سد سکوت

همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....

بهشت زیر پای تو نیست
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

بهشت همیشه زیر پای مادران نیست

گاهی مادر داری و محبت نداری

پدر داری اما حمایت نداری

مادر هست اما خونه سرده سرده و دلت از خونه سردتر

پدر هست اما حرف هر ناکسی بالای سرته

پدرت میره تازه میفهمی بودن و نبودنش فرقی نمیکرد

میشی یه آدم مستقل و تنها اما توی شلوغیه خونواده

کار میکنی زحمت میکشی که به جایی برسی اما این وسط سهمی از خونواده نداری پس نمیرسی چون باید خودت هزینه هاتو بدی

سالها بعد همه یادشون میره تو همونی بودی که کار کردی بار از دوش خونواده برداشتی

یادشون میفته کار کردی اما پس انداز نداری اما به روی خودشون نمیارن که حقوقت کجاها رفت

یادشون نمیاد تعصبات کورکورانشون تورو از چه موفقیتهایی محروم کرد و بجای اینکه بهت قوت قلب بدن از نو شروع کنی مثل نامردای غریبه بهت انگ میزنن

بهشت همیشه زیر پای مادران نیست

بخصوص اونموقع ها که یه مادر !!!! برای خوب جلوه دادن خودش و حق به جانب گرفتن بچه شو مورد اتهام همه قرار میده

کاش این مدل آدما هیچوقت از بچگی مادر نمیداشتند


لطفا به تراوشات ذهن آدمها احترام بگذاریم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۱  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

امشب از اون شباس که حوصله ی حاشیه و آسمون ریسمون بافتن ندارم

امشب یه دفعه میرم سر اصل مطلب

مشکلی که هست اینه که ما اصلا به تراوشات فکر و ذهن آدما احترام نمیذاریم

کافیه یه متن ، یه شعر، یه نوشته، یه هرچی به نظرمون خوشگل بیاد و صاحب اثر مشخص نباشه یا اسمشو ننوشته باشه

یهو صدتا صاحب پیدا میکنه و صدهزار نفر میشن اهل فن و سخن و هنر

نمیگم چیزایی که ما میگیم از هنرمندیمونه بلکه اعتقاد دارم همه هنرمندیم بعضی میدونیم چطور هنر و توی زبان و رسم و شکل و نقش و شعر بیاریم بعضی هنوز نمیدونیم و شاید در قالب دیگه داریم هنرنمایی میکنیم

اما به داشته های خودمون قانع باشیم و به دستاوردهای دیگران دستبرد نزنیم

مدت مدیدی هست که توی اکثر سایت های اجتماعی و وبلاگها نوشته هایی رو میخونیم با صدها اسم متفاوت

این قشنگ نیست

این ظلم هست، حق الناس هست،
 این دزدی افکار هست

نکنیم

کاری که از ارزشمون میکاهد و انجام ندیم

دزدی دزدیه خواه دزدی سه هزار میلیارد

خواه دزدیدن یه جمله از دیگران

دلنوشته ای داشتم که هزاران جای دیدم اما متاسفانه بدون اسم

از اونجایی که احساس میکنم نوشته های من حکم فرزندانمو دارن پس نسبت بهشون مسئولیت دارم

امشب اینجا بار دیگه مینویسمش و امیدوارم دیگه هیچ نوشته ای و هیچ اثری و بی نام نبینیم

 

معبودا!

از من تا تو راهی نیست

فاصله ایست به بلندای من تا من

و در این هیاهوی غریب

من

این من را نمیابم ...

 

امیدوارم هرچی میخوان ازمون بدزدن اما فکرمونو نه

به امید اون روز ....


باز بهار و جای خالی تو ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: یادداشتهایی برای تو
بعد از تو
بر سر در خانه ام نوشتم :

بهار فصل " مردن " است ...
 


 

روزای لعنتی ...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧  کلمات کلیدی: برای خودم مینویسم

یه روزایی آدم دلش با خودش نیست

هواییه

دست خودش هم نیست نمیدونه چه مرگشه نمیدونه چی میخواد

یه روزایی دلت میخواد حتی خودت هم  کنارش نباشی

این دل و رها کنی

فکر و آزاد کنی برن هر کجا که میخوان برن

یه روزایی از تمام بودنهای بی دلیل

از همه نبودنهای بی حکمت خسته میشی

یه روزایی خودت هم حوصله خودت و نداری

یه نوشیدنی تلخ میطلبی

تلختر از وجود خودت

و یه فراموشی مطلق مطلق مطلق

لعنت به این روزا ....


حوصله داری برایت بی پیرایه بنویسم ؟
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢  کلمات کلیدی: دلنوشته ها

 

راستشو بخوای خسته شدم از این کلمات و جملات قصار

از این رنگ و لعابی که به هر جمله میدیم تا قشنگ بشه تا قشنگی های تورو نشون بده

باور کن تقصیر ما نبود

ما اینطور نمی خواستیم

اونطوری اومدیم که تو خواستی و من خواستم و او خواست اما ...

اما اونطور ساختنمون که خواستن

از 17 رکعتهای شبانه روز بی دلیل تا 30 روزه های نخوردن بی بدیل

خواستن 17 باره های پیاپی در رکوع ها و سجود ها از تو بترسیم و زار بزنیم مبادا تورو گم کنیم

و گفتن : 30 روزه های گرسنگی رو تحمل کنیم مبادا آتش قهری برامون روشن بشه که تا ابدیت سرد نشه

و من ... بیچاره من که از نفهمیدن های بچگی تا بچگی های نفهمیدنم از تو ترسیدم

دست روی چشمم گذاشتن و اون بالاها رو نشون دادن که حتی خودشونم نمیدونستن کجاست

بعد نشونی تورو دادن و منو از خونه دلم غافل کردن

باور کن التماس کردم ... زار زدم ... اما فایده نداشت

اونا گفتن تو اون بالاهایی

هرچه گفتم و گفتم و گفتم هیچ بود ... قسم میخورم گفتم که اون بالاها هر کی که رفت دیگه برنگشت

هر کس  که رفت دیگه یادش رفت این پایین کی هست و کی نیست

کی زنده و کی مرده و کی سیر و کی گرسنه اس

اما اونا دوست داشتن من باور کنم که تو اون بالایی

بعضی شبا دلم تنگ میشد دست میذاشتم روی خونه ات ... روی دلم آروم صدات میکردم

اما ....

راستی خودت صادقانه بگو

نکنه تو هم اون بالانشینی رو دوست داشتی و یواشکی از دلم رفتی ؟

من توی این هبوط بی دلیل و بی معنی گم شدم

اونقدر سرم و به آسمون گرفتم که آرتروز گردن گرفتم

و اونقدر این هفده رکعتها رو زمین زدم که زانوهام مثل لولای در صدا میکنه

کاش میشد یه کم مثل اونا باور کنم که تو هم لابلای سنگ و آهن و چوب و کلوخ ها هستی

من از بالانشینی تو میترسم

برای خودت میترسم چون بعضی از ما باور داریم :

" لاجرم هر کس که بالاتر نشست ... استخوانش سخت تر خواهد شکست "

می ترسم این موجودات خود گم کرده تو رو بشکنن

من از خودم نمیترسم

از تو هم نمیترسم

از عادت بالانشینی تو میترسم و راه به جایی نبردن خودم

 

دیگه هیچی توی مخم نمیاد بعدا با هم حرف میزنیم شاید در خلوتی که هیچکس زیبایی حرفامونو نشنوه .... شاید


تولد یک مرگ
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: برای خودم مینویسم

 

گریه

 

اولین پاسخ انسان

 

به دعوتی تلخ و گزنده

 

و شاید

 

به شروعی ننگین و رقت بار

 

گریه

 

اولین سلام

 

به خداحافظی تلخ خدا

 

به لحظات ناب صداقت

 

به تنهایی شیرین با تو بودن ها

 

به بودن های بی وجود

 

و وجود داشتن های نبودنی

 

گریه

 

سلامی دوباره به غربت

 

به ظلمت

 

تباهی

 

دروغ

 

ذلت

 

حقارت

 

راستی خدایا یک سوال :

 

اگر نشان دادن عظمتت به مخلوقات

 

اینقدر مهم بود

 

و اگر خداییت آنگونه که فریادش زدی

 

باشد

 

چرا ما ؟

 

چرا من ؟

 

چرا انسان پاسوز تو باشد برای این همه ادعا

 

و لذت چشاندن و اثبات این ادعا

 

و روحی از تو با تو اینهمه غریبه ...

 

چرا ؟؟؟

.

.

حالا جواب این سوال را تو بگو :

" منکه تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟؟؟ "

فقط بخاطر تولدم نوشتم که بدونی چه نکبتی به بار آمد با اثبات خداییت برای انسانی که انسانیتش به پای یک اثبات فنا شد ....


تو مرا چرخاندی و منم چرخیدم ... عاقبت این سر بیچاره زمین خورد و شکست
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦  کلمات کلیدی: برای خودم مینویسم

 

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود ،  خدا شاهد ماست

بر  لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن، ریشه ایمان دلم پاره شده است 

من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟

 

شهامتشو داری بگی چرا ؟

گرچه داشتن شهامت به گفتن چرای این نیست به اعترافیه که بابت اشتباه عمد تو !!! بله تو عیان میشه .. اعتراف به بازی گرفتن دل حواها ... آره آدم جان


فقط به اسم توست که به روز میکنم دلم را ..
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  کلمات کلیدی: دلنوشته ی دوست

 

وَ ما اَدریکَ ما مَریَم ؟

 

تو را برای ابد ترک میکنم ، مریم

 

چه حُسنِ مطلع تلخی برای غم ، مریم

 

پُکی عمیق به سیگار میزنم اما

 

تو نیستی که ببینی چه می کِشم ، مریم

 

برای آنکه تو را از تو بیشتر میخواست

 

چه سرنوشت بدی رقم زدی، مریم

 

مرا به حال خود واگذاشتند همه

 

همه، همه، همه اما، تو هم ؟! تو هم ؟! مریم ؟!!!

غزل از امیرپیمان رمضانی

یادت باشه فقط به خاطر تو به روز شد ...


بدون شرح
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥  کلمات کلیدی: تلخ و شیرین

به قول یه رفیق :

 

 

شاشیدم تو

 

* سلامی*

 

 

که

 

 

*علیکش* 

 

 

رو هواست و هوسه


برای اویی که دیگر نیست ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳  کلمات کلیدی: یادداشتهایی برای تو

این روزها که میگذرد

غمیست بر دلم

که به هیبت هزاران کوه

و به سنگینی دنیا دنیا

مرا همراهی میکند

تا خلوت صبح و عید و رفتن تو

وقتی رفتی دلم یکریز بارید ...

ستاره هایم سرنگون شد ،

و اندوه نبودنهای تو 

تمام ثانیه هایم را رنگ زد

آنقدر هاشور زد بر این چشمان منتظر

که دیگر هیچ میهمانی

جز شورابه های گرم و نگران نیست در سرایش

وقتی رفتی مهتاب بیگانه شد با شبهایم

و خورشید قهر کرد با روزهایم

عکست را بر خورشید کشیدم تا هر صبح

به یاد صبحی که مرا در خودم و این همه بهت

جای گذاشتی

بجای خورشید بر آن بنگرم

تا شاید گرمای نگاه نبوده ات گرمم کند

هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان صبوری کرد

حتی لمس سرمای لحظه لحظه سفر همیشگی ات

در صبحی که از بهار فقط یاد پاییزی اش را به رخ میکشد

و در عیدی که با عزیمت تو عزا شد

راستی گفته بودم ؟

هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان تحمل کرد

اما نه

یک چیز هست

گفتن بابا وقتی که بابا نیست .....

این روزهای درد سالهاست که همراهیم میکند

و من 13 سال است که هی با خود میگویم ...

آیا میشود که من هم بگویم ؟

لحظه دیدار نزدیک است

باز میلرزد دلم دستم

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

اما نمیشود که نمیشود که نمیشود

تقصیر تو نیست

تقصیر من نیست

نفرین به سفر

که هرچه کرد او کرد ....

کجایی مرد ؟

هوای شهر بی تو دلگیر است ....

این روزها غم نبودن مردی بر دلم سنگینی میکند که نامش را همیشه یدک میکشم با خود مردی که بهترین پدر دنیا بود ... رفت ساعت 7:30 صبح در میان تمام بهت من در آغوشم و بوسه ای که در اخرین نفسهایش آتش همیشگی زندگیم شد . دیگر صبح چهارم نوروز برای همیشه سیاه است .


← صفحه بعد