود. توماس مان در داستانهایش نیز بورژوای سرگردان ماند. به این ترتیب پاسخ اینکه چرا نویسنده حتی در داستانهایش مرد عاشق را به کام نمی رساند واضح است: یکی از دو طرف رابطه اگر همان توماس مان واقعی نیست، لااقل مهمترین خصوصیات او را داراست. بعبارت دیگر تونیو کروگر و آشنباخ، شخصیتهای واقعی ولی ادبی شده ی نویسنده اند. به کام خوشبختی رساندن آنها و درگیر کردنشان با رابطه جنسی با همجنس، بدان معنی است که نویسنده علنآ بر این گونه رابطه جنسی صحه می گذاشت و جرآت توماس مان البته از این کمتر بود. او می خواست این رابطه انسانی و طبیعی را تا حد ممکن تلطیف و افلاطونی کند و اعتلا بخشد تا سرانجام از حالت زمینی خارج و به اوج خدایی برسد. اگر تاچیو در کتاب " مرگ در ونیز" چون خدایی کوچک گویا از دنیاهای آنسو می آید و در آخر، لحظاتی قبل از مرگ آشنباخ، او را به اشاره دستی به نامتناهی های دریا و به ابدیت فرا می خواند، تنها بر همین زمینه قابل توضیح است: " او بر ترس خود از عشق جسمی نمی توانست پیروز شود، ریاضت، طبیعت دوم او شده بود." (1) و گاهی حتی از اینکه هنرش را بر زمینه عشق به همجنس خلق می کرد شرمگین می نمود: " مردمان پاکدلی که تحت تأثیر هنرمند قرار گرفته اند متاسفانه می گویند " موهبتی است" چون فکر می کنند که نتایج روشن و عالی طبعآ باید علل روشن و عالی نیز داشته باشند. هیچکس تصور نمی کند که این "موهبت" ممکن است موهبتی مشکوک باشد و صورت اسف انگیزی در باطن داشته باشد." (2) این شکها و تردیدها برای توجیه ریاضت توماس مان کافی است. نویسنده گاهی پا را از این هم فراتر می گذارد و احساس پرصلابتش به همجنس، احساسی شیطانی و تاریک می شود، و نیز راهی بسوی جهنم، که شاید همان ادبیات است: " ادبیات حرفه نیست، بلکه لعنت است" ، این را نویسنده از زبان تونیو کروگر می گوید، شخصی که مانند اکثر انسانهای شکست خورده داستانهایش، خود اوست. ۱۹۳۰: خلاصه زندگی, احتیاجات روز, ماریو و جادوگر - ۱۹۳۲: گوته نماینده بورژوازی قدیم - ۱۹۳۳: تاریخ یعقوب, رنجها و عظمت ریچارد واگنر - ۱۹۳۴: یوسف جوان - ۱۹۳۶: یوسف در مصر, فروید و آینده - ۱۹۳۸: شوپنهاور, اروپا هوشیار باش, درباره پیروزیهای آینده دموکراسی ۱۹۳۹: شارلوت در وایمار, مسئله آزادی - ۱۹۴۵: آلمان وآلمانیها, قانون, اصالت فکر - ۱۹۴۷: دکتر فوستوس صادق هدایت صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند.[نیازمند منبع] حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کردهاست. صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- صادق هدایت در ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران در خانوادهای اصلونسبدار و متشخّص متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضاد الملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبر السلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضاد الملک بود. جدّ اعلای صادق رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت. صادق هدایت تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال ۱۹۱۴ به دارالفنون رفت ولی در سال ۱۹۱۶ به خاطر بیماری چشمدرد مدرسه را ترک کرد و در ۱۹۱۷ در مدرسهٔ سنلویی که مدرسهٔ فرانسویها بود، به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشناییاش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی میداد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا میکرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین دوران صادق گیاهخوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش وقعی نمینهاد. در سال ۱۹۲۴، در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانها و فواید گیاهخواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمهای مفصّل. ----------------------------------------------------------------------------------- گیاهخواری صادق هدایت در جوانی گیاهخوار شد و کتابی در فواید گیاهخواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاهخوار باقیماند. بزرگ علوی در این باره مینویسد: «یک بار دیدم که در کافه لالهزار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی میگفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشمهایش سرخ شد، عرق به پیشانیاش نشست و داشت قی میکرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.» ------------------------------------------------------------------------------------- عزیمت به اروپا هدایت در ۱۹۲۵ تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و با اوّلین گروه دانشآموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ مهندسی به تحصیل پرداخت. در همین سال مقالهٔ «مرگ در گان» را در روزنامهٔ ایرانشهر که در آلمان منتشر میشد به چاپ رساند و مقالهای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ لهویل دلیس نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشتهاش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و در آنجا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در ۱۹۲۷ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کاملتری از کتاب «انسان و حیوان» با نام فواید گیاهخواری با مقدمهٔ حسین کاظمزادهٔ ایرانشهر به چاپ میرسد. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- بازگشت به تهران هدایت در سال ۱۹۳۰، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامهای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشتهاست، از حال و روز خود شکایت میکند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان زندهبهگور و نمایشنامهٔ پروین دختر ساسان در تهران منتشر شد و هدایت با مسعود فرزاد، بزرگ علوی ---------------------------------------------------------------------------------------------- خودکشی اول و نخستین داستانها صادق هدایت در سال ۱۹۲۸ اقدام به خودکشی در رود مارن کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشیاش به برادرش محمود مینویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شدهاست که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچکس ندادهاست. اما م. فرزانه سالها بعد از زبان هدایت (سالها بعد از خودکشی اولش) نقل میکند که علت خودکشی مسائل عاطفی بودهاست. نخستین نمونههای داستانهای کوتاه هدایت در همان سال خودکشیاش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشتهاست. پس از خودکشی نیز داستان معروف «زنده به گور» و «اسیر فرانسوی» و رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گروه ربعه در آن دوران گروهی از ادیبان کهنهکار بودند که با آنها ادبای سبعه میگفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد از آثار قلم آنها خالی نبود.» این هفت تن که درواقع بیشتر از هفت تن بودند شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیعالزمان فروزانفر و محمد قزوینی میشدند. گروه ربعه این نام را برای دهنکجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنهپرست بودند) انتخاب کردند. گفتگو و دیدارهای گروه ربعه در رستورانها و کافههای تهران بود. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مینباشیان و نیما یوشیج به این گروه اضافه شدند. این گروه به فعالیتهای ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران میگوید: «ما با تعصب جنگ میکردیم و برای تحصیل آزادی میکوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»[۷] سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب میشود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. انیران را با همکاری علوی و شین پرتو نوشت. مجموعهٔ داستانهای کوتاه سایهروشن نمایشنامهٔ مازیار با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب وغوغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد و مجموعه داستانهای کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهندوستی و بیگانهستیزی در بسیاری از آثار وی موج میزند. همچنین هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمعآوری متلها و داستانهای عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب نیرنگستان را در این موضوع به چاپ رساند. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد. هدایت در خلال این سالها به ترجمهٔ آثاری از چخوف و نویسندگان دیگر نیز پرداخت و همچنین در کتاب رباعیات خیام خود تجدید نظر کرد و آن را مفصلتر با عنوان ترانههای خیام انتشار داد. سفرنامهای هم راجع به سفرش به اصفهان به نام اصفهان نصف جهان نوشت. سفر به هندوستان هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد. در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور را با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلیکپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخهای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخهای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عدهای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند میدانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر میآید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود . در نسخهٔ پلیکپیای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: Lunatique" و "Sampingue ------------------------------------------------------------------------------------------ بازگشت از هندوستان صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیتهای ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود. ------------------------------------------------------------------------------------------------ اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران بهصورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمههایی از شهرستانهای ایران گزارش گمانشکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت میگیرد. داستان بلند حاجیآقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیتها هدایت به نوشتن مقالههای نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریههای مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد. در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با تودهایها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علیرغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- پایان جنگ و یأس و نومیدی پس از پایان جنگ و پیشآمدن مسائل آذربایجان هدایت از تودهایها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد. بدبینی او به شرایط در نامههایی که به جمالزاده و شهیدنورایی نوشتهاست، دیده میشود. در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروفترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمهای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجارهایاش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب میشود که خودکشی کرده است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستانهای چاپنشدهاش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاریاش با حضور عدهای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت. ---------------------------------------------------------------------------------- شرح حال صادق هدایت به قلم خودش من همان قدر از شرح حال خودم رم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کردهام اما پیش بینی آنها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آنها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آنها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر میداند و پینه دوز سر گذر هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان میاندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل میکنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجستهای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و روسایم از من دل خونی داشتهاند به طوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیان آوری پذیرفته شدهاست روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. کتابشناسی ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- نوشتههای هدایت * رباعیات خیام (۱۳۰۲) ------------------------------------ ترجمهها ترجمه از زبان فرانسه * کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر ------------------------------- ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی * گجسته ابالیش (۱۳۱۹) --------------------------------------- مقالات * مقدمهای بر رباعیات خیام سیمون دوبووار (۹ ژانویه، ۱۹۰۸-۱۴ آوریل، ۱۹۸۶) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف ، نویسنده ، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانوادهای بورژوا به دنیا آمد. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ زندگی دوبوار پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه ، به تحصیل ریاضیات در انستیتو کاتولیک و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنتمارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبوار دانشجوی این مدرسه نبود . سارتر همچنین دوست نزدیک او بود. بووار و سارتر در تمام عمر شریک و همدم جداناپذیر یکدیگر باقی ماندند . اما ارتباط آنها ، برخلاف روابط مرسوم در جامعه ، شامل وفاداری و تکهمسری نبود دوبوار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته میشود. معروفترین اثر وی جنس دوم نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شدهاست. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شدهاست میپردازد . پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد. سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶ به خاطر ذاتالریه از دنیا رفت . وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شدهاست. -------------------------------------------------------------------------------------------------- جنس دوم در کتاب جنس دوم، سیمون دوبووار استدلالهای خود را از طریق اگزیستانسیالیسمی فمینیستی بیان میکند. بووار بهعنوان یک اگزیستانسیالیست باور داشت که بودن مقدم بر ماهیت است. وی بههمین منوال استنباط میکند که یک انسان زن زاده نمیشود ، بلکه تبدیل به زن میشود. بووار دلیل میآورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شدهاند . حتی مری ولستونکرفت مردها را بهعنوان ایدهآلی که زنها آرزوی رسیدن به آن را دارند بهحساب میآورد . در کتاب جنس دوم بووار میگوید که این طرز فکر با ادعای اینکه زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیشروی زنان را گرفتهاست. بهعقیدهٔ وی برای آنکه فمینیسم بتواند بهجلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در اینصورت زنان درست بهاندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- برخی از آثار * ۱۹۴۳ مهمان ژان پل سارتر (ژوئن ۱۹۰۵ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رماننویس، نمایشنامهنویس و منتقد فرانسوی بود. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛ از پدری که افسر نیروی دریایی بود و مادری که دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندهٔ جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. مادر و پدربزرگ اش، او را بزرگ کردند که اولی کاتولیک بارش میآورد و دومی سرش را به ریاضیات و ادبیات کلاسیک گرم میکرد. در جوانی برای گرفتن مهارت در تدریس فلسفه امتحان داد و رد شد. یک سال گذشت و نتیجهٔ امتحان بعدی در ۱۹۲۹، جایگاه نخست را نصیب او کرد. همین سال است که با سیمون دوبووار آشنا میشود؛ دختری که در همان امتحان، نفر دوم شده و فرزند نازک نارنجی یک خانوادهٔ کاتولیک است. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادامالعمر او بود. آشنایی سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹ در مدرسهٔ ممتاز اکول نرمال سوپریور صورت گرفت. بطور کلی دو دوره در زندگی حرفهای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفهای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروفاش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.» در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگیاش، سارتر بهعنوان روشنفکری فعال از نظر سیاسی شناخته میشد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز بهطور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایدههای اگزیستانسیالیستیاش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشتاش را تعیین کند. وی همچنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند. در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت. سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت. --------------------------------------------------------------------------------------------------- فلسفه سارتر گرچــه ســارتر در حـــوزههای گوناگون از نمایشنامه نویسی تا روزنامه نگاری و نقد ادبی فعالیت کرده و گرچه اگزیستانسیالیسم شعبهها و شاخههای گوناگونی را شامل میشود و کم نبودهاند متفکرانی که هرکدام به یکی از این شاخهها گرایش داشتهاند، ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آثار * تهوع آلبر کامو http://www.4shared.com/file/42341617/a75f6fd/404-Alber_Kamo-Jalal_al_Ahmad-Bieganeh.html (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسویتبار و خالق کتاب مشهور بیگانه و برنده جایزه نوبل ادبیات میباشد. ------------------------------------------------------------------------------- تولد و کودکی آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند. کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. فقر، احترام به رنج و همدردی با بی چارگان را به او یاد داد. پسندخاطر غریزی کامو قناعت و بی پیرایگی بود. در جزیرهٔ فقر، خود را در خانهٔ خویش احساس میکرد.[۱] خود او گفتهاست که آفتاب الجزیره و فقر محله بلکور چه مفهومی برایش داشت: «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب و در تاریخ، همه چیز خوب است. آفتاب به من آموخت که تاریخ، همه چیز نیست.» [۲] او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد. ---------------------------------------------------------------------------- جوانی و خبرنگاری کامو در طی سالهای ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد. در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶). لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد. او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود. در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد. ------------------------------------------------------------------------------------------- ازدواج در ۱۹۳۴ با «سیمونهای» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد. ------------------------------------------------------------------------------- میانسالی و ترک الجزایر با نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت. او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد. در ۱۹42 کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد. نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید. ----------------------------------------------------------------------- فعالیت علیه نازیسم و پایان جنگ در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد. در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی کند. رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروشترین کتاب فرانسه شد. در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد. نمایشنامهٔ عادلها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند. در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد. در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد. ----------------------------------------------------------------------------------- فعالیتهایی برای الجزایر در اوایل سال ۱۹۵۴ بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت. در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت. در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت. کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد. از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند. سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد. در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند فرانتس کافکا (۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند. فرانتس کافکا، فرزند اول هرمان و جولی کافکا در سوم جولای۱۸۸۳ دیده به جهان گشود. والدین او از طبقه متوسط نسبتاً مرفه جامعه بودند. پدرش تاجر عمده لباس و مادرش از خانواده ای متمول بود. فصل دوم: تحصیلات، یا «ادبیات آلمان ـ که امیدوارم به درک واصل شود.» فصل سوم: هرمان و کارخانه پشم شیشه، ابتدای دوران بلوغ فصل چهارم: فلیس فصل پنجم: نویسنده پراگ در واقعه تکان دهنده تعیین هویت یک بچه. فصل ششم: کتاب «محاکمه» ـ سل تلفات فراوانی بر جای گذاشت. پس از تشخیص بیماری سل، او نزد عزیزترین خواهرش یعنی «اتلا» در زوریخ، شمال غرب پراگ، رفت جائی که احساس سلامت وخوشبختی فراوانی می کرد واز همه مهمتر مکانی آرام و بی سر و صدا برای روح بسیار حساس کافکا بود. در همین مکان او دستنوشته هایی که بعدها «بلواکتاو» نامیده شد را به رشته تحریر درآورد که مجموعه ای از ضرب المثلها، افکار، نمایشنامه ها و داستانهای کوتاه بود. پس از ۸ماه از آنچه که او بهترین دوران زندگیش می نامید، به پراگ بازگشت. ****************************************************** ویلیام فاکنر (۱۸۹۷ - ۱۹۶۲) رماننویس آمریکایی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بود زندگینامه او در سال ۱۸۹۷ میلادی در نیو آلبانی میسیسیپی به دنیا آمد و در ۶ ژوئیه ۱۹۶۲، سه هفته بعد از آنکه از اسب افتاد، بر اثر سکته قلبی در آکسفورد میسیسیپی در گذشت. در ۱۹۰۲ خانوادهاش به آکسفورد، مرکز دانشگاهی میسیسیپی، نقل مکان کرد. به دلیل وزن کم و قد کوتاه در ارتش ایالات متحده پذیرفته نشد ولی به عنوان دانشجوی دانشگاه افسری در یگان پرواز سلطنتی در تورنتوی کانادا نام نویسی کرد و در ۲ دسامبر ۱۹۱۸ به عنوان افتخاری ستوان دومی نایل شد. وارد دانشگاه می سیسی پی شد و در سال ۱۹۲۴ از دانشگاه انصراف داد و در ۱۹۲۵ همراه با دوستش با یک کشتی باربری به ایتالیا رفت و از آنجا پای پیاده رهسپار آلمان و فرانسه شد. در ژوئن ۱۹۲۹ با استل اولدم ازدواج کرد. سفرهایی به هالیوود و نیویورک داشت و درین فاصله چندین فیلمنامه و نمایشنامه نوشت. مطالعات در مورد فاکنر در ۱۹۴۶ به صورت جدی توسط ملکم کاوی آغاز شد. در ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات به او داده شد و خطابهٔ مشهور خود را در آنجا خواند. بعدآ نیز جایزه پولیتزر را برای کتاب شهر در سال ۱۹۵۷ دریافت نمود -رمان ها * مواجب بخور و نمیر (۱۹۲۶) -------------------------------------------------------- آثار ترجمه شده به زبان فارسی * گوربهگور. ترجمهٔ نجف دریابندری. نشر چشمه مشخصات کتاب:فرانتس کافکا/ مجموعه داستان ها نوشته: فرانتس کافکا نام کتاب : کافکا در ساحل نویسنده : هاروکی موراکامی درباره کتاب : کافکا در ساحل، اولین کتاب رمانی است که از نویسنده نابغه ژاپنی، هاروکی موراکامی، به فارسی ترجمه میشود. این کتاب، سرنوشت دو شخصیت داستانی استثنایی را پیمیگیرد؛ کافکا تامورا، نوجوانی که به دنبال پیشگویی شوم و ادیپ گونهی پدرش، در پانزده سالگی از خانه میگریزد؛ و ناکاتای پیر، که کارش پیدا کردن گربههای گم شده است و هرگز از چنگ حادثهی مرموزی که در کودکی برایش اتفاق افتاده، رها نشده است. اما ناگهان پیمیبرد که زندگی ساده و بیدردسرش زیر و رو شده است. در این دو ادیسهی موازی که برای خودشان هم به اندازهی خواننده اسرارآمیز است. همسفران و همراهانی پرشور به آنها میپیوندند و ماجراهایی مسحور کننده خلق میکنند. گربهها با آدمها حرف میزنند، از آسمان ماهی و زالو میبارد، مردی که به اشباح میماند، دختری را معرفی میکند تا صبح از هگل حرف میزند. جنگلی که دو سرباز جنگ جهانی دوم تا به حال در آن سرگردانند و سنشان بالا نرفته، و قتل وحشیانهای که نه هویت قاتلش مشخص است و نه مقتول. «نویسندهای برجسته» جیمکینرنی مشخصات کتاب : نام کتاب: باورم کن... مشخصات کتاب : نام کتاب: شب های چهار شنبه مشخصات کتاب : نام کتاب : پدر عزراییل مشخصات کتاب: نام کتاب: سالمرگی مشخصات کتاب : نام کتاب: زورو مشخصات کتاب نام کتاب: تیه طلا مشخصات کتاب نام کتاب :از کافکا تا کافکا منتظرم بیا، بیا پنجره ها را ببندیم، دستم را بگیر باهم می رویم، می رویم بالا آنقدر من از اندیشه های تو و تو از اندیشه های من بالا میرویم تا به آسمــان برسیم، باز هم بالاتر تا آخرین نقطه ای که ابر هست ویا آسمان می تواند ببارد. می رویم تا پر از ستاره شویم وهنگام شب از پشت تمام ستاره ها به تمام آدمهایی که به رویاهاشان چنگ می زنند چشمک خواهیم زد. برمی خیزم ؛ پنجره را می بندم ، به باغ می روم ، می خواهم هزار بوته در باغ بکارم و هر روز دامن کشان به باغ می روم تا بوته هایی را که در اندیشه تو کاشته ام آب دهم. می خواهم تا تو بیایی تمام اندیشه هایم به بار نشسته باشد …می آیی؟…به پای هر بوته آنقدر می مانم تا شب شود وتمام شب وبا دستهایم هجوم اندیشه های تـــــرا فریاد خواهم زد! صدای شر شر آبشار به گوش می رسد ، نزدیک تر می روم تا مشتی آب بردارم و به پاس تمام پاکی وجودت بنوشم. سیاهی های مریم را می بخشی ؟…بخشیدم …نگاه درخشنده تر از اشکم را وقلب پاک تر از هوای سپیده دمان باغ اندیشه هایــت راودستان مهر بان تر از رویاهای کودکانه ات را …به تلخی می خندم …همیشـــــه همیشه خدا، لبخندت را کم دارم. دیگر به پشت پنجره نخواهم نشست ،اشک نخواهم ریخت وچای پراز تصویر ترا نخواهم نوشید! تنها در باغ دامن کشان راه خواهم رفت ، بوته بوته گل خواهم کاشـت وچشمه چشمه آب جاری خواهم کرد. می خواهم تا تو بیایی در تمام اندیشه تو جاری باشم … مریم را ببخش اگر گاه گاهی نگاهی به پنجره باغ همسایه می اندازد وبرای روشنی باغش از خداوند ستاره طلب می کند . ای کاش روزی دیوار دلهامان را بر میداشتیم. یادم نرفته است! شعر از : یغما گلرویی کاش لحظه ها دلدادگی ام را به نظاره نمینشستند کاش کاش کاش ..... نمیدونم چرا گاهی لج میکنی و گاهی نه نمیدونم چرا گاهی روتو برمیگردونی و گاهی نه نمیدونم چرا گاهی سخت میگری و گاهی آسون فقط میدونم که بهت میگن خدا و این یعنی تمام حق من برای تو میدونم بهت میگن معبود یعنی تمام خدمت من برای تو میدونم بهت میگن خالق یعنی تمام قدرت دنیا مال تو راستی چرا با اینهمه ظلم بهت میگن عادل ؟؟؟؟؟ نمیدونم شاید بخاطر اینه که خدای من خدای من نبود خدای دیگران بود شاید بخاطر اینکه خدای من ساخته ذهنم نبود و حاصل شناختم نبود بلکه ساخته اجدادم بود دیروز داشتم شعر شاملو رو با صدای خودش گوش میکردم اونجایی که میگه : " سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند .... " و من این جمله رو با تمام وجود حس کردم و تلخیشو دریافتم چرا باید خدای من تو باشی بت مادرم ، بت پدرم ، بت خواهر و برادرم ، بت معلمم و استادم ، بت همسایه ، دوست ، دشمن ، حتی دولتمردانم من تنها حقی که از این دنیا میتونم داشته باشم یه خداست اما اونم که الان بت عاریه ای دیگرون هست حالا با همه این حرفا به نظرت تو عادلی که حتی از خود عاریه ایت که بتی هستی ساخته دیگرون باز هم چیزی سهم من نیست ؟ کاش من خدای خودم رو داشتم تو هم بنده خودت رو کاش ................... ارول، جورج Orwell, George (جورج اورول) نام مستعار، (نام واقعی اریک آرتوربلر Eric Arthur Blair رماننویس انگلیسی (1903-1950) ارول در هندوستان از خانوادهای «انگلیسی-هندی» زاده شد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود. جورج تحصیلات خود را در کالج اتون Eton در انگلستان آغاز کرد. در 1922 پس از خروج از کالج در دستگاه مستعمرانی بیرمانی در هندوچین به کار مشغول شد. در 1928، از شغل خود استعفا داد تا به کار ادبی بپردازد. در دوره کنارهگیری آثار نویسندگانی چون جیمز جویس، تی. اس. الیوت و دی. اچ. لارنس را مطالعه کرد که در او اثر بسیاری باقی گذاشت. در بازگشت به اروپا مدتی در فرانسه و لندن با فقر و دشواری زیست. خاطرات این سفر را در کتاب "تهیدستی در پاریس و لندن" Down and out in Paris and Landon (1933) وصف کرده است. در همین سال داستان "روزهای برمه" Burmese Days را منتشر کرد، داستانی خیالانگیز از کشمکشهای نژادی در آسیا. ارول در 1936 به روزنامهنگاری روی آورد، سپس در جنگهای داخلی اسپانیا، در ارتش انقلابی شرکت کرد و به سختی مجروح شد و هنگامی که قتل عام مردم را به دست کمونیستها؛ که با استبداد مطلق، قدرت را به دست گرفته بودند، مشاهده کرد، بسیار نگران گشت و ادراک خود از سوسیالیسم را در کتاب "به یاد کاتولونیا" Homage to Catalonia در 1938 وصف کرد. از آن پس ایمان و عقاید سیاسی وی تزلزل یافت و تحول روحیش در آثار این دوره منعکس گشت از آن جمله است: "قلعه حیوانات"Animal Farm (1945)، داستانی خیالانگیز و استعاری با هجوی بسیار تند و شدید درباره استبداد. "هزار و نهصد و هشتاد و چهار" Ninteen-Eighty Four (1949) که سرخوردگی نویسنده و رؤیای غمانگیز و پیشگویی وحشتناکی را از دموکراسی آینده پیش چشم میگذارد. ارول در 1939 کتاب "به دنبال هوا" Coming up for Air را انتشار داد که به زندگی واقعی و تحول روحی او و دورهای که در دستگاه شهربانی خدمت میکرد، بستگی نزدیک دارد. "شیر و اونیکورن" The Lion and the Unicorn (1941) مقالهای است درباره سوسیالیسم و توصیف کشور انگلستان در دوره کشمکشها. "دختر کشیش" The Clergyman’s Daughter (1934) و "جاده به سوی اسکله ویگان" The Road to Wigan Pier (1937) هم از کارهای همین دوره اوست. ارول در طی جنگ جهانی دوم با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا BBC و از 1943 با روزنامههای کارگری مانند تریبون Tribune و آبزرور Observer همکاری کرد. در 1949 به کلی از جامعه کناره گرفت و در انزوای کامل به سر برد و سرانجام به علت ابتلا به بیماری سل در لندن درگذشت. ارول چنانکه خود میگوید از شغل خویش در بیرمانی اگرچه مهم نبود، تجربه فراوان به دست آورد و برای محکوم ساختن شیوه حکومت استعماری از هرنکته کوچک سود برد. در نظر ارول رماننویس عالم علم اخلاق است و از اینروست که او خود راه سیاسی خویش را یافت، راه طغیان بر ضد بیرحمیها و سنگدلیهای طرفداران فرانکو و استالین را. اقدام ارول در میان نویسندگان نسل خود نظیر نداشت. وی نسل خود را وامیداشت که ابتدا درباره مسائل به طول عمیق بیندیشند، پس از آن به نقد ادبی و سیاسی بپردازند. زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی. پیام کافکا پیام کافکا. تحلیلی از آثار فرانتس کافکا، به قلم صادق هدایت، (1281- 1330ش) که به همراه کتاب "گروه محکومین" _ اثر دیگری از کافکا _ به ترجمه "حسن قائمیان" به شکل کتابی مستقل در 1327 منتشر شد. انگیزه نگارش این تحلیل را میتوان در همدلی هدایت با کافکا جست. از همان آغاز، هدایت کافکا را در زمره نویسندگان کمیاب قرار میدهد و تا پایان شیفتهوار به بیان اندیشهها و عناصر تشکیل دهنده آثار او میپردازد. در این مقام هدایت به واقع عرضهگر افکار و آرای خود است که با جهانبینی کافکا همسویی دارد. همین تحلیل دست مایه نقد بسیاری از منتقدان آثار هدایت قرار میگیرد و از آن در ارزیابی آثار او استفاده میشود. هدایت پیام اصلی کافکا را در بیان تنهایی و گمنامی روح آدمی سراغ میگیرد. او قصد آن ندارد که آدمی را به امور بی اعتبار دلخوش سازد. به نظر او سه عامل تعیین کننده سرنوشت کافکا بوده است: مخالفت با پدر و با جامعه یهود، تجرد، و بیماری. نویسنده نگاهی به زندگی، خانواده و دوستان کافکا نیز دارد و از کسانی که بر زندگی و بینش او اثرگذار بودهاند نام میبرد که پس از مرگ نویسنده در معرفی آثارش نقش بسزایی ایفا کرده یاد میکند. هدایت بر آن است که کافکا از میان همه اندیشمندانی که با آثارش آشنایی داشته با "کی یرکگور" همبستگی بیشتر پیدا کرده است هر چند در پارهای موارد چون صفات آن خدایی که میپرستیدند با یکدیگر متفاوت بودهاند. خدای "کی یرکگور" سختگیر و در عین حال مهربان و بخشنده است اما خدای کافکا سهمناک و قهار است و در قانون جلوه میکند. کافکایی که هدایت توصیف میکند بیمارگون، تنگدست، تودار، کم حرف، کم معاشرت، ناکام، تیزبین، و منزوی است. بیماری او نیز در تشدید سرخوردگی اجتماعی و انزواطلبی و پرهیز او از معاشرت با زنان موثر است. به گزارش هدایت کافکا خود را از یوغ خانواده، جامعه یهود، زمین و نژاد رها و با همه چیز و همه کس بیگانه ساخت و آن گاه باقی زندگی را برای به چنگ آوردن آنچه به عمد بر باد داده بود، گذراند. فعالیت ادبی برای کافکا تفنن نبود. وی از لفّاظی و سخنآرایی پرهیز و زبانی ساده و بی پیرایه در نگارش اختیار کرد. او با آفرینش قهرمانانی بیگانه از جامعه خود کوشید تا خوانندگان را با ژرفای پوچی این زندگی آشنا سازد. از نظر هدایت کافکا بدبین نیست. بلکه مظهر پیکار با نیروی شر و با خویش است. سراسر زندگی او آزمایش است او قربانی روشنبینی خود میگردد و میبیند که دارد بلعیده میشود. درد عجیبی دارد که با روشنبینی عجین است. سردی دنیا را حس میکند و دور اندیشانه به فراسوی زندگی یعنی عدم مینگرد. به فراست در مییابد که برای انسان امیدی نیست. مسیح نیز یک روز بعد از روز موعود میآید. هدایت میکوشد که از خلال روحیات قهرمانان آثار کافکا، شخصیت او را بهتر به خواننده معرفی کند. به نظر او شخصیت کافکا با تمام تأثیرش بر فلسفه جدید شناخته نشده است. زیرا راز وجود کافکا به گونهای است که هر چند به او نزدیکتر شویم، بیشتر از ما میگریزد. جسم منشأ یکی از دغدغههای کافکا است زیرا هر کس با جسمش تنهاست و از دست او نمیتواند بگریزد. از این رو، ساختمان جسمانی برای کافکا از مظاهر بزهکاری و یکی از اشکار پوچی است. گرگوار، قهرمان داستان مسخ، هنگامی که تبدیل به حشره میشود، در جستجوی دلیل این حادثه از فرضی به فرض دیگر میپرد تا کار خود را سامان دهد و از اینجاست که فقدان وسیله شناسایی درونمایه همه آثار کافکا رخ مینماید. بیشتر قهرمانان کافکا از میان جانوران انتخاب شدهاند. در آثار او، از آدمیان توصیفی دقیق نمیبینیم. برخی سایهوارند و کسانی حتی نام مشخصی ندارند. اما حقیقت دنیای کافکا روشن و شفاف است و در سایه اشیاء پنهان نمیماند. داستانها معمولاً با پیشامدهایی با ظاهر معمولی آغاز میشوند،اما با جوهر فکری به صورت درام در میآیند. گریز کافکا از دنیای پیرامونش سبب میشود تا حقیقتی موهوم برای خود بیافریند، از این رو مضمون بیشتر آثار او کابوسوار و شبیه رؤیا جلو میکند و دلهره انگیز است. قهرمانهای او عموما ضد قهرمان، خردشده و سربه زیراند. خواننده او همواره دچار تشیویش و سردرگمی است. خواندن آثار او آسان ولی تفسیر او دشوار است. در دنیای او امید و ایمانی نیست اما مانعی نیز برای جستجو وجود ندارد. او در پی اثباتی است که از انکار دنیا و حقیقت آن برمیخیزد و مرگ به عنوان آخرین راه رستگاری توجیه میشود. داستانهای کافکا از تاریکترین آثار به شمار میآیند در آنها امید شکنجه میشود اما محو نمیشود. هدایت گروه محکومین را در جانگدازی به د استانهای "ادگار آلن" تشبیه میکند. هر چند از حیث مضمون و کنایهای که در بر دارد، با آنها متفاوت میداند. در این داستان فرماندهی مردهر، ماشین شکنجهای اختراع میکند و آن را در ساختمان دادگستری که مرموز و مخوف است به کار میگیرد. ماشین اهریمنوار کلمات قصار فرمانده را بر تن محکومین خال کوبی میکند، محکومین نه قدرت دفاع دارند و نه از جرم خود آگاهند، قانون و دادگستری ماشینی میشود و محکومیت انسانها ، محرز است. برخی از منتقدان مخترع ماشین را کنایهای از قادر مطلق دانستهاند. هدایت در پایان، پیام کافکا را نوامیدانه میداند ، در دنیای او عدم از هر سو در کمین آدمی است. کافکا این دنیا را قبول ندارد و بر آن است که آن باید ویران شود. و بر ویرانههایش دنیای نو بنا گردد. هدایت رسالت کافکا را ناتمام میداند. به نظر او در هیچ یک از آثار کافکا جان کلام گفته نشده است. با خواندن این کتاب نه تنها میتوان از نظرگاه هدایت به کافکا نگریست، بلکه به دلیل همدلی هدایت با کافکا ابعاد نامکشوفی از شخصیت هدایت نیز برای خواننده روشن میگردد. شرین عزیزی مقدم. فرهنگ آثار ایرانی اسلامی. سروش کتابخانه بریتانیا نمای بیرونی ساختمان موزه ـ کتابخانه بریتانیا
موزه و کتابخانه بریتانیا. ( (British Museum Library یکی از معتبرترین موزهها و کتابخانههای جهان در لندن با آثار بسیاری از تاریخ طبیعی و تمدن بشری در دورانهای مختلف؛ از جمله آثار اسلامی از قرن دوم هجری و بعد. این مرکز در 1753 با مجموعه اهدایی "سر هانس سلون" طبیعیدان، شامل دستنوشتهها کتابهای چاپی و آثار باستانی رسما تأسیس شد و در 1759 با افزوده شدن مجموعههای دیگر برای استفاده همگانی گشایش یافت. این موزه با بیش از پنج میلیون بازدیدکننده در سال برخی از نفیسترین آثار تاریخ تمدن بشری را در خود جای داده است. از جمله آثاری از آتن، مصر، سومر، (اور) آشور، چین و آثار هنر اسلامی. این کتابخانه در سال 1972 بنا بر قانونی که در همان سال به تصویب رسید در کتابخانه بریتانیا که در واقع "کتابخانه ملی انگلیس" است، ادغام شد. کتابخانه موزه بریتانیا اکنون بخش نسخ خطی کتابخانه بریتانیا است؛ چرا که کتابهای دیگر آن به ساختمان جدید کتابخانه بریتانیا منتقل شده است. ساختمان موزه بریتانیا و کتابخانه آن در اواسط دهه 1800 پایان گرفت. آنتونی پانتیسی که ابتدا مسوول کتب چاپی و سپس به ریاست کتابخانه منصوب شد، طرح سالن قرائت مدور آن را داد که شهرت بسیاری دارد، داد. این کتابخانه معظم در سال 1857 افتتاح شد. بخشهای مختلف موزه عبارتند از: نقاشی و تصویر، سکه و نشان (مدال)، آثار باستانی مصر و آسیای غربی و روم قرون وسطی و دوره های بعد، آثار باستانی شرقی، آثار پیش از تاریخ و رومی ـ بریتانیایی، آثار قوم شناختی. موزه بریتانیا به دلیل امکانات مالی اشیایی کمیاب و عتیقه را از سراسر دنیا جمع آوری کرده است. بسیاری از این آثار حاصل کاوشهایی است که در بعضی از آنها موزه مشارکت داشته است. تالار مدور کتابخانه بریتانیا موزه بریتانیا غنیترین گنجینههای هنر اسلامی (از قرن دوم هجری به بعد) را در زمینههای گوناگون و از سرزمینهای مختلف اسلامی گردآورده است؛ از جمله نامهای به زبان عربی بر روی پارچه که احتمالا به اوایل قرن دوم تعلق دارد و نیز آثار کمیاب و کم نظیری از دوره عباسیان فاطمیان مصر (قرن چهارم و پنجم) ایوبیان شام (قرن ششم) و دورههای مختلف ایران و عثمانی در رشته های فلزکاری، سفال، بلور و کاشی. بخش سکه های این موزه نیز مجموعه تقریبا کاملی از ادوار مختلف اسلامی است. همچنین در این موزه آثار بسیار کهن از هنر ایران پیش از اسلام وجود دارد. مانند سفالینه های 3300 پیش از میلاد، مجموعهای از ظروف سیمین و زرین احتمالا از گنجینههای معابد مغان از قرن ششم تا چهارم پیش ازمیلاد و استوانه فرمان کوروش کبیر. آثار عتیقه ایران پیش از اسلام درموزه بریتانیا بیشتر اشیایی است که در نتیجه کاوشهای باستانشناسی به دست آمده اما آثار متعلق به پس از اسلام غالبا از مجموعههای شخصی و قدیمی جمع آوری شده وبه همین علت معرف ذوق شخصی انگلیسیهایی نظیر: برادران شرلی، سر جان ملکم و سر گور اوزلی است که به شرق سفر کرده اند. از هنرهای ایرانی اسلامی آثاری در دو رشته تصویر و تذهیب، کتب خطی و صنعت فرش و قالی بیش از نمونههای دیگر به چشم میخورد. برخی از آثار نفیس ایران پس از اسلام عبارتند از: "خمسة نظامی" که برای شاه طهماسب در تبریز تهیه شده است، اسطرلابی که برای سلطان حسین صفوی در 1133 ساخته شده، کلاهخود و زرهی به نام شاه عباس اول، سفالهای لعابدار نیشابور و کاشیهای عهد سلجوقی. تالار ورودی موزه ـ کتابخانه بریتانیا کتابخانه موزه بریتانیا تا 1352 ش /1973 بخشی از موزه بود. در این سال کتابخانه ملی امانی، کتابخانه ملی مرکزی و سازمان کتابشناسی ملی بریتانیا نیز به این کتابخانه پیوست و به نام "کتابخانه بریتانیا" با پانزده میلیون جلد کتاب به صورت یکی از غنیترین کتابخانههای جهان درآمد. در مجموعههای مختلف این کتابخانه آثاری به بیشتر زبانهای دنیا نگهداری میشود که فقط در مجموعههای شرقی به بیش از سیصد و پنجاه زبان کتاب موجود است. نسخه خطی دیوان عطار نیشابوری در موزه ـ کتابخانه بریتانیا از قسمتهای مهم کتابخانه بخش مجموعه های خاص مشتمل بر: نسخ خطی عربی، کتب شرقی و مجموعه کتابخانه دیوان هند (مجموعه های ایندیا آفیس)، نقشه، آثار موسیقی و تمبر است. بخش "کتب شرقی" و مجموعه دیوان هند مجموعه بزرگی از کتابهای چاپی و خطی نفیس اسلامی به زبانهای مختلف است. این مجموعه اکنون دارای بیش از 000 40 نسخه خطی و 000 400 کتاب چاپی است. بخش عربی که از مهمترین بخشهاست، دارای 000 6 نسخه خطی و 000 30 جلد کتاب چاپی و نمونه هایی از خط عربی و تذهیب است. احتمالا قدیمترین قرآن موجود در اروپا نیز در این بخش قرار دارد. همچنین تصویرهایی از نسخههای منحصر به فرد عربی گردآوری شده است که منبع مهمی برای مطالعات عربی و اسلامی شمرده میشود. تعداد زیادی از اولین چاپهای کتابهای عربی نیز در کتابخانه نگهداری میشود. بخش فارسی شامل حدود 000 3 نسخه خطی و 000 10 کتاب چاپی است. کتب تاجیکی نیز در این بخش قرار دارد. تعدادی از کتابهای فارسی از مجموعههای خصوصی به تملک کتابخانه در آمده است. تالار فعالیت آزاد موزه ـ کتابخانه بریتانیا این کتابخانه همچنین دارای تعداد بسیاری از نگارگریهای هنرمندان مسلمان و بویژه ایرانی است که قسمتی از آنها در کتابخانه و بقیه در موزه نگهداری میشود. فهرست مفصلی از نگارگریهای ایرانی (مشتمل بر 404 مجموعه) در 1356 ش /1977 تدوین شده که در واقع مکمل فهارس نسخ خطی فارسی پیشین این کتابخانه است. برای کتابهای عربی، فارسی، ترکی، بنگالی، اتیوپیایی، عبری، هندی گجراتی، پالی، سوری و سنسکریت این کتابخانه هم فهرستهایی تهیه شده است. .British Library departmen of Manuscripts. Great Russel Street .London. WCIB 3DG اکرم ارجح. دانشنامه جهان اسلام / پوری سلطانی. دانشنامه کتابداری و اطلاعرسانی. فرهنگ معاصر کتابخانهآستانقدسرضوی سردر ورودی کتابخانه آستان قدس رضوی. (Astan Qods Razavi. Centaral Library) این کتابخانه متجاوز از شش قرن سابقه تاریخی دارد و به روایتی قدیمیترین کتابخانهای است که هنوز پابرجاست. دربارهی سابقه تاریخی کتابخانه مطالب گوناگونی وجود دارد که شرح آن توسط "عبدالعلی اوکتایی" در نشریهی "نامه آستان قدس، شماره 6 سال 1340" آمده است. بر این اساس مبدا تاسیس آن را به مناسبت یک مجلد قرآن وقفی در سال 363 ق که به شماره 3004 در نسخ خطی ثبت است بهمان سال 363 نسبت میدهند. یکی از سالنهای مرکزی تاریخ کتابخانه آستان قدس رضوی با فراز و فرودهای گوناگون تاریخی در خراسان و مشهد مقدس پیوند خورده است و عواملی نظیر روی آوردن طلاب علوم دینی مقیم مشهد، زائران فاضل و دوراندیش و بذل عنایت خادمان و شیفتگان بارگاه امام رضا(ع) موجبات رونق آن را فراهم آورده است. کتابخانه به زبان دنیا کتاب دارد. همچنین کتابخانههای زیر وابسته به آستان قدس رضوی هستند: کتابخانه ملک، کتابخانه وزیری یزد، کتابخانه مرتضوی رفسنجان، کتابخانه وقفی مرحوم حسین کیاستوان، کتابخانه مسجد الرضا، کتابخانه مسجد خواجه ربیع، کتابخانه مسجد انصارالمهدی. مخازن اصلی
تعدادی از قدیمیترین نسخههای خطی موجود در گنجینه رضوی 1- شرح دیوان تمیم بن مقبل از شعرای مخضرم متوفی حدود 37ق، تاریخ کتابت صفر 380ق. بخش حفظ و مرمت 1- دانه برنج منقوش به آیه شریفه آیه الکرسی به خط شفاف «رقم فضل الرحمن دهلوی» کار ذاکر حسین دهلوی، اهدائی آقای دکتر خواجه پیری. کتابخانه جنگ یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد نهچندان کبود حوزهی هنری تهران، دفتری بود برای ادبیات و هنر مقاومت؛ که کارها و حرفهای تازهای دربارهی جنگ داشت. یک ردهبندی جدید اما وظیفهی اصلی کتابخانه، غیر از جمعآوری و آرشیو تمام منابع جنگ، ایجاد مرجعیتی برای مباحث نظری و علمی اطلاعرسانی و کتابداری جنگ است.
سیستم بسته است کتابخانه سینما داخلی / روز / فضای کتابخانه نمای بستهای از "میترا پیشنماز"، مدیر کتابخانه در حالی که کتابخانهی پشت سرش پیداست. نما به سمت کتابخانه باز میشود و: "... البته ما تا چند سال پیش امکان تهیهی این کتابها را نداشتیم و با درخواستهای مکرر اعضا، تصمیم به تهیهی این آثار گرفتیم. الان حدود 100 تا 200 عنوان کتاب لاتین داریم. که هم تکنیکهای سینما را در بر میگیرد و هم دائرةالمعارفهای این رشته را."
مرد جوان ادامه میدهد: "من خودم مشترک چند مجلهی خارجی هستم. ولی خب از مجلات خارجی موجود در اینجا هم به عنوان مکمل استفاده میکنم." از جایش بلند میشود و نشریات خارجی را از روی قفسه بر میدارد و بر سر میز باز میگردد. مجلهی "film comment" را در دست میگیرد و میگوید: "این یک دوماهنامهی آمریکایی است. نقد و شرح فیلم های هالیوودی. اگر به سایت مجله هم سری بزنید می توانید آرشیو آنلاین فیلمهای روز را در آن پیدا کنید." مجلهی دیگری را بر میدارد. جوان مجلهی "Sight & sound" را بر میدارد و ادامه میدهد: "این هم وابسته به یک انستیتو فیلم در انگلیس است. مجلهی تخصصی تکنیکهای صدابرداری و موسیقی فیلم است. در تبلیغات فیلم هم کارهایی انجام میدهد." هفت ردیف قفسهی کتاب در این نمای کلی دیده میشود. بخشی از کتابها،- چهارده – پانزده سال قبل- کتابخانهی بنیاد سینمایی فارابی را تشکیل میدادهاند و بعد از انتقال به اینجا، نامشان در بین 1500 عنوان کتاب موجود در این کتابخانه، به ثبت رسیده است. اگرچه کتابخانه، فارق از غنیسازی منابع تخصصی خود، به تهیهی کتب مختلف در زمینهی جامعه شناسی، تاریخ، روانشناسی، ادبیات و فلسفه نیز پرداخته است. نما به "پیشنماز" مدیر کتابخانه قطع میشود: "شاید در نگاه اول برای استفاده از منابعی با این موضوعات در چنین کتابخانهای، ضرورتی وجود نداشته باشد. اما لزوم این کار را تولید فیلمنامههای مستند و مستدل تعیین میکند. چرا که به هر حال فیلمسازان برای خلق هر اثری، احتیاج به یک پشتوانهی علمی- فرهنگی دارند که تنها با مطالعه و تحقیق در این زمینه به دست میآید. البته نباید هم توقع داشت که کتابهای سینمایی فقط ما مورد استفادهی سینماگران قرار گیرد. مسلماً یک فیلمساز نسبت به اکثر مسائلی که در یک کتاب سینمایی مطرح میشود، مسلط است و نیازی به مطالعهی دوبارهی چنین کتبی نمیبیند. مگر این که کتابهای بهروز را پیگیری کند. لذا اغلب مخاطبان کتابهای سینمایی را، دانشجویان سینما و علاقهمندان به این رشته تشکیل میدهند." دختر جوانی در بین قفسهها، کتابی را جست و جو میکند. تلاشش بیفایده است. دختر جوانی که پشت رایانهی کتابخانه مشغول است: " سیستم باز قفسهها، یکی از محاسن این کتابخانه است. به نظرم اگر ساعت کار کتابخانه را افزایش دهند، خیلی بهتر میشود. مراجعان دانشجو و شاغل سخت میتوانند بین ساعات 9 تا 5 بعد از ظهر به کتابخانه بیایند. ولی با این همه، تا الان نشده است دنبال کتابی باشم و اینجا پیدایش نکنم. حتی کتابهای جدید!" قطع نما به پیشنماز: "منابع کتاب خانه دو ماه یک بار، به روز میشود. گزینش کتابها را غالباً بر اساس تجربهای که در طی این سالها به دست آوردهام، انجام میدهم. بعضاً هم بنا بر نظر کارشناسها. البته اعضا هم میتوانند کتابهای مد نظر خود را پیشنهاد دهند، تا بعد از بررسی، خریداری شود." نما به فرمهای ثبتنام قطع میشود. بلافاصله برگهی شرایط ثبت در کادر قرار میگیرد. بندها به ترتیب و در یک نمای بسته مرور میشود: نمای قفسههای رو به رو که فیلمهای تاریخ جهان است. در حاشیهی دیوار، آرشیو مجلات گوناگون دیده میشود. نما تک به تک برخی از مجلات را در بر میگیرد: از هفتهنامهی "سینما" گرفته تا ماهنامهی "دنیای تصویر" و " فیلم"؛ و بعضاً مجلات قبل از انقلاب؛ مثل "سخن _ 1320تا1330". خارجی / روز / ورودی خانه سینما تابلوی قرمز رنگ خانه سینما کمی پایینتر از تابلوی کوچه "سمنان"، در کادر جای میگیرد. تابلوی خیابان "بهار جنوبی"، نما را پر میکند. زندگی ، جنگ و دیگر هیچ زندگی، جنگ و دیگر هیچ (Nothing, and so be it) گزارشی از سفر اوریانا فالاچی به ویتنام و مکزیک است. اوریانا فالاچی موفق به دریافت جایزه بانکارلا ۱۹۷۰ برای این کتاب شد. در قسمتهایی از این کتاب اینگونه آمده است :
* میدانی در سحرگاه امروز چه اتفاقی اقتاد؟ فرمانده دستور داده بود که پناهگاه ویتنام شمالی را با فانتوم بمباران کنند ولی پناهگاه خیلی نزدیک محل زخمیها بود. بمب درست وسط زخمیها افتاد و موجب قتل عام وحشتناکی شد. این اشتباه سبب شد که ما اولین هلیکوپتر را از دست دادیم. وقتی هلکوپتر دوم رسید خلبانش گفت: هلکوپتری که قرار بود سوارش شویم توسط ویت کنگ ها سقوط کرده است. با شنیدن این خبر فقط لرزشی در خودم احساس کردم. میدانی؛ انسان زود به همه چیز عادت میکند. از اینکه قرار بوده بمیریم و نمرده ایم زیاد تعجب نمیکنیم. برایمان عادت شده و عادت کرده ایم که در برابر خرابیها و بیرحمیها حتی مژه هم بر هم نزنیم. درعین حال زندگی شیرین است… * از جرج میپرسم: * یک ویت کنگ میدوید، با تمام قوا میدوید و همه به او شلیک میکردند. درست مثل اینکه در غرفه تیراندازی پارک شهر، به هدفها تیر می اندازند. ولی تیرها به او نمی خورد. بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد. درست مثل اینکه به درختی شلیک کرده باشم، حتی جلو رفتم و به او دست زدم؛ ولی باز هیچ احساسی نداشتم. احمقانه است، اما واقعیت دارد… در جایی دیگه اوریانا میگه :
"زندگی جنگ و دیگر هیچ"، گزارش هایی از روزهایی ست که فالاچی به عنوان خبرنگار، در جبهه های جنگ ویتنام حضور داشت. او این گزارش ها یا خاطرات را، چنان ساده و البته هنرمندانه به تصویر درآورده، که لحظه به لحظه، همراه او، تصویرها از جلوی چشمانت عبور می کنند. هراس از گلوله ها و بمباران هایی که هر آن ممکن است زندگیت را از تو بگیرند، امید به زنده ماندن، انتظار مرگ، از دست دادن عزیزان، کشتن و... و از ورای تمام این تصویرها، واژه ای غریب به نام زندگی آنجا برایت معنا و مفهوم دیگری می یابد. برای من همیشه این سوال و درگیری ذهنی وجود داشته که به راستی زندگی چیست و برای چه اینجا هستم و مسائلی از این دست. فالاچی، با نوشته های خود، گاهی بسیار بهتر از تمام پاسخ های فلسفی و تئوریک به این سوال، پاسخم را داده است. و در میان تمام کتاب هایش،این کتاب به خصوص که با سوال خواهر کوچکش، درباره ی چیستی زندگی آغاز می شود، و با پاسخ فالاچی در انتهای کتاب، پایان می یابد: بیا خواهر کوچکم،الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه،آیا باز هم می خواهی بدانی؟ مشخصات کتاب
دانلود : http://www.parstech.org/detail.php?id=1342 و اما درباره کتاب : کتاب یک مرد درباره آزادیخواه یونانی نوشته شده است . این کتاب خیلی روان و ملموس است بطوری که احساس میکنی در سطر سطر این کتاب زندگی میکنی ... از انجاییکه اوریانا خود قسمتی از زندگیش را با پاناگولیس قهرمان داستان سپری کرده است خیلی به ملموس بودن واقعیات کتاب کمک کرده است در قسمتی از کتاب امده است : .......و یکبار دیگه قدرت برنده شده بود ! همون قدرت همیشگی که هیچوقت نمی میره ! همیشه می افته تا یک بار دیگه مثل ققنوس از تو خاکستر خودش زنده بشه ! شاید بعضی وقتها خیال کنی با یه انقلاب ؛ یا یه سلاخی که بهش می گن انقلاب ؛ قدرتُ کله پا کردی ؛ اما میبینی دوباره با یه رنگ تازه سر بلند می کنه ! .... مردمم یا قبول می کنن یا خودشونُ بهش عادت میدن ! واسه همین نبود که اون تبسم کمرنگِ تلخُ رو لبات دیدم ؟ ... کنار تابوتت سنگ شده بودم!... ( ص ۱۷ ) در این کتاب به قدری قدرت و عطش قدرت زیبا توصیف شده است که گویی تمام قدرتهای جهان به یکباره برای عرض اندام در برابر آزادیخواهی قد علم کرده اند و ناتوان مانده اند ..... من شخصا با خواندن این کتاب یکبار دیگر چه گوارا برایم زنده شد منتها به شکلی دیگر و نامی دیگر امیدوارم از خوندنش لذت ببرید این کتاب ارزش حتی چند بار خوندن رو داره جای داره از دوست ارجمندم " یغما گلرویی " تشکر ویژه کنم بخاطر ترجمه روان و بسیار عالی این کتاب . اوریانا فالاچی اوریانا فالاچی (به ایتالیایی: Oriana Fallaci) (۲۹ ژوئن ۱۹۲۹- ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶) روزنامهنگار، نویسنده و مصاحبه گر سیاسی برجسته ایتالیایی است که در شهر فلورانس متولد شد و در سن ۷۷ سالگی در همان شهر درگذشت. وی در دوران جنگ جهانی دوم به عنوان یک چریک ضد فاشیسم فعالیت میکرد. آنچه بیش ار هر چیز به معروفیت وی کمک نمود، مجموعه مصاحبههای مفصل و مشهور او با رهبران سرشناسی همچون محمدرضا شاه پهلوی، یاسر عرفات، ذوالفقار علی بوتو، آیتالله خمینی، ایندیرا گاندی، معمر قذافی، هنری کیسینجر و... بود. پیشینه اوریانا فالاچی در ژوئن سال ۱۹۳۰ در زمان زمامداری موسولینی در فلورانس به دنیا آمد. نه ساله بود که جنگ جهانی دوم شروع شد و پدر او که از موسولینی نفرت داشت، وارد جنبش مقاومت زیرزمینی گردید. اوریانا هم گرچه بعدها نوشت که دوطرف جنگ تفاوت چندانی نداشتند اما به پدر کمک میکرد و تا پایان جنگ تجربههای وحشتناکی را پشت سر گذاشت. هنوز بیست ساله نشده بود که نوشتن در روزنامهها را آغاز نمود و به قول خودش قدرت واژهها را کشف کرد. به خاطر قدرت بیان بالا، درک خاص سیاسی ، جسارت فوق العاده و زیبائی مثال زدنی اش به سرعت از نویسنده ستون کوچکی در یک روزنامه محلی، به خبرنگاری بین المللی که برای تعدادی از معتبرترین نشریات اروپا قلم میزد تبدیل شد. هر جای دنیا که در آن زمان کانون خبری و رسانهای جنگ قدرت بین زورمداران میبود او را به خود جذب می کرد. فالاچی در پی سالها فعالیت حرفهای خود، موفق به دریافت جوایز معتبر بسیاری (از جمله مدال طلای تلاش فرهنگی برلسکونی، جایزه آمبرگنو درو ؛ معتبرترین جایزه شهر میلان ، جایزه آنی تیلور مرکز مطالعات فرهنگ عامه نیویورک و ...) شد. او همچنین یک بار کاندیدای دریافت جایزه نوبل ادبیات گشت. در ایران نام اوریانا فالاچی در اواخر دهه چهل شمسی (دهه شصت میلادی) با ترجمه آثار وی علیه جنگ ویتنام و حکومتهای دیکتاتوری باقیمانده در اروپا (یونان، اسپانیا و پرتغال) مطرح گردید. وی یک بار در سال ۱۳۵۱ برای مصاحبه با شاه سابق و بار دیگر در سال ۱۳۵۸ برای مصاحبه با آیتالله خمینی و مهندس بازرگان به ایران سفر کرد. این مصاحبهها، آخرین بار در سال ۱۳۸۳ همراه با مصاحبه معمر قذافی، آریل شارون و لخ والسا در ایران منتشر شد. اوریانا فالاچی که به لحاظ عقاید سیاسی از چپ بریده و راستگرا محسوب میشد،از نظر مذهبی یک «ملحد مسیحی» به شمار میآمد؛ زیرا او ظاهراً به خدا ایمانی نداشت، اما گهگاهی تمایلاتی را به مسیحیت نشان میداد. به عنوان نمونه او در اگوست ۲۰۰۵ با پاپ بندیکت شانزدهم دیدار کرد. او هنگامی که فهمید به نوعی سرطان قابل کنترل دچار است تصمیم گرفت دیگر کتاب ننویسد و بقیه عمر را به استراحت بپردازد. او با نگاه ویژهای که به زندگی داشت (که نه خدا را قبول داشت و نه خلقت تصادفی جهان و نه هیچ تئوری دیگری از لائیکها و دیگر دانشمندان دین گریز) گوشه گیرانه در آپارتمانش در نیویورک و ویلایش در توسکانی ایتالیا به زندگی مشغول بود. زمانی که حادثه یازده سپتامبر روی داد، اوریانا نتوانست در برابر این وسوسه بزرگ مقاومت کند. کتابی در اکتبر ۲۰۰۲ از او به چاپ رسید به نام خشم و غرور که در آن خواهان نابودی آنچه امروزه به نام اسلام مطرح است شدهاست. انتشار این کتاب سبب شد که فالاچی در سن هفتاد و دو سالگی آرامش خود رااز دست بدهد و مجبور باشد همواره تحت محافظت نیروهای پلیس قرار بگیرد. همچنین این کتاب پیگردهایی را برای نویسندهاش به دنبال داشت. اما تمام این مسایل حاشیهای مانع از فروش بالای این کتاب در سال ۲۰۰۲ در ایتالیا نشد. مسلمانان در ایتالیا و فرانسه پس از انتشار این کتاب او را تهدید به مرگ کردند. اما پاسخ او این بود که: «من از نه سالگی با درد و مرگ دست و پنجه نرم کردهام. در ویتنام، در لبنان، مکزیک، بولیوی و یا هر جای دیگر. اما از سال ۱۹۹۲ که زیر تیغ جراحی برای بهبود سرطان سینه قرار گرفتهام هر روز میمیرم.» اوریانا فالاچی، در ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶، در سن هفتاد و شش سالگی در بیمارستانی در شهر فلورانس ایتالیا، بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. آثار در سالهای دهه شصت اوریانا یک سال در ویتنام و مکزیک زندگی کرد و کتابی با عنوان زندگی، جنگ و دیگر هیچ نوشت که نگاهی است آگاه بر پشت سنگر جنگ، بر اجتماعی که آتش و باروت، از انسان جزمشتی گوشت دریده ازهم و لاشهای خون آلود و کبود، چیزی بر جای نمیگذارد. او این کتاب را در پاسخ خواهر کوچکش که میپرسید "زندگی یعنی چه؟" نوشت. کتاب با نثر خاص اوریانا و بسیار خشن ، گاهی خوشبینانه و گاهی بسیار بدبینانهاست. این کتاب جوایز زیادی را برای او به ارمغان آورد. کتاب مهم دیگرش با نام مصاحبه با تاریخ در سال ۱۹۷۴ به چاپ رسید که مجموعه مصاحبههای او با شخصیتهای بزرگ سیاسی است. تنوع این اشخاص و سبک و جسارت مصاحبه گری او برایش شهرتی فوق العاده به بار آورد. در همین دوران سالهایی را با یک انقلابی یونانی به نام الکساندر پاناگولیس زندگی کرد و پس از کشته شدن وی در سال ۱۹۷۶، کتابی درباره او به نام «یک مرد» نوشت. از کتابهای دیگر او میتوان به پنه لوپه به جنگ میرود ، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد که فریادی است از خشم نسبت به آنچه بر سر بشر آمده در عین حال از عشق مادر شدن میگوید. کتاب کوچکی که از نخستین سطر تا انتها سرشار از احساس شادی، ترس، مهربانی، یاس، خشم، امید، افسردگی و اضطراب است. شاید بحث اصلی کتاب سقط جنین باشد اما به طور کلی تمام دیدگاههای موجود در باره زن را توجیه میکند. کتاب دیگر او اگر خورشید بمیرد نام دارد که به مشاهداتش از آمریکا بر میگردد.این کتاب سوگنامه ایست در رثای از دست رفتن خوبیها، یا بهتر بگویم مجموعه سوالاتی است که از خواننده سوال میکند اگر خوبیها بمیرد چه خواهد شد. «اگر خدا بخواهد...» که بیشتر شبیه یک رمان است در سال ۱۹۹۱ چاپ شد. داستان آن در بیروت میگذرد و راجع به جنگهای داخلی لبنان است و نیم نگاهی نیز به جنگ خلیج فارس دارد. در کتاب خشم و غرور که دراکتبر ۲۰۰۲ به چاپ رسید، فالاچی اسلام را هدف قرار میدهد و آن را به کوهستانی تشبیه میکند که ۱۴۰۰ سال است تکان نخورده، با غارهایی در ضلالت بی انتها که هیچ دری به سوی فتوحات تمدن جدید نگشودهاست. او همچنین پیشوایان اسلامی را به مخالفت با مظاهر تمدن متهم مینماید. کتابشناسی
منابع . بعید می دانم که نام «اوریانا فالاچی»، این زن خبرنگار نا آرام، خشن و سرشار از احساسات زنانه را نشنیده باشید. اوریانا فالاچی (Oriana Fallaci) در ۲۹ ژوئن ۱۹۲۹ در فلورانس ایتالیا متولد و در ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶ در همین شهر بر اثر سرطان سی . . . . نه دیده از جهان فروبست و به ۷۷ سال نا آرام پایان بخشید. که در سایت کار۲۰ موبایل به صورت رایگان در اختیار شما قرار گرفته است
و اما تفسیر من : دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است این قسمتی از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد میباشد به این کاری ندارم که فمینیستی گفته یا نه ... یا اینکه چطور به قضیه نگاه کرده ... به این کار دارم که کتاب حرفایی برای گفتن داره که شاید من تو و یا ما نتوانیم به راحتی و شاید به این جسارت به زبون بیاریم همه ما کما بیش گاهی اوقات از اینکه به این دنیا اومدیم شاکی هستیم و پدر و مادرمونو سرزنش میکنیم ... اما هیچوقت جسارت گفتن حرفایی که فکرمونو پریشون میکنه رو نداریم شاید خیلیها بخاطر عشق خائن و سرکوب شده ای مجبور شدن تاوان بدن و شاید خیلی از زنهایی که ناخواسته تاوان سنگین دادن هزاران بار خواستن از زیر بار اون تاوان به گردن افتاده شون رها بشن اما کی بوده که با این جسارت با موجودی که معلوم نیست زاده توهمش هست یا واقعا وجود داره اونقدر صادقانه حرف بزنه که حتی کسی که تجربه همچین سرنوشت تلخی رو نداره رو به فکر فرو ببره و دلشو بلرزونه یا حتی مردی رو تحت تاثیر قرار بده با احساس مادرانه ای که معلوم نیست هست یا نیست اوریانا در جایی از این کتاب میگه : هبچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده و وقتی فکر میکنی که تفسیر زندگی و به وجود آوردن یه مخلوق میتونه به این سادگی صورت بگیره فکر میکنی تو چرا نمیتونی ؟ و جالب تر اینکه همیشه حس مادر شدن قشنگ توصیف شده اما دلهره های آوردن یه موجود دیگه زیاد نه که اوریانا اون حس و اینطور میگه : امشب فهمیده ام که تو هستی :مث یه قطره زندگی که از هیچ چکیده باشه !با چشای باز توی تاریکی مطلق دراز کشیده بودم که یهو اطمینان بودنت جرقه زد.آره ناکوک ضربانش رو شنیدم حس کردم توی یک گودال ترسناک از تردید فرو رفته ام.... و آخر اینکه کدوم مادر و پدری قبل از به دنیا اومدن فرزندی دنیا رو براش تصویر کردن تا حداقل با پیش زمینه بیاد به جایی که مجبور است به آمدن اما اوریانا این دنیا رو خیلی قشنگ برای فرزندش تفسیر میکنه و اشک و لبخند و آرزوهاشو و همه چیشو باهاش در میون میذاره کاری که تو حضورت در این دنیا کمتر پدر مادری زحمت گفتنشو به خودش میده فکر کنم کمتر بگم و بیشتر خودتون بخونین بهتره چرا که خوندن این کتاب اونقدر لذت بخشه که شاید باید چندبار بخونی تا بدونی عمق کتاب چه حرفیست برای گفتن دانلود : http://www.box.net/shared/p6gjiyfsws




آندرا باور پس از همکاری با ارکسترهای سمفونیک معتبر آلمان و دیگر کشورهای اروپایی، گرایش خود را در موسیقی جاز و مشرق زمین یافت و طی این سالها در کنار فعالیت حرفه ای در زمینه موسیقی کلاسیک، با گروه های معتبری همچون «تریوی ری براون» (Ray Brown Trio)، «جیمز موریسون» (James Morrison)، و «ناتالی کول» (Natalie Cole) در نقش تکنواز ویولن ظاهر شد و آلبوم نغمه های سکوت که فضایی به شدت شرقی دارد نخستین اثر مستقل اوست.
علاقه آندرا باور به موسیقی منطقه و مولانا علیرغم این که تا زمان تحریر این مطلب از نزدیک با او روبرو نشده بودیم رابطه عمیقی بین ما ایجاد کرد و پایه های تولید این اثر در ایران و آلمان چیده شد.
قطعات این آلبوم بسیار آرامش بخش و ملایم بوده و قطعا شما از شنیدن آن ها لذت خواهید برد.هم اکنون می توانید این آلبوم را با کیفیت عالی از سایت دانلودها دریافت کنید.

بر اساس گزارش کنگره مطالعات آمریکا در مجله Life Magazine در آمریکا ۷۰ میلیون نفر از مشکل بی خوابی رنج می برند. Dan Gibson در این آلبوم موسیقی سعی در خلق موسیقی آرامش بخشی برای کمک به داشتن خوابی عمیق داشته است. آهنگسازی و تنظیم آلبوم Sleep Deeply بر اساس یافته های علمی صورت گرفته است. هم اکنون می توانید این آلبوم استثنایی را به صورت رایگان از دانلودها دریافت کنید.

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
.
اینم یه لینک دیگه برای دانلود :

فیلم که براساس قصهای به همین نام اثر خوزه ساراماگو- برنده جایزه ادبی نوبل- ساخته شده، حال و هوای کارهای قبلی این هنرمند از قبیل «شهر خدا» و «باغبان همیشگی» را ندارد. بعد اجتماعی و اخلاقی کار در پس قصهای دلهرهآور و مرموز پنهان است. البته «کوری» هم مثل ساختههای پیشین میرلس، گروهی از آدمها را در یک وضعیت خاص و شرایط سخت و حساس به تصویر میکشد. اما این وضعیت دشوار در این فیلم به گونه دیگری است و حال و هوایی متفاوت دارد. تفاوت دیگر «کوری» با فیلمهای قبلی سازندهاش، استفاده از بازیگران سرشناس – و نه نابازیگر و افراد محلی- در نقشهای اصلی است.
جولین مور، گائل گارسیا برنال، مارک روفالو، آلیس براگا و دنیگلاور بازیگر این نقشها هستند. خط اصلی قصه فیلم درباره شهری است که ناگهان با یک اپیدمی تازه روبهرو میشود و اهالی آن به تدریج به شکل مرموزی کور میشوند. در این بین فقط یک زن (جولین مور) که همسر یک دکتر است، از این بیماری مرموز مصون میماند. او که خودش را در یک دنیای آشفته و پرهرج و مرج میبیند، به اهالی شهر کمک میکند تا وضعیت جدیدی برای خود فراهم کنند.
بخش مهمی از فیلم در سائوپولو فیلمبرداری شد. اما بینام و نشان نمایش دادن شهر در قصه فیلم، چقدر برای شما اهمیت داشت؟
برایم خیلی مهم بود که فیلم را در این شهر فیلمبرداری کنم، زیرا مکانی سرشار از انرژی است. خود قصه هم سرشار از انرژی است و ماجرایی را در باب انسان و چگونه زندگی کردن او تعریف میکند. به همین دلیل بود که بازیگران مختلفی را از کشورهای متفاوت جهان برای ایفای نقشهای مختلف فیلم انتخاب کردم. علت اینکه در قصه فیلم ما نمیخواهیم کسی احساس کند آنجا سائوپولو است، برای این است که آن وقت ممکن است تماشاگران احساس کنند دارند قصهای را تماشا میکنند که درباره برزیل است. ولی این قصه درباره آدمهای کل زمین است و نه یک کشور خاص.
آیا بازیگران در ارتباط با کاراکترهایی که بازی میکردند هیچ پیشزمینهای داشتند؟ آنها قصه کتاب را خوانده بودند؟
خب، گائل (گارسیا برنال) واکنش جالبی داشت. او به من گفت: اصلا درباره گذشته کاراکتری که بازی میکند فکر نمیکند. خیلی به این جملهای که گفت فکر کردم. او به جای کندوکاو در گذشته کاراکتر، به امیال و خواستههای امروزی او فکر میکند و اینکه وی حالا چه میخواهد. قصه فیلم روبه جلو میرود و او برایش اهمیتی ندارد که در پشت سرش چه اتفاقاتی افتاده است. او از حالا شروع میکند و این در حالی است که دقیقا میداند چه میخواهد. بازی او را در نقش منفی و آدم بد ماجرا خیلی دوست دارم. ولی خب، همه بازیگران که به یک شیوه بازی و عمل نمیکنند و من نمیتوانم از آنها بخواهم که حتما اینطور یا آنطور بازی کنند.
تعادل بین درام انسانی و وجه تمثیلی و رمزی قصه را چگونه حفظ کردید که هیچ یک فدای دیگری نشود؟
قصه کتاب ساراماگو فیلمی را میطلبید که کاملا تمثیلی و پررمز و راز باشد، مثل یک فانتزی در خارج از مدارزمین یا خارج از دنیایی که داریم در آن زندگی میکنیم. ساراماگو در نوشتهاش خیلی نسبت به این مسئله حساس است. اما زمانی که فیلم را میساختم کاملا خلاف این دیدگاه و خواسته عمل کردم. تمام تلاشم را کردم تا یک فیلم کاملا ناتورالیستی بسازم، تا با این کار تماشاگران را درگیر ماجراها و مسائل کنم.
میخواستم آنها هنگام تماشای فیلم از خودشان بپرسند: «اگر من در چنین وضعیت و موقعیتی گیر میافتادم چه میکردم؟ واکنشم نسبت به این ماجراها و اتفاقات چه بود؟» همه هدفم این بود که بینندگان با کاراکترها و حال و هوای قصه احساس همذاتپنداری کنند و احساس کنند این واقعه برای خود آنها هم رخ داده است. فکر کردم هر کار دیگری جز این باعث میشد تا فیلمی سرد و بیروح خلق شود، که نمیتواند بیننده را با خود همراه کند.
میدانید، قصه فیلم طوری است که به سختی میشود درگیر آن شد و با آن همراهی کرد. هر کاری غیر از این میکردم، امکان برقراری ارتباط نزدیک با تماشاچی سختتر میشد.
ساراماگو در مصاحبهای گفته بود نگران آن است که فیلمسازان اقتباسی زامبیوار از کتابش انجام دهند و فیلمی در مایههای «فیلم زامبی» بسازند.
این یکجور شوخی بود. ما با کاراکترهایی سروکار داشتیم و کار میکردیم که تجربه کور شدن را از سر میگذرانند. در قصه کتاب این موضوع خیلی خوب مطرح و پرورش داده میشود. هنگام ساخت فیلم همه تلاشم را به کار بردم تا این لحن و حال و هوا حفظ شود و اقتباسها جعلی و غیرقابل قبول نباشد.
چرا در قصه فیلم کاراکتر جولین مور زودتر دست به کار نمیشود و فقط زمانی که با کلی مصائب روبهرو میشود، اقداماتش را شروع میکند؟
میدانید، این سؤال شما یکجور مسئله فرهنگی است. در قصه کتاب این کاراکتر دوبار مورد حمله قرار میگیرد و دفعه سوم است که فرد حملهکننده را میکشد. فیلم را جداگانه برای تماشاگران انگلیسی، کانادایی و برزیلی نشان دادم و هیچ یک از آنها واکنش شما را نداشتند. تماشاگران آمریکایی که فیلم را دیدند، پرسیدند «چرا این کاراکتر آنها را نمیکشد؟ چرا به آنها حمله نمیکند؟» یکسری برهانهای اخلاقی در این فیلم وجود داشت که دوستشان دارم و آن را هم به همین دلیل ساختم.
با توجه به مضمون فیلمی که ساختهاید، فکر میکنید کوری نوع بشر در یک مقیاس گستردهتر چیست؟
بعضی وقتها شما آدمی را که در کنارتان نشسته است نمیبینید، کسی مثل همسر، فرزند، همکار یا دوست. وقتی در حال دعوا و جروبحث هستید، شما آن چیزهایی را که دیگران میبینند نمیبینید. به همین دلیل، مخالف اظهارات آنها هستید. در این حالت، شما همان چیزهایی را که دیگران دارند میبینند، نمیبینید. در اکثر نزاعها و درگیریهایی که رخ میدهد، ما شاهد نوعی کوری هستیم. یک کوری کاملا مشخص هم در ارتباط با یکسری اتفاقات مشخص وجود دارد، برای مثال، اتفاقاتی که در مناطقی مثل سودان یا عراق میافتد تاثیر چندانی روی ما نمیگذارد و به سادگی از کنار آنها میگذریم.
هر روز تعداد زیادی آدم براثر جنگ یا گرسنگی میمیرند و ما چشم خود را روی این موضوع بستهایم. انگار نمیخواهیم اینجور چیزها را ببینیم. کوری در سطوح مختلفی وجود دارد که از یک شخص شروع میشود و به گروههای بزرگتر ختم میشود. ما حتی در ارتباط با خودمان هم کور هستیم. نمیخواهیم با خودمان رودررو شویم. واقعیتهایمان را نمیپذیریم و مدام میخواهیم عذر و بهانه بیاوریم. به همین دلیل است که سخت جذب تم و مضمون کتاب ساراماگو شدم.
شاید ما خودمان را به کوری میزنیم تا از خودمان حمایت کنیم. واقعا احساس میکنم اگر شما بتوانید آدمی را که کنارتان نشسته ببینید، این یکجور آزادی و رهایی از قید و بندهاست. ولی ما میترسیم این کار را انجام دهیم. قصه کتاب و فیلم هم در همین ارتباط است. آدمهایی که نمیتوانند ببینند، خوی انسانیشان را از دست میدهند. باید یک اتفاق خیلی مهم رخ بدهد، تا آنها به وضعیت اول خود برگردند. آنها توانایی آن را دارند که دوباره یک خانواده را تشکیل دهند، به هم عشق بورزند و به یکدیگر احترام بگذارند. در چنین اوضاع و احوالی است که آنها توانایی دید خود را باز مییابند و حس میکنم این یکجور تمثیل زیباست.
در سفری که به کوبا داشتم وقتی مردم متوجه میشدند برزیلی هستم، میگفتند کشور شما همانجوری است که در فیلم «شهر خدا» نشان داده میشود؟
این فیلم در جشنواره فیلم کوبا نمایش داده شد و هفت جایزه از منتقدین از جمله منتقدین سینماییرا دریافت کرد. «شهر خدا» در آن، موفقیت خیلی زیادی کسب کرد.
و همین مسئله درهای موفقیت و کار را به روی شما باز کرد.
این مسئله برایم خیلی جالب بود، زیرا فیلم در خارج از برزیل با تحسین خیلی زیادی روبهرو شد. اما از نظر مالی این فیلم فقط یک سوم «باغبان همیشگی» در گیشه فروش کرد. هنوز نمیدانم واکنش عمومی نسبت به «کوری» چه خواهد بود و در گیشه نمایش چه وضعیتی پیدا خواهد کرد. «شهر خدا» در خارج از برزیل سی میلیون دلار فروش کرد. شاید برای یک فیلم برزیلی این رقم بالایی باشد، ولی نمیتوانیم از آن به عنوان کار بسیار پرفروش اسم ببریم. فیلم نقدهای مثبتی را به همراه داشت و جوایز متعدد بینالمللی را دریافت کرد. از این نظر، فیلم خیلی موفقتر عمل کرد. مهمترین مسئله این بود که مرا به جهان معرفی کرد و به قول شما باعث باز شدن درها برای من شد.
سوژهها و پروژههای خود را چگونه انتخاب میکنید؟
همیشه سوژهها و پروژههای زیادی دوروبرم هست. کتابی را میخوانم و احساس میکنم سوژه خوبی برای یک فیلم سینمایی است و یا موضوعی را میشنوم و به خودم میگویم این میتواند یک فیلم خوب بشود. «باغبان همیشگی» اول به صورت فیلمنامه به دستم رسید و بعد کتابش را خواندم. «کوری»هم موضوعی بود که توجهم را به خودش جلب کرد. وقتی کتاب را خواندم گفتم فیلمش را باید من بسازم. تجربه کافی برای اینکه به یک شیوه مشخص و سر راست کار کنم ندارم. وقتی شما هشت، نه تا فیلم میسازید، الگوی گسترش کار خودبه خود خلق و فراهم میشود، ولی من هنوز به این مرحله نرسیدهام.
یعنی غرایز و احساسات خود را دنبال میکنید؟
در مورد «شهر خدا» این طور بود. تا کتاب را خواندم تحت تاثیر قرار گرفتم. وقتی کتاب را تمام کردم، میخواستم چیزهای بیشتری درباره آن آدمها و نوع زندگیشان بدانم. ساختن فیلمی براساس قصه کتاب کمک میکرد تا به آن موضوع نزدیکتر شوم. در این حالت باید تحقیق کامل و همهجانبهای کنید. به محل موردنظر میروید و با اهالی از نزدیک گفتوگو میکنید. در یک کلام، در آن دنیا رها میشوید. در این شرایط برای هر پروژهای حداقل دو سال وقت میگذارم.
میگویند فیلمهایتان را تماشا نمیکنید. راست است؟
معمولا نگاهشان نمیکنم، مگر اینکه از نظر کاری لازم باشد. برای مثال «کوری»را در جشنواره تورنتو دیدم و دیگر فکر نمیکنم به تماشای آن بنشینم. دلیلی وجود ندارد که دوباره به تماشای این فیلم یا دیگر کارهایم بنشینم. نمیدانم، شاید سی سال دیگر که کسی نمایشگاهی از کارهایم برپا کرد، دوباره آنها را تماشا کنم!
در جلسه نمایش خصوصی «کوری» تماشاگران نسبت به خشونت موجود در فیلم 2دسته شدند. در حالی که تماشاگران خشونت آن را افراطی و زیاد ارزیابی کردند، منتقدین گفتند خشونت آن به اندازه نبوده است!
نمیتوان از یک عدم توافق بزرگ صحبت کرد. در تورنتو شش ورسیون مختلف از فیلم را نمایش دادم و کمتر کسی این حس را داشت که خشونت فیلم زیاد است. در جریان 2 صحنه خشن فیلم روی هم 52 نفر سالن نمایش را ترک کردند، یعنی 12 درصد از کل تماشاگران. با این حال، در تدوین مجدد فیلم از بار خشونت این دو صحنه کم کردم. با این کار، هم لحن و حال و هوای قصه حفظ میشود و هم تماشاچی نسبت به چیزی به نام خشونت افراطی اعتراض نمیکند.

























از کتاب «یک عاشقانه آرام» - نادر ابراهیمی کتاب صوتی
نویسنده : نادر ابراهیمی
ناشر : روزبهان
چاپ چهارم 1378
راوی : ندا نصیری
مدت زمان :6 ساعت و 16 دقیقه

گیاهی میمیرد
زیرا یک بار
فقط یک بار خواب تبر را میبینند
حالا آمدهاید به خاطر چیدن گل سرخ
ساقه نازک گل سرخ
به خاطر کندن گل سرخ اَره آوردهاید؟
چرا اَره؟
فقط به گل سرخ بگویید تو:هی !تو
خودش میافتد و میمیرد
کشتن یک نوزاد که زهر نمیخواهد
با کلاشینکف که پروانه شکار نمیکنند
فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق
و پروانه را بگذارید لای تکههای یخ ...

فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند.
در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانهروزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.
در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغالتحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدریاش به موجب ولخرجیهای مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد.
در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستانهای همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت.
در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت.
دانلود رمان شبهای سپید بخش اول | Download
دانلود رمان شبهای سپید بخش دوم | Download
دانلود رمان شبهای سپید بخش سوم | Download
دانلود رمان شبهای سپید بخش چهارم | Download
دانلود رمان شبهای سپید بخش پنجم | Download
دانلود رمان شبهای سپید بخش ششم | Download
بهار , تابستان , پاییز , زمستان و دوباره بهار.
ژانر: درام
به کارگردانی: Ki-duk Kim
فیلم نامه: Ki-duk Kim
Yeong-su Oh در نقش Old Monk (as Young-soo Oh)
Ki-duk Kim در نقش ***** Monk
Young-min Kim در نقش Young ***** Monk
Jae-kyeong Seo در نقش Boy Monk
Yeo-jin Ha در نقش The Girl
...آهنگساز: Ji-woong Park
این فیلم با نام های :
محصول مشترک: SouthKorea ، Germany
زبان: Korea
زمان فیلم: 103 دقیقه
داستان :
توصیه : فیلم واقعا حرف نداره ...
اینم خیلی جالب گفته به نظرم.
نقل قول:
نمایشی از آموزه های شاعرانه ی بودیسم در باره طبیعت ، انسان و حیوان ...نمایشی از تکرار چرخه ی پایان ناپذیر فصل های زندگی ...بهار ٬ تابستان ٬ پائیز ٬ زمستان ... و دوباره بهار !
برنده ی 11 جایزه ار جشنواره های مختلف + 7 نامزدی دریافت جایزه .
یه فیلم کاملا احساسی.
فیلمی که نه جلوه های ویژه ی چشم گیر داره نه لوکیشن های خاص ...
فقط طبیعت ...
تو این فیلم همه چیز معنی داره ... آب ... کوه ... آلاچیق سرگردان روی آب ... یک درب کهنه ی چوبی که ورودی دریاچه محسوب میشه.
موسیقی آرام و کالما همخوان با فضای آرام و دل انگیز لوکیشن های فیلم هست.
بازیگرا با تمام وجود بازی میکنند . به شخصه از اون پیر مرد خیلی خوشم اومد.
این فیلم در نظرسنجی بانک اطلاعات اینترنتی فیلمها (IMDb) توسط کاربران به عنوان فیلمهایی که همواره بهترین هستند|بهترین فیلمی که تاکنون ساخته شدهاست انتخاب شدهاست.[نیاز به ذکر منبع] بر اساس ۲۵۰ فیلم برتر همیشه این فیلم یکی از دو فیلمی است که امتیاز ۹٫۱ را از ۱۰ آوردهاست (دیگری پدرخوانده است) و دویست هزار نفر در نظرسنجی آن شرکت کردند که بیشترین آمار نظرسنجی فیلمها میباشد.
در مراسم جایزه اسکار سال ۱۹۹۴ این فیلم نامزد هفت اسکار شد (بهترین فیلم, بهترین بازیگر–مورگان فریمن, بهترین فیلمنامه, بهترین فیلمبرداری, بهترین ویرایش فیلم, بهترین موسیقی فیلم, و بهترین صدابرداری) اما نتوانست حتی یکی از آنها را به دست آورد.
این فیلم کیفیت چندان بالایی نداشت اما یکی از فیلمهایی است که موفقیت چشمگیری در فروش فیلمهای ویدوئی داشتهاست. طبق گفته Filmsite.org رقابت سختی در میان فیلمهای فارست گامپ، قصههای عامهپسند و سرعت بودهاست.
داستان فیلم
داستان رستگاری شاوشنگ در سال ۱۹۶۴ اتفاق میافتد و درباره یک بانکدار به نام اندی دفرسن (تیم رابینز) است که اشتباهاً به جرم قتل همسرش به حبس ابد در زندان ایالتی شاوشنگ محکوم میشود. او در زندان با فضایی پر خشونت و رشوه خواری مواجه میشود. در این خلال با زندانی سابقه داری به نام رد (مورگان فریمن) که به کار قاچاق کالا از بیرون به داخل زندان مشغول است، طرح دوستی میریزد و به کمک او موفق به فرار میشود.
او ابتدا خود را نزد رئیس زندان عزیز جلوه میدهد و با گرفتن یک انجیل در دستش و خواندن آیات آن نظر رئیس زندان را به خود جلب میکند، چندی بعد در کتابخانه زندان کار میکند و پس از آن امور حسابداری رئیس زندان را انجام میدهد.
در این دوران با فردی آشنا میشود که به او اعتراف میکند که همسر اندی را کشتهاست اما رئیس زندان با شنیدن این سخنها اندی را در انفرادی میاندازد.
اندی با یک چکش کوچک که از رد گرفته بود و آن را در کتاب انجیل مخفی کرده بود دیوار زندان را میکند و عکسی را در جلوی سوراخی که کنده بود قرار میدهد و پس از ده سال از آنجا فرار میکند. رد هم به دنبال او میآید و رئیس زندان هم طی حوادثی مجبور به خودکشی میکند.
تفاوتهای فیلم با داستان اصلی
این فیلم از داستان ریتا هیورث و فرار از شاوشنگ از استفن کینگ برگرفته شدهاست، اما تفاوتهایی بین فیلم و داستان اصلی وجود دارد که بعضی از آنها عبارتند از:
* در داستان زندان بان در کنار اندی میآید و میرود، در حالی که در فیلم زندان بان تا لبه ساختمان نزدیک او میشود و با او صحبت میکند.
* در داستان رد هرگز مسئول کتابخانه زندان نمیشود.
* در داستان اندی کفشهای رئیس زندان را نمیدزد.
* در داستان ویلیامز به یک زندان ناامن فرستاده میشود و ترجیح میدهد که کشته شود.
* در کتاب رد یک فرد انگلیسی-ایرلندی است در حالی که در فیلم یک سیاه پوست است.
* در داستان اندی در سال ۱۹۶۶ فرار میکند در حالی که در داستان در سال ۱۹۷۵ فرار میکند.
* حادثه 'نمایش فیلم' در داستان هرگز اتفاق نمیافتد.
بازیگران
* تیم رابینز (اندی دفرسن)
* مورگان فریمن (الیس بوید «رد» ردینگ)
* باب گانتن (واردر ساموئل نورتون)
* کلانسی براون (کاپیتان برایان هادلی)
* گیل بیلاز (تامی ویلیامز)
* مارک رولستون (باگز دیاموند)
* جیمز وایتمور (بروکز هاتلن)
* جفری دمان (دیستریکت آتورنی)
سازندگان
* کارگردان: فرانک دارابونت
* تهیهکننده: نیکی ماروین
* فیلمنامهنویس: فرانک دارابونت
* موسیقی: توماس نیومن
* کارگردان هنری: پیتر لنسدان اسمیت
* بازیگردان: دیبورا آکویلا
* فیلمبرداری: راجر دیکینز
* آهنگساز: توماس نیومن، ولفگانگ آمادئوس موتزارت
* ویرایشگر: ریچارد فرانسیس-بروس
* داستان: استفن کینگ
جزئیات
* ترانهای که اندی از بلندگوهای زندان پخش میکند، دوئتی از پردهٔ سوم عروسی فیگارواثر موتزارت است.
* هنگامی که رئیس زندان کتاب انجیل اندی را باز میکند میفهمد که اندی یک چکش در آن نگه داشته بودهاست.
* نقش تامی قرار بود به براد پیت داده شود.
* این فیلم دارای ۲۰۰۰۰۰ رای در نظر سنجی IMDB است که بیشترین آمار را دارد و مقام بعدی را ارباب حلقهها (به دنبال حلقه) دارد که دارای ۱۹۸۰۰۰ رای است.
* طی یک نظرسنجی که از سوی مجلهٔ امپایر انجام شده بود، این فیلم بهترین فیلم دههٔ نود و چهارمین فیلم برتر دوران اعلام شد. این فیلم در کنار فیلمهای کازابلانکا و یک زندگی با شکوه محبوب ترین فیلمهای مخاطبین سینما شناخته شده بود.
* کارگردان این فیلم تنها دو فیلم دیگر به نام مسیر سبز و مجستیک ساختهاست که در مسیر سبز از یکی دیگر از داستانهای استفن کینگ استفاده کردهاست.
جوایز
* نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم
* نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای مورگان فریمن
* نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه
* نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری
* نامزد جایزه اسکار بهترین ویرایش فیلم
* نامزد جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم
* نامزد جایزه اسکار بهترین صدابرداری
چه کامل و جامع شد!
یادداشت های خودم :
فیلم شاهکار بود.
واقعا آخرش یه حس غریب داشتم می خواستم صحنه ی آخر رو از نزدیک تر ببینم که متاسفانه از بالا نشون داد با ارتفاع بالا!!
آرزو های تیم رابینز خیلی به آرزو های خودم شبیه بود.
ما همه یه جورایی تو زندانیم واقعا ...
همه چیز به جا و درست و حساب شده بود.
موسیقی به موقع لانگ شات و کلوز آپ ها نما ها بگ گراند ها همه چیز ...
یه فیلم کامل بود به نظرم.
بازی مورگان فریمن واقعا منو تحت تاثیر قرار داد. تمی رابینز هم کمی از فریمن نداشت اما به نظرم فریمن خیلی دوست داشتنی تر بود.
فیلم دقیقا نشون میداد که هیچ کاری بدون جزا نیست و هر کاری عاقبتی رو برای عامل اش به همراه داره ...

تهیه کننده: حسین زندباف، محصول شرکت سینمایی توسعه ایمافیلم
فیلمنامه: سعید عقیقی (بر اساس رمان شبهای روشن اثر تئودور داستایوفسکی)
مدیر فیلمبرداری: جمشید الوندی
تدوین: حسین زندباف
موسیقی: پیمان یزدانیان
طراح صحنه و لباس: محسن شاه ابراهیمی
جلوه های ویژه: عباس شوقی
بازیگران: مهدی احمدی، هانیه توسلی، محسن شاه ابراهیمی، معصومه اسکندری، حسین فلاح، هیلدا هاشم پور
تاریخ آغاز فیلمبرداری: اواسط بهمن 1380
تاریخ اکران: 2 آذر 1382
خلاصه داستان:
این فیلم داستان استاد جوان دانشگاهی است که زندگی آرام و سرشار از انزوای خود را با تدریس ادبیات و مطالعه کتاب پرکرده است. او با دختر جوانی آشنا میشود که مسیر زندگی خود را به خاطر کسی که دوست داشته تغییر داده است و ...
جوایز و عناوین:
- برنده چهار جایزه از هفتمین جشن خانه سینما (22 شهریور 1382): بهترین فیلمبرداری (جمشید الوندی)، بهترین تدوین (حسین زندباف)، بهترین بازیگر نقش اول زن (هانیه توسلی) و بهترین طراحی صحنه (محسن شاه ابراهیمی)
- کاندیدای جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه و بهترین طراحی لباس از هفتمین جشن خانه سینما / 22 شهریور 1382
- کاندیدای دو جایزه از بیست و یکمین جشنواره فیلم فجر: بهترین بازیگر نقش اول زن (هانیه توسلی) و بهترین اثر از میان آثار هنر و تجربه
آثار
* برادران کارامازوف
* جنایت و مکافات
* ابله
* قمارباز
* جن زدگان(تسخیر شدگان)
* خطابهٔ پوشکین
* خاطرات خانه مردگان
* شبهای سپید
* دفتر یادداشت روزانهٔ یک نویسنده
* همیشه شوهر
* یادداشت های زیر زمینی
* جوان خام
پدر توماس مان بازرگان غلات بود که بعدها به مقام سناتوری شهر لوبک هم رسید, او از جانب مادر یک رگه پرتغالی داشت. تحصیلاتش را تا ۱۹ سالگی در لوبک گذراند و پس از مرگ پدرش همراه خانوادهاش راهی مونیخ شد. در آنجا وارد یک شرکت بیمه شد و توانست نخستین اثر خود , افتادهها, را به پایان برساند. در همان زمان وارد دانشگاه مونیخ شد و رشتههای تاریخ و ادبیات و اقتصاد سیاسی را دنبال کرد.
و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستیای ایجاد میشود که نامش را گروه ربعه گذاشتند.
* فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶)
* زندهبگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه)
* پروین دختر ساسان ۱۳۰۹) (نمایشامه)
* سایه مغول (۱۳۱۰)
* اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه)
* سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه)
* نیرنگستان (۱۳۱۲)
* سایه روشن (۱۳۱۲)
* مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی
* وغوغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد
* ترانههای خیام (۱۳۱۳)
* بوف کور (۱۳۱۵)
* علویه خانم (۱۳۲۲)
* حاجی آقا (۱۳۲۴)
* افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمهشببازی در سه پرده)
* ولنگاری (۱۳۲۳)
* توپ مرواری (۱۳۲۷)
* سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه)
* کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة)
* مجموعه نوشتههای پراکنده (به کوشش حسن قائمیان)
* کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی
* تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف
* مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شرو نویسنده فرانسوی
* جلو قانون نوشته فرانتس کافکا
* مسخ نوشته فرانتس کافکا
* گراکوس شکارچی نوشته فرانتس کافکا
* گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا
* دیوار نوشته ژان پل سارتر
* گزارش گمانشکن (۱۳۲۲)
* یادگار جاماسب (۱۳۲۲)
* کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲)
* زند وهومن یسن (۱۳۲۳)
* آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴)
* انسان و حیوان (۱۳۰۳)
* پیام کافکا
* ۱۹۴۵ خون دیگران
* ۱۹۴۶ همه میمیرند
* ۱۹۴۹ جنس دوم
* ۱۹۵۴ ماندارینها
* ۱۹۵۸ خاطرات یک دختر مطیع
* ۱۹۶۴ مرگی بسیار آرام
* ۱۹۶۶ تصاویر زیبا
* ۱۹۶۷ زن وانهاده
* ۱۹۷۰ کهنسالی
* ۱۹۸۴ مراسم وداع
* دستهای آلوده
* مگسها
* هستی و نیستی
* دیوار
* کلمات
* کارازکارگذشت
* شیطان و خدا
* روسپی بزرگوار
* راههای آزادی
* سن عقل
* مرگ در جان
* مردههای بی کفن و دفن
* چرخدنده
* بازیگر و قربانی
* خانواده خوشبخت
* گوشه نشینان آلتونا
* زنان تروا
* در دفاع از روشنفکران
* جنگ شکر در کوبا
* بودلر
-------------------------------------------------------------
* تهوع- ژان پل سارتر- ترجمه امیر جلال الدین اعلم- انتشارات نیلوفر- چاپ هفتم- ۱۳۸۳- تهران
* چرخدنده- ژان پل سارتر- ترجمه داریوش مؤدبیان- نشر قاب- چاپ اول- 1381- تهران
* خانواده خوشبخت- ژان پل سارتر- ترجمه بیژن فروغانی- انتشارات جامی- چاپ دوم- 1387- تهران
http://www.4shared.com/file/55822164/274db398/870-Alber_Kamo-Afsaneh_Syziof.html
http://www.4shared.com/file/60918238/6e3cd4fa/A029-Alber_Kamo-Soghoot.html
هرمان کافکا در ۱۴سپتامبر سال۱۸۵۲ در شهر کوچکی ازحومه «وسک» که در شش مایلی جنوب پراگ بود متولد شد. او فرزند چهارم یک قصاب به نام جکاب کافکا بود. خانواده فقیری داشت بنابراین در سن ۱۸سالگی به امید بهبود بخشیدن به وضعیت زندگیش روانه پراگ شد. هرمان انسان موفقی بود چه در افتتاح فروشگاهش و چه در گزینش همسری شایسته وزیبا. مانند جولی کافکا.
جولی در ۲۳مارس سال۱۸۵۶ در «پدربری» متولد شد. او فرزند دوم جکاب لوی، تاجر ثروتمند و صاحب کارخانه آبجوسازی بود. هرمان و جولی در ۳سپتامبر۱۸۸۲ ازدواج کردند و فرانتس که نامش را از امپراتور اطریش ـ مجارستان، فرانتس جوزف، گرفته بودند درکمتر از یکسال پس از ازدواج آنها دیده به جهان گشود.
دوسال پس از تولد فرانتس پسر دیگری به نام جرج متولد شد که یکسال بعد درگذشت. هنریچ پسر سوم خانواده در سال۱۸۸۷ متولد شد که او نیز درمدت کمتر از یکسال درگذشت. بیان تأثیر این دوواقعه بر فرانتس بسیار مشکل است. او بعدها اذعان داشت که اگر اشتباهات و کوتاهیهای پزشکان نبود مرگ آنان قابل پیشگیری می شد. معهذا در ۲۲سپتامبر سال۱۸۸۹ اولین خواهر او «گابریل» ـ الی ـ متولد شد. سپس در ۲۵سپتامبر سال۱۸۹۰ «والری» ـ والی» و در ۲۹اکتبر۱۸۹۲ نیز «اتیلی» ـ اتلا ـ به دنیا آمدند. کودکان بنا به رسم متداول بین افراد طبقه متوسط و مرفه اجتماع در آن زمان به وسیله معلم سرخانه رشد کرده و تربیت شدند. خانواده کافکا با پیشرفت وضعیت مالی از آپارتمان به آپارتمان دیگری نقل مکان کردند و این پیشرفت را مدیون موفقیتهای فروشگاه بودند.
فرانتس جوان، آرام، درون گرا ومنزوی بود. او علاقه داشت برای اوقات فراغت خواهرانش نمایشنامه بنویسد، همچنین علاقه وافری به مطالعه داشت.
نامه کافکا ـ۱۹۰۲
فرانتس روانه مدرسه آلمانیها شد ونه مدرسه چک که این خودنشاندهنده تمایل شدید پدرش به پیشرفت اجتماعی بود. در آن زمان اکثریت قریب به اتفاق مردم در پراگ به زبان چک صحبت می کردند ولی با توجه به قدرت امپراتوری اطریش ـ مجارستان زبان آلمانی زبانی ممتاز و برگزیده بود. فرانتس در دوران کودکی بیشتر به زبان چک صحبت می کرد چرا که معلم سرخانه اش اهل چک بود ولی خیلی زود در زبان آلمانی نیز تبحر فراوانی یافت که این را می توان در داستانها ودست نوشته های خارق العاده اش یافت.در مدرسه شاگردی کوشا بود و دروسی مثل لاتین، یونانی و تاریخ را به خوبی گذراند.
رشد اعتقادات مذهبی در او بیشتر محدود به این بودکه در سال چهارمرتبه به همراه پدرش به کنیسه برود که این امر علاقه دینی در او ایجاد نکرد. در سال۱۹۰۱ از دانشکده آلشاتر فارغ التحصیل شد و به دانشگاه چارلز فردینان رفت و تحت تأثیر یکی از دوستانش برای اولین بار تصمیم گرفت درس شیمی بخواند که این تصمیم فقط دوهفته به طول انجامید چرا که او به رشته حقوق روی آورد. ترم بعد مصمم شد مهارت خود را در ادبیات آلمان بیازماید و این بار نیز مجدداً به رشته حقوق بازگشت زیرا عقیده داشت اساتید درامر تحقیق و پژوهش او را دقیقاً یاری نمی کنند. فرانتس حقوق را انتخاب کرد چرا که با زندگی روحی و فکری او تداخلی نداشت. در دانشکده با «ماکس برود» که یکسال از او کوچکتر بود آشنا شد. ماکس همان کسی بودکه تا آخر عمر دوستی بسیار نزدیک و صمیم با کافکا داشت و بعدها نیز نویسنده آثار و دستنوشته های او گردید. کافکا در ژوئن۱۹۰۶ بااخذ درجه دکترا در رشته حقوق فارغ التحصیل شد.
تقریباً از سال۱۸۹۸ بودکه فرانتس به طور جدی تری به امر نویسندگی روی آورد که البته دستنوشته های ابتدائی او همگی نابود شدند. اولین داستان موجودش با عنوان «توصیف یک جدال» بین سالهای۱۹۰۴ تا ۱۹۰۵ ثبت گردیده است. در سال۱۹۰۷ اولین شغل خود را در شرکت بیمه آغاز کرد که خیلی زود آن را به دلیل ساعات کاری طولانی و شرایط سخت و طاقت فرسا رها کرد. بعدها در سال۱۹۰۸ در شرکت بیمه حوادث کارگران مشغول به کار شد که تا پایان دوران بازنشستگی، عمر خود را در آنجا سپری کرد. این کار گرچه بسیار مهم نبود ولی با داشتن ساعات کاری محدود این امکان را به او می داد تا زمان بیشتری برای تفکر و نوشتن داشته باشد. در سال۱۹۱۱ دولت دچار ورشکستگی و نابودی شد. این بودکه پدرش از او خواست تا متصدی امور کارخانه پشم شیشه گردد ولی این کار وقت زیادی از زندگی او راتلف می کرد تا جائی که واقعاً فرانتس را به سوی خودکشی سوق داد.
فرانتس کمابیش فوق العاده جوان به نظر می رسید. گاهی باوجود اینکه ۲۸سال داشت او را ۱۵ یا ۱۶ساله تصور می کردند. در سال۱۹۱۱ سفرهای خود را به پاریس، ایتالیا و سوئیس آغاز کرد. همچنین به تئاتر آن هم از نوع دوزبانه یعنی آلمانی ـ عبری علاقه زیادی داشت تا جائی که حتی مقاله ای نیز در این مورد دارد. او بعدها با «ایساک لوی» هنرپیشه تئاتر دوستی نزدیکی برقرار کرد چیزی که پدرش آن را بی فایده می پنداشت. پدر تصور می کرد که پسرش با آن طبیعت آرام وعادات گیاهخواریش بسیار غریب و غیرعادی می نماید.
«ماکس برود» کافکا را متقاعد کرد که برخی از آثارش راچاپ کند. او نیز در ژانویه۱۹۱۳ کتاب «تفکرات» خود را که مجموعه ای از داستانهای کوتاه و خلاصه نویسی های اولیه اش بود به چاپ رساند. ضمناً در حال جمع آوری اطلاعاتی برای اثر دیگری با عنوان «آمریکا» بودکه در سال۱۹۱۲ شروع به نوشتن آن کرده بود.
در طول ایام تحصیل در دانشگاه و همچنین دوران کهولتش هرگز زندگی راهب گونه و زاهدانه ای نداشت.
همانگونه که در یادداشتهای روزانه اش در مورد ازدواج می نویسد آن را در حکم تنبیهی تلقی می کند که مانع خوشبختی طرفین و با هم بودن آنهامی شود. به همین دلیل هم بودکه بارها نامزد کرد ولی پس از چندی درست در آخرین لحظه آنها را بر هم می زد. به نظر می آمد که فرانتس مدام از چیزی غصه می خورد که همان تفاوت قائل شدن بین یک زن فاسد و یک زن پاک بود. اوعقیده داشت که هر زنی یا پاک پاک است یا فاسد و بدکاره و هیچ حد واسطی مابین آنها وجود ندارد. چیزی که «فلیس باور» بخوبی درک کرده بود.
در غروب روز ۱۳آگوست۱۹۱۲ فرانتس، برای اولین بار «فلیس» را در منزل «برود» ملاقات کرده و شیفته او شد. فلیس در ۱۸نوامبر سال۱۸۸۷ در برلین متولد شده بود. فرانتس شروع به نوشتن نامه های طولانی برای او کرد که مضمون بیشتر آنها راجب به خودش، احساساتش و حتی بی کفایتیهایش بود.
در اولین جرقه های آتش عشقش اثر معروف خود یعنی «محاکمه» را در شبهای۲۲ و ۲۳ سپتامبر به رشته تحریر درآورد و به فلیس تقدیم کرد. او این اثر را اولین اثر کامل خودنامید و آن را با افتخار برای دوستان و خانواده اش می خواند. در نوامبر و دسامبر همان سال اثر دیگرش با عنوان «مسخ» رانوشت و همچنین روی اثر دیگرش «آمریکا» نیز کار می کرد که البته گهگاه و به طور پراکنده تا سال۱۹۱۴ ادامه یافت. در طی این دوران یعنی سپتامبر۱۹۱۳ جهت بهبود وضع سلامتیش روانه بیمارستان مسلولین در «ریوای» ایتالیا شد که البته فایده چندانی هم نداشت. در آنجا با یک دختر ۱۸ساله سوئیسی به نام «گریت وارنر» ملاقات کرد که بسیار او را دوست می داشت. فرانتس شب هنگام با ضربه زدن به سقف (اتاقهایشان درست بالای سر یکدیگر بود) او راخبر می کرد وکنار پنجره با او به گفت وگو می پرداخت و یا هنگام صرف صبحانه داستانهایی از جن و پری برایش می خواند. گرچه این ارتباط فقط ۱۰روز به طول انجامید ولی به نظر می آمد که تأثیر بسیار عمیقی بر روی فرانتس گذاشت.
ضمناً خواستگاری از فلیس همچنان ادامه داشت. او هر روز برایش نامه می نوشت حتی گاهی بیش از یکبار و اغلب شکایت از این می کرد که چقدر بد و ناپاک است. فرانتس سرانجام در سال۱۹۱۳ از فلیس رسماً خواستگاری کرده و او نیز پذیرفت گرچه در همان نامه آخر او همچنان به این مطلب که چرا برای فلیس مناسب نیست فراوان اشاره کرده بود.
فلیس دوستی داشت به نام «گریت بلوچ» که متولد ۱۸۹۲ بود. او با نوشتن نامه هایی به فرانتس در واقع نقش یک میانجی را برای فلیس و فرانتس بازی می کرد. فرانتس نیز برخی مشکلات خود را با فلیس برای او می نوشت و گریت نیز سعی می کرد که کمکش کند. آنها با نوشتن نامه های زیاد برای یکدیگر نوعی رابطه عمیق دوستی برای خود ایجاد کردند. اما به نظر می آمد گریت چیز بیشتری می خواست. او فرانتس را با تمام وجودش دوست می داشت.
بازپرس پراگ اخیراً کشف کرده است که فرانتس کافکای ۳۱ساله، کارگر بیمه که در اوقات فراغتش دارای دست نوشته هایی هر چند پیش پا افتاده بوده است علی الظاهر پدر فرزندی است از «گریت بلوچ» ۲۲ساله که دوست نامزد خود او یعنی فلیس باور ۲۶ساله است. براساس اسناد و مدارک به دست آمده بازپرس عقیده دارد که این دوعاشق از قرار به طور پنهانی یکدیگر را ملاقات می کرده اند و حتی گاهی نیز با حضور باور که از روابط عاشقانه این دو کاملاً بی اطلاع بود. بلوچ با حالتی گریان به بازپرس گفته است که او نمی خواسته روابط بین کافکا و باور را بر هم بزند به همین دلیل موضوع بارداریش را پنهان کرده است و از نظرها خود را مخفی نگاه داشته. «من عاشق او هستم و می دانم که این رابطه چه معنایی برایش دارد ـ فرار کردن از زندگی جهنمی با خانواده اش.»
صریحاً عقیده دارم که کل این موضوع فقط کار یک روزنامه جنجالی می باشد و بیشتر تمایل دارم که این موضوع را باور نکنم به خاطر یک چیز و آن هم نامه «گریت بلوچ» به یکی از دوستانش پس از گذشت ۲۵سال از آن واقعه. که البته «ماکس برود» آن را از طریق یکی از دوستانش به دست آورده و در چاپ نوبت دوم بیوگرافی کافکا به آن افزود. گریت در آن نامه می گویدکه او یک پسر کوچک در سال۱۹۱۴ داشته است که در سن ۷سالگی یعنی سال۱۹۲۱ در گذشته است البته برای این ادعا هیچ دلیل محکم دیگری وجود ندارد و گریت عقیده داشت که فرانتس هیچ چیز در مورد آن بچه نمی دانسته که البته تقریباً باور نکردنی است. چرا که یکسال پس از آن ماجرا آنها با یکدیگر در ارتباط بودند. در حقیقت پس از ۷ یا ۸ماه که فرانتس، فلیس و گریت یکدیگر را دوباره ملاقات کردند کسی چیز عجیب و غریبی را گزارش نکرد. فقط گریت به طور واضح گرفتار عشق فرانتس شده بود و با تمام وجودش او رامی ستود. البته مشکل است پذیرفتن این واقعیت که کافکایی که بطور کشنده از روابط جنسی می هراسد و صفحات فراوانی از نامه هایش به فلیس بیانگر این است که قادر نیست آن روابط ناپسند را با او داشته باشد حال به سراغ دوست او برود. متأسفانه ما نمی توانیم بیش از این راجع به این موضوع با گریت صحبت کنیم چرا که او در سال۱۹۴۴ توسط حزب نازی کشته شد.
نتیجه؟ احتمالاً این ادعا صحت نداشته گرچه راهی برای اطمینان بیشتر نیز وجودا ندارد.
«روز دوم آگوست آلمان به شوروی اعلان جنگ داد.» (بعد از ظهر یک روز در حال شنا کردن یادداشتهای روزانه ـ۱۹۱۴)
فرانتس در جولای ۱۹۱۴ در یک هتل طی مشاجره ای ناپسند در حضور خواهر فلیس، ارنا و گریت بلوچ نامزدی خود را با او بر هم زد گرچه نامه نگاری همچنان ادامه داشت. همان سال بود که او شروع به نوشتن کتاب محاکمه کرد و تا سال۱۹۱۶ اغلب روی آن کار کرده بود. «ماکس برود» فرانتس را تشویق کرد تا برخی از آثارش را چاپ کند و این زمانی بودکه اثر دیگر او با عنوان«قضاوت» در سال۱۹۱۳ به اتمام رسید.
کتاب «سوخت انداز» نیز در سال۱۹۱۳ و به دنبال آن «مسخ» در سال۱۹۱۵ به چاپ رسیدند.
«گرت ولف ورنگ» که مسؤولیت چاپ کتب فرانتس را بر عهده داشت تقریباً تا آخر عمرش ناشناخته باقی ماند او عقیده و ایمانی راسخ به فرانتس داشت.
در سال۱۹۱۵ فرانتس موفق به دریافت جایزه «تئودور فونتین» شد که علاوه بر مبلغ ۸۰۰مارک شهرتی جهانی و جاودانی برایش به ارمغان آورد.
پس از اینکه جنگ جهانی اول در گرفت کافکا جهت سرگرمی تصمیم گرفت به سربازی برود. از قرار معلوم می خواست مردانگی اش را ثابت کند و یا شاید از نامزدی با فلیس می گریخت. در هر صورت او به خاطر شغلش که کار در بیمه حوادث کارگران بود خود نیز به نوعی زیر نظر دولت آن زمان اداره می شد ازخدمت سربازی معاف شد.
فرانتس در جولای۱۹۱۷ مجدداً از فلیس تقاضای ازدواج کرد و یک هفته را با او در «مرین بد» گذراند و سپس سفری به بوداپست داشتند و این زمانی بودکه بیماری او همراه با سرفه های خونی به وخامت گرائید و در ماه آگوست پزشکان تشخیص دادند که بیماری سل دارد. همیشه ترس ازازدواج و روابط جنسی بودکه متضمن بر هم خوردن ارتباط او با فلیس می شد. فلیس سرانجام در سال۱۹۱۹ با مرد دیگری ازدواج کرد در حالی که نامه های فرانتس به او همچنان ادامه داشت.
علیرغم تحلیل قوای جسمانی اش مجدداً با دختری به نام «جولی هری رک» (۱۹۳۹ـ۱۸۹۱) نامزد شد. پدر دختر کفاش و همچنین دربان کنیسه بود به همین خاطر پدر فرانتس برای فرار از این شرم، فروشگاه خود را فروخت و ترک دیار کرد که این خودانگیزه ای برای فرانتس شد که اعترافات و احساسات جریحه دار خود را در کتاب «نامه ای به پدر» بیان کند. (تصادفاً پدر هرگز این نامه را ندید. چرا که فرانتس آن را به مادرش داده بود تا به دست پدر برساند ولی او این کار را نکرد.) با این حال فرانتس به مکان دوری رفته و برای خود و جولی آپارتمانی کرایه کرد و تا روز قبل از بر هم خوردن قول و قرار ازدواجشان با یکدیگر بودند.
فصل هفتم: «عشق من، عشق من، ای یگانه خوب من.»
با شروع سال۱۹۲۴ وضعیت فرانتس رو به وخامت گرایید. در حالی که کاهش وزن فراوان پیداکرده بود به آسایشگاه مسلولین کیرلینگ، اطریش، نزدیکی شهروین منتقل شد. در این زمان بودکه با انتشار کتاب «هنرمندی گرسنه» موافقت کرد.
باوجود اینکه از لحاظ قوای جسمانی بسیار تحلیل رفته و ضعیف شده بود از پدر دختری به نام «دورا» که یک خاخام بود تقاضای ازدواج کرد. او از اینکه «دورا» کنار بالینش بود بسیار خوشحال می نمود. تا اینکه سرانجام در ۳ژوئن سال۱۹۲۴ درگذشت.
آخرین نامزدش، دورا، تسلی ناپذیر بود. مدام می گریست و زمزمه می کرد «عشق من، عشق من، ای یگانه خوب من» (که قلب من برای همیشه شکسته
باقی می ماند و اشک به چشمانم خواهد ماند).
آثار
******************************************************
قصر
محاکمه
گروه محکومین
مسخ
آمریکا
مجموعهٔ داستانها
نامه به پدر
جلو قانون
دفتر یادداشت های روزانه
-----------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------
* پشهها (۱۹۲۷)
* سارتوریس (۱۹۲۹)
* خشم و هیاهو (۱۹۲۹)
* گوربهگور (۱۹۳۰)
* حریم (۱۹۳۱)
* روشنایی ماه اوت (۱۹۳۲)
* دو دکل (۱۹۳۵)
* ابشالوم، ابشالوم! (۱۹۳۶)
* شکستناپذیر (۱۹۳۸)
* نخلهای وحشی (۱۹۳۹)
* دهکده (۱۹۴۰)
* برخیز ای موسی (۱۹۴۲)
* مزاحم در خاک (۱۹۴۸)
* مرثیه برای راهب (۱۹۵۱)
* حکایت (۱۹۵۴)
* شهر (۱۹۵۷)
* عمارت (۱۹۵۷)
* چپاولگران (۱۹۶۲)
* ابشالوم، ابشالوم!. ترجمهٔ صالح حسینی. انتشارات نیلوفر
* برخیز ای موسی. ترجمهٔ صالح حسینی . انتشارات نیلوفر
* حریم. ترجمهٔ فرهاد غبرایی. انتشارات نیلوفر
* خشم و هیاهو. ترجمهٔ صالح حسینی. انتشارات نیلوفر
* داستانهای یوکناپاتافا. ترجمهٔ عبدالله توکل، رضا سیدحسینی. انتشارات نیلوفر
* یک گل سرخ برای امیلی. ترجمهٔ نجف دریابندری. انتشارات نیلوفر
* نخلهای وحشی. ترجمهٔ تورج یاراحمدی . انتشارات نیلوفر
* تسخیر ناپذیر. ترجمهٔ پرویز داریوش . انتشارات امیرکبیر

ناشر: نیلوفر
ترجمه: امیر جلال الدین اعلم
شابک: 964-448-125-9
تعداد صفحات: 547
شمارگان چاپ: 2200
اطلاعات چاپ: قطع رقعی
قیمت پشت جلد: 39000
درباره کتاب :
مجموعه ی داستان های فرانتس کافکا همه ی داستان های کافکا را گرد هم آورده است، از داستان های کلاسیکی همچون "مسخ" و "کیفرگاه" و "هنرمند گرسنگی" گرفته تا داستان های کوتاه تر و پاره نوشته هایی که ماکس برود پس از مرگ نویسنده درآورد؛ بجز سه رمان کافکا، تمام دستاوردهای داستانی او در این مجلد گنجانده شده است. ژرفا و فراخای تخیل تابناک و کاوشگرش هنگامی آشکارتر می گردند که این داستان ها را به سان یک کل بنگریم. اندیشه های دو تن از گرانمایگان ادب را در باره ی فرانتس کافکا بخوانیم:
نمی توانم بگویم که کدام عنصر را در کافکا بیشتر می ستایم: بازنمود طبیعت گرایانه ی او را از یک جهان وهمناک که به میانجی دقت ژرف پنداره ها باور کردنی گردیده است، یا گرایش شگرفش را به عالم پر رمز و راز.(آندره ژید)
فهرست مطالب :
دو تمثیل آغازین
جلوی قانون
پیام امپراطور
داستان های بلند
وصف یک پیکار
تدارک عروسی در روستا
داوری
مسخ
کیفرگاه
آموزگار دهکده[موش کور غول پیکر]

مترجم: گیتا گرکانی
موضوع: رمان خارجی
تاریخ چاپ: 1386
قطع : رقعی
تعداد صفحات: 680
نوع صحافی : سخت
زبان اصلی : انگلیسی
زبان کتاب : فارسی
شابک : 978-964-8497-48-9
این رمان موراکامی در وهلهای اول جستجونامهای کلاسیک است، اما در ضمن پژوهش جسورانهای در مورد تابوهای اسطورهای و معاصر است. مهمتر از همه، اثری بسیار سرگرمکننده است.
«از جذابترین نویسندههای اصیل دنیای ادبیات.» اسکات ریبورن، نیواستیتسمن

نویسنده : نیکلاس اسپارکس
مترجم : نفیسه معتکف
انتشارات : شادان
قیمت : 30000 ریال
«جرمی مارش» خبرنگار جوان و خوش چهره ی داستان برای ماموریتی به کارولینای جنوبی می رود. حضور او با ماجراهایی همراه است که علاوه بر درگیر شدن، با «لکسی» به عنوان یکی از مطلعین حوادث رخ داده در آن منطقه آشنا می شود. «لکسی» دختر جوان و زیبارویی است که در کنار «جرمی» و کنجکاوی های او به عنوان یک خبرنگار، حوادث جالب و غیر منتظره ای را تجربه می کند و...

نویسنده : آذردخت بهرامی
انتشارات : چشمه
قیمت : 9000 ریال
«شب های چهارشنبه» عنوان یکی از هشت داستانی است که نام خود را به اولین مجموعه داستان آذردخت بهرامی بخشیده است. این داستان در سال 1382 جایزه ی دوم مسابقه ی اینترنتی «بهرام صادقی» را کسب کرد. داستان هایی از این مجموعه به زبان های ایتالیایی، آلمانی، انگلیسی، سوئدی و فارسی در مجلات، فصلنامه ها و مجموعه داستان های خارج از کشور منتشر شده اند. شب های چهارشنبه

نویسنده : فرهاد بابایی
انتشارات : بن گاه
قیمت : 1800 تومان
این کتاب مجموعه داستانی است با 13 داستان در 159 صفحه.
« شوهرش صاحب نه هزار و دویست و دو متر زمین بایر بود. عمارت های تازه ساخت و کلنگی اش، با یک ضرب و جمع یازده دقیقه ای ماشین حساب، سر و جمع بیست و نه هزار و هفتصد و چهار متر مربع می شد. زن قبل از این که با او ازدواج کند، فاحشه ای بود که توی دو تا خیابان پاتوق داشت...» از متن کتاب

نویسنده : اصغر الهی
انتشارات : چشمه
قیمت : 15000 ریال
«... خواستم خوب نگاهت کنم چراغ ها کم نور شدند شب بیماری اتاق ها را پر کرد شب پشت شیشه ها بود آن سوی شیشه ها میان باغی پر ا دار و درخت. شب لای درخت ها بود. گربه ای بود که از شاخ و برگ ها آویزان بود. تن را کش می داد تا روی زمین بخسبد. می خواستم خودم را از آن همه خواب های خاکستری بیرون بیاورم. شب دستم را سفت گرفته بود و می برد.» ار متن کتاب

نویسنده : ایزابل آلنده
مترجم : محمدعلی مهمان نوازان
انتشارات : مروارید
قیمت : 49000 ریال
دیه گو دلاوگا اواخر قرن هجدهم در جنوب کالیفرنیا متولد شد، زاده دو دنیای متفاوت است. پدرش یک نظامی اشرافزاده و مادرش، جنگجویی از قبیله شوشون. در کودکی آمیخته با شیطنت های کودکانه و ماجراجویی هایش، او نظاره گر ظلم و بی عدالتی وحشیانه ای می شود که مهاجمان اروپایی به بومیان قاره آمریکا روا می دارند و همانجاست که برای اولین بار نسبت به ریشه های آبا و اجدادیش تضادی درونی را حس می کند.
دیه گو در شانزده سالگی برای کسب دانش روز اروپا راهی بارسلونا می شود. در فاصله میان کالیفرنیا تا بارسلونا، که در واقع حد فاصل دنیای جدید و قدیم است، شخصیت زورو شکل می گیرد، قهرمان برجسته ای متولد می شود و افسانه آغاز می گردد...

نویسنده : عاطفه منجزی
انتشارات : اختران
قیمت : 26000 ریال
«... فرهاد بی نوا داره قربانی تیام می شه. طفلی فکر می کنه داره زن می گیره، در حالی که خبر نداره زنش مرده. خنده داره، نه؟ می دونم. هیچم خنده دار نیست. هر کی بفهمه داره چه اتفاقی می افته، می شینه و کلی به حال و روز ما دو تا، زار می زنه. حالا صبر کن تا همه چی رو از اولش برات بگم» از متن کتاب

نویسنده : موریس بلانشو
مترجم : مهشید نونهالی
انتشارات : نشر نی
قیمت : 26000 ریال
کتاب کافکا تا کافکا می خواهد نبردی را توصیف می کند؛ نبردی که نه امکان شکست و ، با این همه ، نه قادر است که آرامش یابد و نه پایان گیرد ، نبردی تاریک ، تحت پوشش تاریکی ، که با ساده اندیشی بیش از اندازه می توان گفت دارای چهار وجه است : رابطه با پدر، رابطه با ادبیات و رابطه با دنیای زنان ؛ این سه شکل مبارزه به گونه ای عمیق تر مطرح می شوند تا نبرد معنوی را شکل دهند .


حالا خودم برایت می نویسم
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتی : پیش از غروبِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسمِ تنهای تو را،
با وِردی از اوراد آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار تلخِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شاعران را انشاء می کند!
هر شب می اید
چشمانِ منتظرم را خیس گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت شاعران ِدیگر این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بیِ دریا!
دیگر کارم به جوانب جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که گوشِ شیطان کر!
از این هجرت بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنارِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این « اما »!●

و خاطره ها
دوست داشتنم را تکرار نمیکردند
کاش عقلم وابستگیم را به تو دیوانگی نمیخواند
آنگاه
ماه و ستاره ها در بزم عاشقانه ی من و تو
شکوه عشق را می نگریستند
و دیگر هیچ کس عشقم را به تو
به سخره نمیگرفت...........
حتی خود تو ....








FAX:+44 171 4127745

برخی تحقیقات دیگر، تاریخ آن را به سدهی پنجم هجری نسبت میدهند ("سهم ایرانیان در تاسیس کتابخانههای اسلامی" از اسماعیل حاکمی. نشریه سمینار کتاب و کتابداری . 1360 ) اما آنچه مسلم است این کتابخانه بنا بر وقفنامه مربوط به "تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی" به تاریخ 861 ق در سال 861 دایر و مورد استفاده عموم بوده است.
طی این سالها اسامی مختلفی از جمله "قرائتخانه حضرت"، "کتابخانه مشهد الرضا" و غیره داشته است. در قرن دهم کتابخانه مورد تجاوز ازبکان قرار گرفت و بسیاری از نفایس آن به تاراج رفت. در زمان شاه عباس صفوی مجدداً رونق گرفت و برخی از آثاری که در هندوستان فروخته شده بود، باز پس گرفته شد. در دوران صفویه کتابخانه دارای "نسّاخانهی وراقان" و مصححانی بوده که مرتباً کتاب برای کتابخانه تهیه میکردهاند و "خازن الکتب" را شاهان صفوی و از بین یکی از علمای برجستهی زمان تعیین میکردند.
از محل کتابخانه در زمانهای قدیم اطلاع دقیقی در دست نیست. حدود سال 1150 گویا قرآنخانه و کتابخانه در یک جا و پشت ایوان طلای صحن عتیق قرار داشته است. بعداً بین سالهای 1289 تا 1290 کتابخانه به طبقهی فوقانی "کشیکخانه" خدام واقع در قسمت غربی مدرسه "علینقی میرزا" انتقال یافت و مدت 73 سال در آنجا باقی ماند. سپس در مهر ماه 1323 به ساختمان نوینی با 1034 متر مربع زیر بنا که توسط "گدار" فرانسوی طراحی شده بود، منتقل گردید.
متاسفانه در سال 1353 دولت وقت تصمیم به تخریب ساختمان گرفت و لذا موقتاً به تالار تشریفات که در طبقهی فوقانی مقبرهی "شیخ بهایی" ساخته شده بود؛ منتقل شد. در سال 1356 به ساختمان جدیدی در 2 هزار متر مربع زیربنا و در سه طبقه که برای کتابخانه ساخته شده بود انتقال یافت. اما باز در سال 1359 مقرر شد ساختمان جدیدی برای کتابخانه مطابق با نیازها و تکنولوژی نوین ساخته شود و بالاخره کتابخانهی جدید با 28 هزار متر مربع زیربنا و مجهز به انواع تجهیزات ایمنی در تاریخ فروردین 1374 افتتاح شد.
بخشهای اصلی موزه و کتابخانه آستان مقدس رضوی در ساختمان جدید عبارتند از:
- نفایس و نوادر
ـ کتب خطی
ـ قرآنهای خطی
ـ دستنوشتهها
ـ کتب چاپ سنگی و سربی
ـ اسناد تاریخی
ـ اسناد دیداری و شنیداری
ـ تاریخ شفاهی
ـ نفایس مطبوعاتی
ـ پایاننامهها
ـ نقشههای جغرافیایی و منابع الکترونیکی که هریک از آنها در بخش مستقل و با رعایت شرایط استاندارد کتابخانههای بزرگ جهان حفظ میشود.
گنجایش کتابخانه یک میلیون کتاب بوده و تا 5 میلیون قابل گسترش است. در حال حاضر مجموع کتب کتابخانه بالغ بر نیم میلیون جلد است که شامل هزاران کتاب خارجی، هزاران نسخه عکسی و بالغ بر چند ده هزار نسخه خطی است که افزون بر هزار آن قرآن است. مجموعه قرآنهای کتابخانه آستان قدس از نفیسترین مجموعههای دنیاست. 
2- مختصر کتاب العین: متن از خلیل بن احمد و اختصار آن از ابوبکر محمد بن حسن زبیدی است، در علم لغت به خط نسخ کهن، تاریخ تحریر ربیع الاخرسال 383ق.
3- صحیفه کامله سجادیه از علی بن الحسین(ع)، به خط حسن بن ابراهیم بن الزامی، تاریخ تحریر: شوال417ق.
4- نهج البلاغه، گردآورنده سید رضی رضوان الله علیه، کاتب محمدبن احمد النقیب، تاریخ تحریر: 544ق.
5- مجموعه شامل هشت رساله، تمهید فی الاصول، اصول کافی، تفسیر ابوالفتوح رازی، صحیفه سجادیه، اخوان الصفا و خلان الوفاء(رسائل)، دیوان حافظ، مجموعه زیارات و ادعیه، نهج البلاغه، زاد المعاد، ریاض العارفین (فی شرح صحیفه المتقین)، نفس ناطقه انسان، الحشائش، شرح الاعمال الهندسیه، تحریر اقلیدس، کلیات سعدی، درة التاج، مفید الخاص فی علم الخواص، تهذیب اللغة
نوادر و عجایب مخزن کتب خطی اداره مخطوطات
2- دانه برنج منقوش به سوره مبارکه توحید.
3- کتاب زیارت عاشورا شماره 9257 به خط ناخنی، این نسخه را عبدالوهاب بن شیخ محمد مؤمن شیرازی به خط نسخ و نستعلیق با ناخن نوشته، تاریخ تحریر: 1256ق، وقفی سید ابوالقاسم جواهری.
4- تعداد57 ورق ار قرآن به ابعاد 101×177 س. م به خط بایسنغرین شاهرخ گورکانی نوه گوهرشاد خاتون روی کاغذ خانبالغ که از عجایب خطوط عالم دانستهاند.
5- قرآن شماره 1582 به قطع خیلی کوچک که قاعدتاً با موی دم اسب نوشته شده است.
6- تفسیر بینقطه معروف به سواطع الالهام، تألیف ابوالفیض بن مبارک فیضی، تفسیر تمام قرآن است متعلق به تاریخ 1002ق .
7- کتاب لاتین چاپ قدیم، ظاهراً شرحی است بر یکی از اناجیل که در زمان گوتنبرگ مخترع چاپ، طبع و انتشار یافته است تاریخ چاپ: سوم آوریل 1473 میلادی. دارای 280 صفحه در هر صفحه دو ستون و در هر ستون 17سطر است. کتاب مذکور در سال 1956 میلادی به مبلغ پنج هزار و چهارصد فرانک توسط سید جلال تهرانی در بلژیک خریداری و در سال 1361 به کتابخانه آستان قدس رضوی اهداء شده است.
8- قرآن خطی11 سطری شماره 2883، کاتب به نحوی صفحات قرآن را تحریر کرده که در تمام صفحات حرف اول از سطر اول با حرف اول از سطر آخر مطابقت دارد و به همین ترتیب از سطرهای دوم تا پنجم با حرف اول از سطرهای هفتم تا دهم مطابق است و سطر ششم در تمام صفحات منفرد است.
تلفن: 2219553-511 - 98+
دورنگار: 2220845-511 - 98+
نشانی: مشهد.حرم مطهر. بست شیخ طوسی / صندوق پستی: 117
email: info@aqlibrary.org
پایگاه اینترنتی سازمان موزه و کتابخانه آستان قدس رضوی
دانشنامه کتابداری . سایت کتابخانه آستان قدس
دفتری که روزگاری "مرتضی سرهنگی" به راه انداخته بود و یک تنه بیش از 550 جلد کتاب جنگ منتشر کرده بود؛ حالا میخواست یک "کتابخانهی تخصصی" برای مجموعهسازی و اطلاعرسانی تمام آثار جنگ هشت ساله برپا کند.
این شد که بالاخره در سیویکم شهریور 1379 قصهی کتابخانهی جنگ از یک اتاق 9متری، با چند قفسه کتاب و یک میز امانت کوچک و البته دلهای پر امیدی که کار را همراهی میکرد؛ با مسئولیت "نصرتالله صمدزاده" کتابدار با تجربهی کتابخانهی مرکزی حوزهی هنری آغاز شد. قصهای که با تمام فراز و نشیبهایش کم کم شبیه افسانه میشود.
با پیشرفت کار، به جز مشکلاتی از قبیل کمبود جا و نیروی انسانی، مشکلی به نام ردهبندی جنگ نمودار شد. پیش از این به موضوع جنگ به عنوان یکی از شاخههای عمومی و پراکنده در سایر موضوعات و ردهبندیها نگاه میشد و از طریق چنین رویکردی نمیتوانستی آثار جنگ را در کتابخانههای مرجع ــ حتی جایی مثل کتابخانهی ملی ــ دنبال کنی!
این مشکل با چندین سال تحقیق و پژوهش و تجربهی عملی و با تخصصی شدن یک ردهبندی و طراحی آن بر اساس اصول مدون و با استخراج تمام اطلاعات تخصصی فهرستنویسی، برطرف شد؛ به نحوی که اکنون نه تنها "ردهبندی جنگ" مورد استفادهی پژوهشگران است، بلکه این شیوهی ردهبندی برای دیگر کتابخانههای تخصصی هم قابل تجویز است.
صمدزاده که از آثار مرجع پدید آمده طی این سالها گلهمند است؛ وضع کتابشناسیها را اسفناک میداند و میگوید: «اکثر این کتابشناسیها از نبود کارشناسی مناسب در موضوع و عدم روشمندی در شیوهی جمعآوری و تدوین اطلاعات کتابشناختی رنج میبرند و در تفکیک منابع و اختصاص موضوعات خاص مرتبط با جنگ ایران و عراق به بیراهه رفتهاند و قابلیت گسترش ندارند و متولد نشده پیر میشوند و کارکرد خود را از دست میدهند.»
کتابشناسیهایی که در چهار سال اخیر منتشر شدهاند؛ کم نیستند: کتابشناسی خرمشهر/ محمدجواد جزینی (1387)، کتابشناخت تئاتر مقاومت/ تقی اکبرزاده (1385)، کتابشناسی اسارت/ مسعود دهنمکی (1384)، کتابشناسی دفاع مقدس/ فیروزه برومند (1384)، مأخذشناسی جنگ ایران و عراق/ علیاکبر مرتضایی قهرودی (1384)، کتابشناسی داستانهای بیستساله انقلاب (امام، انقلاب، دفاع مقدس)/ قاسمعلی فراست، سیدهزهرا مدنی (1384) و ... اما صمدزاده معتقد است که «نویسندگان و مراکز تحقیقاتی، آنقدر که از منابع این کتابخانه استفاده میکنند؛ از ظرفیتهای علمی آن بهره نبردهاند. برخی از این کتابها، آثار بسیار ضعیفی هستند که در فقر علمی موجود در برخی مراکز و نهادهای متولی امور دفاع مقدس، فرصت انتشار یافته و هزینهای قابل توجه از بیتالمال را صرف خود کرده و فرصت و ضرورتی از اطلاعرسانی را تباه نمودهاند.»
به کتابخانه که نزدیک میشوی، تابلوی نقرهای رنگ کتابخانه روی دیوار، خودنمایی میکند. آن طرف در، یک فضای نورگیر مناسب، کتابخانه را در خود خلاصه کرده است. آن اتاق کوچک جای خودش را به فضایی 150 متری در طبقهی سوم ساختمان مرکزی حوزهی هنری، داده است. پایانی تقریباً خوش برای کمبود فضا و شروعی تازه در یک راه طولانی و پر امید.
در این فضای کوچک تمام بخشهای استاندارد یک کتابخانه شکل گرفته است: «سالن مطالعه»، «بخش نشریات»، «بخش مرجع»، «میز عضوگیری و امانت»، «مخزن کتابهای فارسی، عربی و لاتین» و «بخش سمعی و بصری». دیدن آن همه کتاب در مخازن کتابخانه بر سر ذوقت میآورد، میخواهی وارد مخزن شوی اما مانع میشوند. سیستم «بسته» اداره میشود. یعنی گشت و گذار در بین قفسهها ممنوع. این کار به کتابداران محول شده است. البته جای نگرانی نیست. این 3-4 جوان دانشجو، گرچه تمام وقت در کتابخانه حضور ندارند، اما بر منابع مسلط هستند. و با کمک بانک اطلاعاتی که در رایانه دارند خوب و سریع میتوانند منابع مد نظرت را معرفی و یا پیدا کنند.
از میان 7911 جلد کتاب فارسی، 250 جلد کتاب عربی، 323 جلد کتاب لاتین، 2260 شماره نشریهی تخصصی و 260 لوح فشرده و انبوهی از پایاننامههای دانشگاهی و جزوات و گزارشها و سایر منابع تخصصی (که از نظر موضوعی به جنگ ایران و عراق محدود نمیشود و جنگهای دیگر کشورهای جهان را هم در بر میگیرد) امکان ندارد که دست خالی از کتابخانه بیرون بیایی.

نمای بستهای از کتابی با جلد مشکی رنگ، که روی آن نوشته شده: HEARING FILM. دستی وارد کادر میشود و کتاب را بر میدارد.
نما باز میشود. کتاب در دستان مردی جوان قرار دارد. در دستش چند کتاب لاتین دیگر هم دیده میشود. پشت میز مینشیند و کتاب را باز میکند و هم چنان که آن را تورق میکند میگوید: در حوزهی ترجمهی سینما، کتاب بهروز خیلی کم پیدا میشود. مجبوریم که از کتابهای لاتین استفاده کنیم...
در پس زمینه قفسهی مجلات سینمایی، میز مطالعهای با چهار صندلی و مرد جوانی در حال مطالعه دیده میشود.
در نمای بستهی روی میز مجلاتی مثل "صنعت سینما"، "فیلم نگار" و "فیلم" جای گرفته است؛ در کنارشان چند مجلهی خارجی هم خودنمایی میکند. 
نمای بستهی روی جلد: "film India word wide" صدای جوان روی تصویر شنیده میشود: "این یکی هم منحصراً در زمینهی فیلمهای بالیوود کار میکند. نیمچه سایتی هم در دنیای مجازی دارد. ولی آن قدرها حرفهای نیست!"
از مسوول میز امانت، کمک می خواهد.
" آیدا براهیمی"، همراه او به قفسههای کتاب، رجوع میکند.
لحظهای بعد، کتاب در دستان دختر جوان است؛ در حالی که آن را تورق میکند.
متقاضیان صنف سینما و دانشجویان این رشته با پرداخت 20,000 هزار ریال، دانشجویان غیر سینما 40,000 ریال و افراد آزاد 100,000 ریال، به مدت یک سال، میتوانند به عضویت کتابخانه در آیند.
داخلی / روز / اتاق مدیر
پشت میز مدیر، قفسهی آرشیو فیلمهای ایرانی و خارجی دیده میشود.
نمای بسته از "موسسه رسانههای تصویری" که روی بعضی از فیلمهای کتابخانه درج شده است.
نمای بسته از اسامی برخی فیلمها: برباد رفته، پدر خوانده، پنجره عقبی. 
نمایی از پلاک29 که در کنار تابلوی "خانه سینما" روی دیوار، نصب شده است.
- در وقت شلیک به چه جیز فکر میکنی؟
- فقط به کشتن و اینکه کشته نشوم. همیشه هنگام حمله ترس عجیبی همه وجودم را فرا میگیرد اولین باری که برای حمله میرفتم از زنم کاغذی رسیده بود که نوشته بود حامله است. از ترس داشتم میمردم، دوستم باب در کنارم بود. با هم به ویتنام آمده بودیم و همیشه با هم بودیم. مثل دو یار جدانشدنی.
وقتی موشک به طرف ما پرتاب شد آن را دیدم، بدون آن که چیزی به باب بگویم، با چتر نجات به زمین پریدم. او را خبر نکردم میدانی؟! فقط به فکر خودم بودم و در همان حال که فقط به به خودم می اندیشیدم، دیدم… دیدم که باب منفجر شد. او مرد…



وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادیشه!
فقط کسانی که زیاد گریه می کنن
می تونن قدر قشنگیای زندیگی رو بدونن خوب بخندنن!
گریه کردن اسونه و خندیدن سخت!
| Design By : Pichak |

