همه چیز و هیچ چیز .... و شاید جایی برای زمان دلتنگی ....
گریه اولین پاسخ انسان به دعوتی تلخ و گزنده و شاید به شروعی ننگین و رقت بار گریه اولین سلام به خداحافظی تلخ خدا به لحظات ناب صداقت به تنهایی شیرین با تو بودن ها به بودن های بی وجود و وجود داشتن های نبودنی گریه سلامی دوباره به غربت به ظلمت تباهی دروغ ذلت حقارت راستی خدایا یک سوال : اگر نشان دادن عظمتت به مخلوقات اینقدر مهم بود و اگر خداییت آنگونه که فریادش زدی باشد چرا ما ؟ چرا من ؟ چرا انسان پاسوز تو باشد برای این همه ادعا و لذت چشاندن و اثبات این ادعا و روحی از تو با تو اینهمه غریبه ... چرا ؟؟؟ . . حالا جواب این سوال را تو بگو : " منکه تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟؟؟ " فقط بخاطر تولدم نوشتم که بدونی چه نکبتی به بار آمد با اثبات خداییت برای انسانی که انسانیتش به پای یک اثبات فنا شد .... من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی ؟ مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن، ریشه ایمان دلم پاره شده است من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟ شهامتشو داری بگی چرا ؟ گرچه داشتن شهامت به گفتن چرای این نیست به اعترافیه که بابت اشتباه عمد تو !!! بله تو عیان میشه .. اعتراف به بازی گرفتن دل حواها ... آره آدم جان وَ ما اَدریکَ ما مَریَم ؟ تو را برای ابد ترک میکنم ، مریم چه حُسنِ مطلع تلخی برای غم ، مریم پُکی عمیق به سیگار میزنم اما تو نیستی که ببینی چه می کِشم ، مریم برای آنکه تو را از تو بیشتر میخواست چه سرنوشت بدی رقم زدی، مریم مرا به حال خود واگذاشتند همه همه، همه، همه اما، تو هم ؟! تو هم ؟! مریم ؟!!! غزل از امیرپیمان رمضانی یادت باشه فقط به خاطر تو به روز شد ... به قول یه رفیق : شاشیدم تو * سلامی* که *علیکش* رو هواست و هوسه این روزها که میگذرد غمیست بر دلم که به هیبت هزاران کوه و به سنگینی دنیا دنیا مرا همراهی میکند تا خلوت صبح و عید و رفتن تو وقتی رفتی دلم یکریز بارید ... ستاره هایم سرنگون شد ، و اندوه نبودنهای تو تمام ثانیه هایم را رنگ زد آنقدر هاشور زد بر این چشمان منتظر که دیگر هیچ میهمانی جز شورابه های گرم و نگران نیست در سرایش وقتی رفتی مهتاب بیگانه شد با شبهایم و خورشید قهر کرد با روزهایم عکست را بر خورشید کشیدم تا هر صبح به یاد صبحی که مرا در خودم و این همه بهت جای گذاشتی بجای خورشید بر آن بنگرم تا شاید گرمای نگاه نبوده ات گرمم کند هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان صبوری کرد حتی لمس سرمای لحظه لحظه سفر همیشگی ات در صبحی که از بهار فقط یاد پاییزی اش را به رخ میکشد و در عیدی که با عزیمت تو عزا شد راستی گفته بودم ؟ هیچ چیز آنقدرها سخت نیست که نتوان تحمل کرد اما نه یک چیز هست گفتن بابا وقتی که بابا نیست ..... این روزهای درد سالهاست که همراهیم میکند و من 13 سال است که هی با خود میگویم ... آیا میشود که من هم بگویم ؟ لحظه دیدار نزدیک است باز میلرزد دلم دستم باز من دیوانه ام مستم باز گویی در جهان دیگری هستم اما نمیشود که نمیشود که نمیشود تقصیر تو نیست تقصیر من نیست نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد .... کجایی مرد ؟ هوای شهر بی تو دلگیر است .... این روزها غم نبودن مردی بر دلم سنگینی میکند که نامش را همیشه یدک میکشم با خود مردی که بهترین پدر دنیا بود ... رفت ساعت 7:30 صبح در میان تمام بهت من در آغوشم و بوسه ای که در اخرین نفسهایش آتش همیشگی زندگیم شد . دیگر صبح چهارم نوروز برای همیشه سیاه است . حالم بد است، حوصلهام روبهراه نیست یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست دارد کلافه میشود از دست هر چه «تو»ست شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست باید که کوه بار غمم را به دوش خود ... فکر تنت برای تنم جانپناه نیست این خوشههای وحشی انگور در رگم میجوشد آنچنان که بفهمم گناه نیست - این دختری که مرتکبش میشوم هنوز این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست از بس که در تفأل من مریمی نبود هی فکر میکنم که خدا هم گواه نیست - من عاشقم و در تنم انگار جاری است یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست مریم! نگات وزن تنم را به هم زده با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛ ** مریم! برقص، قافیهها را به هم بریز این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز من را خلاف قصهی تاریخ زنده کن در این سکانس نقش خدا را به هم بریز باید دوباره از شب اول شروع کرد تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز بی تو غزل نمیشود این شعر لعنتی در آن برقص! قافیهها را به هم بریز ... ** دارم برای زن شدنت نقشه میکشم ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست! گم میشوی درون من و ... من درون تو ... گم میشوم درون تو ... اینها گناه نیست! حالا بخواب مادر انجیلهای من با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!! مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد حالم بد است ... حوصلهام روبهراه نیست ... شعر از دوست عزیزی به نام اسماعیل هست که متاسفانه فامیلیشونو نمیدونم میم مثل ماه میم مثل مادر میم مثل مریم ... مریم نمیخواست به روز بشه ... حداقل نمیخواست حالا حالاها به روز بشه اما گاهی بعضی چیزا شاید مثل یه فیلم یا موزیک یا نقاشی و یا هر مقولهء دیگه بهونه میشه واسه به روز شدن و شاید دیروز شدن بهونهء من هم شاهکار ملاقلی پور خدابیامرز بود یعنی فیلم " میم مثل مادر " شاید برای دهمین بار هست که این فیلم و میبینم نه بخاطر اینکه قشنگه نه بخاطر اینکه گمشده های زیادی رو یادم میاره گمشده هایی زیادی مثل مادری که فداکاریهاش داره برای هممون عادت میشه ، پدری که ترفیع شغلیش از همسر و فرزندش مهمتره و زمانی میرسه که دقیقا مصداق " نوشداروی بعد ازمرگ سهرابه " همسایه ای که در تمام سکوتش حرفایی ناگفته داره که شاید و فقط شاید شمعهای توی کارگاهش میتونه یه روزی شهادت بده دلش چقدر عشق و پنهون کرد و چرا بخاطر دفاع از مرز و بومی که شاید الان خیلی برامون عجیب و غریب شده از هستی اش گذشت بازار مکاره ای که هیچوقت یادش نمیره زن توی این مملکت کالاست همکاری که عرف و میشکنه و دلش میخواد با زنی ازدواج کنه که یه بچه داره و میگه گور بابای مردم دوستی که اگر نباشه دردهای همیشگی کشنده تر از اونی که هست میشه عقب ماندگانی که شاید از ما اونقدر جلوترن که ما دیگه عقب موندگی خودمونو نمیبینم و به مثال کبکی که سرش در برف روزگار و زیاده فهمی ظاهریش گیر کرده بحالشون ترحم میکنیم و گاهی یادمون میره ما قابل ترحم هستیم نه اون فرشته های معصوم صادق عشقی که فقط تو بوق و کرناست و بس و وقتی به پای اثباتش میرسه یه جاخالیه و بس و فرزندی که شاید تمام دنیا رو بخاطرش آتش کنی و بر سرت ببارونی اما به محض اینکه دست چپ و راستشو میشناسه تورو نمیشناسه و در نهایت همگی زمانی بیدار میشیم که خیلیها به خواب رفتند چقدر دیر میفهمیم که داشته هامون ارزشمندن ، چقدر دیر میفهمیم که چقدر میتونیم بفهمیم دلم میسوزه نه برای اونا نه برای مادر نه برای پدر نه دوست نه همسر نه معلولان ذهنی نه ملاقلی پوری که شاهکار افرید و از یادها رفت و نه گلشیفته ای که بازیش احساسمونو قلقلک داد تا شاید کمی هم فکر کنیم دلم میسوزه برای خودم برای خودم برای خودم که چرا دیر میرسم و بیشتر میسوزم که چرا همیشه دیر میرسم و گاهی فکر میکنم : من کجای این روزگار وایسادم و چرا ... و به اینجا میرسم که کاش میدانستیم که میم مثل ما هست و ما هستیم که وقتی که باید باشیم نیستیم ... یادم باشه جایی که امروز وایسادم فردا مال یکی دیگه اس زیباش کنم و پراز یادهای زیبا و موندنی ... نه عبرت انگیز .... دلم تنگ میشود برای گاه و بیگاهت برای ناله های همیشه در چاهت برای شانه ای که صبوریش دنیاست و حرفهایی که نگفته هم پیداست برای دستانی که مهر میبخشید و درون کوله اش عشق میپیچید برای آن نگاه گرم و پر از حسرت و دل پر از درد و خون جگرت برای الهی العفو نیمه شبهایت و سکوت سنگین میان حرفهایت برای دختری که همیشه تنها شد و در نبود تو مادری چو زهرا شد برای حسن که مظلوم بابا بود و حسین که بی یاور و تنها بود برای قفل دری که ملتمس ماندن بود و مرغانی که شیونشان خواندن بود برای مسجدی که مقتل مولود میگردید و محرابی که معطر به عود میگردید برای فرقی که به زهر کین بشکافت و عبایی که به خون سرود غم میبافت برای مادر، که مشتاق دیدن یار است و پدر، که زعشق او سرشار است برای غربتی که همیشه تنها شد و یتیمی که باز ، بی بابا شد برای کودکی که شیر به دست میخشکید و مادری که به داغ هجر تو مینالید برای بستری که ناله های تورا پیچید و تابوتی که به روی دست میرقصید برای گریه های خموش دخترت زینب و دستهای کوچک سکوت او بر لب برای کوچه های تنگ و حریص جفا و غربتت که همیشه داشت وفا برای مولایی که خدای دلتنگیهاست و دلش که بقدر خدای ما تنهاست برای تو ، اسوه مهر ، پدر ، ولی به احترام دلت ، روبه خدای تو ، یا علی پ ن1: اولین عکس" خطاطی اثر استاد رامین باغچه سرایی" پ ن2 : شعر خیلی فی البداهه بعد از احیا و اذ ان صبح تو ذهنم نشست و در نهایت به دل وبلاگ در صورت امکان دوستان غلط گیری کنند و قسمتهایی که ایراد داره رو اصلاح کنند متشکرم پ ن3 : بنویس نام مرا در کفت دستت ای دوست .... تا بهنگام دعایت نبری از یادم .......... التماس دعا به آسمون که نیگا میکنه میبینه بدجور بغض کرده مثل خودش انگار شبیه ابری شده که پُر هست اما نمیخواد بباره یه قاب دستشه که توش نوشته : میگریزم زین دغلکاران دنیا میگریزم تا نیابندم دگر گم کرده جاپا میگریزم تاب سنگ هرزه چشمان را درین گلشن ندارم دورتر هرجا زمردم دیدم آنجا میگریزم ...1 یه نگاهی به مردم میکنه احساس میکنه حامله اس اینهمه نقاب و دورویی و دورنگی رو دلش میخواد هرچی معرفت و صداقت تو وجودش تلنبار شده رو بالا بیاره روی صورت آدمهایی که دور و برش به ظاهر میخندن و به باطن نمک به زخماش میپاشن . و بعد به خودش گفت : " حقته بابات که بهت گفته بود " صداقت در برابر سیاست حماقته و سیاست در برابر صداقت خیانت و اگر میخوای صداقت داشته باشی در برابر سیاست ، سیاست داشته باش " یادش میاد چقدر الکی به دورو بریهاش اعتماد کرد بعد با خودش فکر میکنه که : " هنوز که حرفاش اثبات نشده چرا به حرمت گوشهایی که تحملم کردن شک میکنم ؟" قدم میزنه اما نمیدونه چرا اومده چرا داره باهاش قدم میزنه چرا لالمونی گرفته چرا حتی اعتراض نمیکنه یه دفعه یادش میاد که ای بابا اونکه خبر داره از درد من چرا به روی خودش نمیاره به خودش میگه : " به درک که نمیاره مگه از حیوون هم میشه انتظار فهم داشت ؟ " باز با این حرف دلش،یاد یاکریم دم پنجره اش میفته که تا صداش میکنه و میگه " کوکو " اونم میگه " کوکوکو " یه نیشخند به دلش میزنه و میگه : "آره حیوونا تو این وانفسا بیشتر میفهمن ... " دلش به حال یاکریم میسوزه آخه تو این روزای آشفتگی اصلا یه ثانیه هم تنهاش نذاشت دیگه کم کم از بیرون پنجره اومده بود توی اتاق و رو بهش مینشست و با هر صدا جواب میداد و وقتی آهنگ " مرا ببوس " 2و براش میذاشت ساکت میشد انگاری دل اونم هوای بوسه از جفتشو کرده بود همینکه جفتش میومد سریع میگرفتش زیر پرو بالش با خودش فکر کرد " هی روزگار خدایی این از اون یاکریم هم کمتر بود " دیگه از کلنجار با خودش خسته شده بود به تنها چیزی که دقت نمیکرد های و هوی و حرفای صدتایه غاز پسرک و کُری خوندناش بود ازبس که بلند فریاد میکشید به ستوه اومد و گفت :" تو یاد نگرفتی آروم صحبت کنی ؟ " بعد هم با خودش فکر کرد ظاهرا پدر و مادرا فقط وقت دارن زیر لحاف برن و بعد از چند لحظه یه هوس بکارن بعد هم دیگه حوصله هرس علفهای هرز و ندارن دیگه رسیده بودن به پارک نشستن اون هی داد زد این هی شنید اون هی فحش داد این سکوت کرد اون هی تهدید کرد و این هی خنده در دلش که چقدر حقیری با این هیکل گنده ات و اون دست که بلند کرد بزنه تو دهن دختر،این در برابر بهت همه توی پارک گفت : " خیلی مردی " و یادش اومد : این روزا مرد بودن به همون دُمی هست که جلوشون اویزون هست و با خودش گفت : " چه توقعی داری دختر ؟ وقتی از کل زندگیش فقط یه وجب بالای نافش و شناخت و یه وجب زیر نافش چی میخوای بفهمه ؟ اینکه دوست داشتن یعنی چی ؟ اینکه تو عاشقش بودی یا دوستش داشتی ؟ اینکه نزدیک شدنها برای شناخت بودنه چسبیدن ؟ برای اینکه دردی از هم در این خراب آباد دوا کنید نه اینکه اویزون هم بشین ... زکی عجب خری هستی تو دیگه ... و یادش اومد که چقدر این روزها شنید که کثافتی ... لجنی ... آشغالی ... درورویی و ... اینکه گُه خوردی که گفتی منو دوست داری ایستاد روبروی پسرک ... زل زد توی چشماش و بهش گفت : " آره دوست داشتن کسی که فرق عشق و دوست داشتن و نمیدونه و ارزش و حرمتی برای دل قائل نیست عین گُه خوردنه " و بعد تمام مسیر پارک تا خونه رو با خودش زمزمه کرد : " عجب گُهی خوردی دختر !!! " چشماشو باز میکنه احساس خفگی داره ، میره زیر آسمون سرشو میگیره بالا ، از ته دل بی صدا فریاد میکشه : " وای باران ، باران " 3 چشماشو میبنده حالا آسمون خدا و آسمون چشماش با هم ترانه بارون و میخونن .. صدای اذان و ندای افطار به گوشش میرسه .. دلش نفرین میخواد ... یه دستش و میذاره روی قلبش ... یه دستش روی لبش و توی دلش آروم نجوا میکنه : " آری گلم دلم حرمت نگه دار این اشکها خونبهای عمر رفته ی من است .. "
پ ن 1 : شعر نمیدونم از کیه پ ن 2 : ترانه مرا ببوس با صدای گلنراقی پ ن 3 : شعر از حمید مصدق پ ن 4 : شعر از حسین پناهی پ ن 5 : اولین عکس اثری از خوشنویسی استاد رضا کاظمی میباشد چندان که هیاهوی سبزِ بهاری دیگر یک سال آخر زندگی شاملو چگونه سپری شد ؟ در امامزاده طاهر کرج چه گذشت ؟ منبع : سایت رسمی شاملو هرگز از مرگ نهراسیدهام باشد که نامش را همیشه زنده نگاه داریم









از فراسوی هفتهها به گوش آمد،
با برفِ کهنه
که میرفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله دررسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بُنان
آتشی عطر افشان برافروخت،
با آتشدانِ باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
□
غبار آلود و خسته
از راهِ درازِ خویش
تابستانِ پیر
چون فراز آمد
در سایهگاهِ دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گِرد بر گِردش ایستادند
تا به رسمِ دیرین
خورجینِ کهنه را
گره بگشاید
و جیب و دامنِ ایشان را همه
از گوجهی سبز و
سیبِ سُرخ و
گردوی تازه بیاکَنَد.
پس
من مرگِ خویش را رازی کردم و
او را
محرمِ رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پیچک
که بهارخوابِ هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهرهی هر آبشارِ کوچک
از آن
آرایهای دیگرگونه داشت
از مرگ
من
سخن گفتم.
به هنگامِ خزان
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهیانِ خُردِ کاریز
که گفت و شنودِ جاودانهشان را
آوازی نیست،
و با زنبورِ زرّینی
که جنگل را به تاراج می بُرد
و عسل فروشِ پیر را
میپنداشت
که بازگشتِ او را
انتظاری میکشد.
و از آن با برگِ آخرین سخن گفتم
که پنجهی خشکش
نومیدانه
دستاویزی میجُست
در فضایی
که بیرحمانه
تهی بود.
□
و چندان که خِش خِشِ سپیدِ زمستانی دیگر
از فراسوی هفتههای نزدیک
به گوش آمد
و سَمور و قُمری
آسیمه سر
از لانه و آشیانهی خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانهی باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
□
من مرگِ خویشتن را
با فصلها در میان نهادم و
با فصلی که میگذشت؛
من مرگِ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که مینشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جُستجوی چینهای بود.
با کاریز و
با ماهیانِ خاموشی.
□
من مرگِ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانبِ من
باز پس نمیفرستاد.
چرا که میبایست
تا مرگِ خویشتن را
من
نیز
از خود
نهان کنم.
۲ بهمنِ ۱۳۴۳
وضع جسمی و در نتیجه روحی او خوب نبود . بارها در مسیر بیمارستان ایرانمهر بودیم . یک بار در این یک سال حال او رو به وخامت گذاشت. یکی دو روز به کما رفت اما برگشت . تا لحظهی آخر پشت کامپیوتر مینشست و کار میکرد ولی از 18 تیر 78 و آنچه در کوی دانشگاه اتفاق افتاد شاملو دیگر سر بلند نکرد تا لحظهی آخر.
تاثیر این خبر روی شاملو چه بود ؟
واقعهی 18 تیر 78 ، تیر آخر بود به قلب شاملو. از بیمارستان آمده بودیم . که خبر به ما رسید . از آنجا شاملو دیگر نتوانست بایستد . تا پیش از این با عصا روی یک پا می ایستاد تا دوم مرداد سال بعد...
( سکوت ...) هر وقت هم به 18 تیر میرسیم عجیب به هم میریزم . چند روز حال غریبی دارم .
آخرین دیالوگ های بین شما چه بود ؟
اجازه دهید نگویم . سه روز آخر درد وحشتناکی داشت از زخم بستر . فکر می کنم راحت شد . تنها تسلی که به خودم می دهم این است که دیگر درد نمیکشد. از درد کشیدن خسته شده بود .او که عاشق زندگی بود. زیبایی را دوست داشت. این عاشق...
ترس از مرگ هم نداشت .
منتظرش بود . دائماً میگفت عزرائیل انگار نشانی خانهی ما را گم کرده . گفتم تو هنوز 74 ساله هم نشدی . جای کسی را هم تنگ نکردی . گفت آیدا من بروم که شماها راحت شوید. این حرفش ویرانم کرد.
و دوم مرداد ماه ؟
در همین خانه بودیم . گاوگُم غروب بود که شاملو در آغوش من ... ( سکوت... )
همان یکشنبه شب آقای « دولت آبادی » ، «دکتر گلبن»، دکتر « پارسا » و آقای «کابلی » ساعت دو نیمه شب آمدند خانهی ما . « دولت آبادی » خبر درگذشت شاملو را برای رسانهها تنظیم کرد . صحبت این بود که کجا دفن شود . نظر من هم جایی بود که نزدیک باشیم . اول قبر دیگری را برای او مهیا کرده بودند . اما اقاقیای زیبایی را در آرامگاه دیدم و خواستم که او را کنار درخت به خاک سپارند . خودش هم گفته بود «میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم ...» آنجا را آماده کردند . دو سه روز این مقدمات طول کشید . روز تشییع جنازه جمعیت زیادی جلو بیمارستان جمع شدند همه با یک شاخه گل سرخ آمده بودند که من هم نوشتم هزاران گل سرخ تو را بدرقه کردند . آمبولانس آمد. شیشهی گوشهی چپ پشت آمبولانس شکسته بود در حال حرکتِ آرام با مردم، با شاملو حرف زدم... گفتم با دل مردم چه کردی ؟
از سال 79 به بعد بزرگداشت شاملو با حواشی ای هم همراه بود .
چند سال اخیر نمیدانم چرا نیروی انتظامی میخواهد که فاتحه بخوانیم و برویم . مگر قرار است چه کار کنیم جز اینکه گلی روی سنگ بگذاریم شمعی روشن کنیم و شعری بخوانیم . یک باره گفتم اگر میخواهید یا ما را دار بزنید یا به رگبارمان ببندید . سر خاک عزیزم هم نیایم؟ سال 87 دیر وقت به آرامگاه رفتیم و باز هم حضور مردم توأم بود با حضور نیروی انتظامی . پایین سنگ نشسته بودم که گفت فاتحه بخوانید و بروید که خواندم : « در زمینهی سربی صبح سوار خاموش ایستاده است / و یال بلند اسبش در باد پریشان میشود » دیدم عقب عقب میرود . شروع کردم بلند این شعر را خواندم . دو سه نفر از مأموران جوانتر نزدیکتر شدند ، حتماً سوآل خواهند کرد از خود که...
پس « آه ای اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم پوشیده باشی » ...
آن به که چشم فرو پوشیده باشی . نمی خواستم اینها را شاملو شاهد باشد که جوانهای برازنده... 

اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پیافکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
| Design By : Pichak |

